۲۳ تير ۱۳۸۳
18 تير هم گذشت

 

18 تير و سالگردش گذشت. در گوشه و کنار جهان خيلي از کساني که نه در ماجراي کوي دانشگاه بودند و نه در ايران که بدانند چه روزهاي دشواري بر دانشجويان گذشت، تظاهرات کردند. در ايران هم کنترل لازم صورت گرفت و تقريباً هيچ اتفاق مهمي نيفتاد.

اما هيچکش پاسخ نداد که چرا اين اتفاق صورت گرفت؟ چرا در جمهوري اسلامي يک روز به نام جنايت عليه دانشجويان ثبت شد؟ چرا با آنکه همه مسئولان نظام جمهوري اسلامي آن روزها حمله به کوي دانشگاه را محکوم کردند، اما معلوم نشد که عامل آن که بوده؟ چه کساني چنين روزي را براي اين نظام ثبت کردند؟ و چه شد که 18 تير يک روز ماندني در تاريخ بدي ها و زشتي ها باقي ماند؟

اگر براي اين سؤال ها پاسخ شفافي پيدا مي شد، افرادي که جنايت کرده بودند مقصر تاريخي بودند، نه نظام. در خيلي از ماجراهاي ديگر مثل ماجراي قتل خانم زهرا کاظمي نيز چنين است. ولي چه مي شود کرد؟

*****

راستي:

- در سالگرد 18 تير سردار نظري، فرمانده نيروي انتظامي تهران بزرگ در روز حادثه که در دادگاه هم تبرئه شده بود، براي شکايت از رئيس جمهور به کميسيون اصل 90 مجلس هفتم مراجعه کرد.

- باطبي هم در زندان است.

- از آنها هم که در خيابانها به مغازه ها حمله کردند، بانکها را آتش زدند و آشوب کردند هم من خبري ندارم که به چه سرنوشتي دچار شدند.

*****

مصاحبه امروز من با خبرگزاری فارس را هم می توانيد اينجا بخوانيد.

۲۲ تير ۱۳۸۳
قطع سخنراني در راديو

 

در ايام جنگ تحميلي و ايامي که من مدير راديو کشور بودم، رسم ما بر اين بود که ظهر ها ساعت 1 تا 2 سخنراني اي از يکي از شخصيت ها پخش کنيم که موضوع آن عمدتاً در مورد مسائل جنگ و تحريک و تحريص به رفتن به جبهه و تشويق رزمندگان بود.

يک بار، ما از يکي از مسئولان آن روز کشور سخنراني اي پخش کرده بوديم. در بين سخنان آن مسئول اهانت به عايشه همسر پيامبر بود. امام پيغام تندي داده بودند که اين سخنراني ها را پخش نکنيد و حساسيت برادران اهل سنت را بر نيانگيزيد. از دو سه کانال اين پيغام تند امام به ما رسيد. ما هم بسيار شرمنده از اينکه چرا توجه لازم را نکرده بوديم، عذر خواهي کرديم. به اين اميد که ديگر چنين اشتباهي نکنيم.

سه روز بعد از پخش اين سخنراني، در جبهه هاي جنگ، رزمندگان ايران حمله به جبهه هاي دشمن را آغاز کردند. در روزهاي حمله که يک مرتبه اعلام مي کردند، ما برنامه هاي عادي راديو را قطع مي کرديم، مارش مي زديم، نويسندگان جملات تشويق کننده رزمندگان را همانجا مي نوشتند و مستقيم پخش مي کرديم.

آن روز من در پخش راديو بودم. قرار بود که برنامه ويژه تا اخبار ساعت 14 پخش شود. خداحافظي کردم و بيرون آمدم. نگو که بلافاصله از ستاد مشترک زنگ زده بودند که عمليات محدود است و برنامه ها را عادي کنيد.

مدير پخش راديو که نمي دانسته چه کند و برنامه از قبل آماده شده، سخنراني اي بود که ربطي به جبهه و جنگ نداشت، لذا ديده بودند نوار آن آقاي محترم که هنوز به آرشيو بر نگشته و در مورد جبهه و جنگ هم بود را انتخاب کرده بود و اعلام کرد که توجه شما را به شنيدن سخنراني حضرت آقاي فلاني جلب مي کنيم. من در اتومبيلم بودم. دو دستي زدم تو سرم. آن آقاي محترم هم خيلي شمرده شمرده سخنراني خود را شروع کرده بود. تازه همين دو روز قبل بود که امام پيغام داده بودند. بد جوري مانده بودم. کنار خيابان ايستادم. از يک مغازه اي زنگ زدم. ديدم دوستان پخش راديو بي خبر هستند. همانجا به ذهنم رسيد که سخنراني راديو را قطع کنند و مارش بزنند تا يکي دو تا از اعلاميه هاي ستاد مشترک را که از صبح به راديو داد بودند، بخوانند. همين کار را کرديم. خيلي سه شده بود ولي چاره اي نبود. آن آقا هم مسئوليت مهمي داشت و از حرف امام خبر نداشت. به دفترم رسيدم، ديدم آن آقا زنگ زده، تعبيرش قشنگ بود، مي گفت من تازه قبا و لباده ام را آماده کرده بودم، عبا را به دوش انداخته بودم، صدايم را در سخنراني صاف کرده بودم که ما را قطع کرديد! توضيح لازم را به او دادم. دلخور شد ولي نمي توانست چيزي بگويد.

۲۱ تير ۱۳۸۳
تشييع جنازه رئيس جمهور اتريش

 

وقتي خبر فوت آقاي كلستيل رئيس جمهور اتريش را  دريافت کرديم، با توجه به روابط صميمي وي با آقاي خاتمي، قرار شد که من در مراسم تشييع جنازه و اداي احترام به وي شرکت کنم.

مراسم ديروز، شنبه بود. اول صبح همه هيأت ها به کاخ رياست جمهوري رفتند. راننده سفارت ما نمي دانست از کجا برود. پليس راهنمايي که مسئول ما بود به زبان آلماني به راننده سفارت حرفهايي زد که ش و خ زياد داشت! راننده گفت باشد، معلوم بود نفهميده است، در کمال تعجب پليس موتور سوار اتريشي به زبان سليس فارسي براي راننده سفارت توضيحات لازم را داد. خيلي تعجب کرديم، معلوم شد پدرش ايراني و مادرش اتريشي است.

همه رؤساي هيأت ها را سوار بر يک اتوبوس کردند، تعداد فراواني رئيس جمهور و وليعهد، وزير و نخست وزير، معاون رئيس جمهور در يک اتوبوس بوديم. مراسم در کليساي سنت اشتفان بود. من و وليعهد اسپانيا، نروژ، دانمارک و هلند کنار هم بوديم. کلي حرف زديم. آدمهاي با مزه اي بودند و خيلي راحت. پس از آن به کاخ رياست جمهوري آمديم. از همه در يک اتاق، بطور ايستاده پذيرايي کردند. صحبت کوتاهي با آقاي پوتين داشتم. قول داد سريعتر به ايران بيايد. پوتين با 130 نفر آمده بود. از سوي آمريکا، آرنورد شواردزنگر، هنر پيشه اکشن هاليوود که اتريشي الاصل بود و اخيراً فرماندار کاليفرنيا شده شرکت کرده بود. در مسير هاي دسته جمعي که از کنار مردم رد مي شديم به وي بيش از همه رؤساي جمهور و شاهزاده ها ابراز علاقه مي کردند. در قبرستان مرکزي وين که قبرستان بسيار بزرگي است و بعد از جنگ جهاني اول تاسيس شده هيأت را در يک مسير طولاني پشت سر جنازه راه بردند. ما که خيلي خسته شديم ولي والدهايم رئيس سابق سازمان ملل و رئيس جمهور سابق اتريش با سن بالاي 80 سال خيلي شق و رق تر از همه ما بود! وقتي كلستيل را دفن کردند و گلي بر مزارش انداختيم، به همسركلستيل و فرزندانش تسليت گفتيم. وي از ابراز علاقه شوهرش به خاتمي مي گفت، و اينکه قرار بود شوهرش بعد از رياست جمهوري با کمک چند کشور منجمله آقاي خاتمي موسسه اي راه اندازي کند که مسئله گفتگوي تمدن ها را به عنوان يک اصل در آن پي گيري کند.

 كلستيل 36 ساعت قبل از پايان دوره رياست جمهوري اش درگذشت و در دوران وي با تلاش سفير فعالمان در اتريش، آقاي نبوي، روابط اقتصادي نيز در اين سالها به بالاترين حد خود رسيده است.

شب هم خبرنگار مجله  News اتريش براي مصاحبه آمد. جالب بود که همه اطلاعاتم را از روي سايتم خوانده بود.

آقاي كلستيل آخرين نامه اش را براي آقاي خاتمي ارسال کرده است. در اين پيام آمده است، با شروع اين بخش از حياتم با دائر کردن دفتري کماکان در مقوله روابط بين المللي فعال خواهم بود و نه تنها روابط دو جانبه بين ايران و اتريش بلکه به ادامه گفتگوي فرهنگي و بين الادياني توجه ويژه اي مبذول خواهم داشت. حيف که اجل مهلتش نداد.

۲۰ تير ۱۳۸۳
مردي از نامرد نايه

 

يک روز در دولت بحث جدّی در مورد مسائل اقتصادي بود. موضوع بحث اين بود که ترخيص کالا از گمرک با اجازه وزير و بدون مفاصا حساب با بانک صورت نپذيرد. آقاي شيباني، رئيس کل بانک مرکزي از اين مسأله ناراحت بود. مي گفت اگر بانک مفاصا حساب نکند، کارمندان بانک هم طبعاً همکاري نمي کنند و ناخودآگاه گفت عزيزُم مَردي از نامرد نايه. بعداً آقاي خاتمي که اهل ذوق است طي يادداشتي از آقاي شيباني خواست که اين شعر را تکميل شده برايش بنويسد. کاغذ ها رد و بدل شد. بعد از پايان دولت، آقاي خاتمي گفت حالا امروز جلسه مان را با شعري که آقاي شيباني خوانده تمام مي کنيم. او هم چهار بيتي را خواند. بعد از جلسه خواستم براي خوانندگان سايت هم اين شعر را بنويسد. گفت به نوعي ننويس که من را خراب کني. قول دادم. شعرش اين است:

 

عزيزم مردي از نامرد نايه

از دل بي درد نايه

همين را بد نگفت پور فريدون

که شعله از تنور سدر نايه

۱۹ تير ۱۳۸۳
آقا، اينقدر تعريف نکنيد

 

من از ابتداي نوجواني کتابهاي آقاي محمود حکيمي را مي خواندم. نويسنده کودک و نوجوان بود و هست، تا کنون بيش از 138 کتاب نوشته است. چند روز پيش بعد از 20 سال ديدمش. خاطرات خوبي داشت. يکي از خاطراتش از مرحوم مهندس بازرگان را بازگو مي کنم. وي مي گفت بازرگان از سال 43 يک جلسه تفسير قرآن داشت که هميشه در آن شرکت مي کردم. بعد از دولت موقت هم ادامه داد. جلسه روزهاي چهارشنبه بود. مي گفت يک روز بعد از تفسير من از جا برخاستم و در کنار ايشان نشستم و پرسش خود را مطرح کردم و در پايان شروع کردم به تعريف از ايشان و گفتم استاد سيد غلامرضا سعيدي مي گويد: «تا به حال تصور مي کردم مهدي بازرگان بزرگترين مرد آسياست. اما من اشتباه مي کردم. بازرگان بزرگترين مرد جهان است.» حضار جلسه به افتخار گوينده چنين سخني يعني مرحوم سيد غلامرضا سعيدي کف زدند، مرحوم بازرگان فقط سري تکان داد و سپس به پرسش من پاسخ داد. پس از پايان جلسه مرحوم بازرگان مرا صدا کرد در کنار او نشستم. آهسته به من گفت :«حکيمي، از شما که هميشه در آثارتان از ضررهاي تعريف و تمجيد زياد مي نويسيد انتظار نداشتم آن طور جلوي جمعيت از من تعريف کنيد. اين واژه ها و القاب بسيار فريبنده اند. آرام آرام آدم باورش مي شود که چيزي شده است. مدتي مي گذرد که ديگر آدم هيچ نقدي را نمي پذيرد. اگر مي دانستم که مي خواهي از من تعريف کني صدايت نمي کردم که بيايي و کنار من بنشيني. از شما که تاريخ نويس هستي هيچ توقع نداشتم که آن طور از من تعريف کني.

 

آقاي محمود حکيمي خاطرات زيادي از افراد دارد. دو ساعتي با لهجه شيرين و خوش بيانش با هم حرف مي زديم.

۱۸ تير ۱۳۸۳
بحران اميد به آينده

 

در بسياري از جلساتي که براي تصميم گيري هاي کلان تشکيل مي دهيم، يکي از بحث هاي اصلي اين است که جوانان چه بحراني دارند؟ هرکس به ظن خود يار جوانان مي شود و بحران جوانان را در مسأله اي جستجو مي نمايد. خوب حالا که همه به خود حق مي دهند در اين رابطه اظهار نظر کنند، بنده هم مي خواهم نظر بدهم.

به عقيده من اصلي ترين مسأله جوانان امروز جامعه ما در اين هياهوي سياسي و در وضعيت سياستگزاريهاي که نياز شخصي جوانان ناديده گرفته مي شود، بحران اميد نسبت به چشم انداز آينده خودشان است.

اينکه تقريباً هر جواني قصدي براي پيشرفت دارد، آينده اش را بنوعي تاريکي مي بيند، جائي براي اميدواري باقي نمي گذارد و جواني که اميد نداشته باشد دچار بحران بزرگي خواهد شد.

لااقل در جوانان شهري اگر نگوييم همه ولي اکثريت آنان در جستجوي راهي براي حضور در آن سوي مرزها هستند. حتي در جايي که به مراتب امکان پيشرفت از داخل ايران کمتر است. اين به معناي آنست که در اينجا در بين اين همه هياهو که هيچ کدام مسأله اصلي جوانان نيست، چشم اندازي به آينده مطمئن نمي بيند. اين واقعيت تلخ است. ولي اگر ما خودمان تلخي ها را بفهميم بهتر از آن است که چشم بر آن ببنديم. شايد در آن صورت امکان برنامه ريزي بهتري داشته باشيم.

البته احتمال هست که بنده هم در ارائه اين ديدگاه و تحليل از نسل جوان اشتباه کرده باشم ولي اگر ديدگاهها ارائه شود و به بحث گذاشته شود بهتر از آن است که مطرح نگردد.

۱۷ تير ۱۳۸۳
يادداشتهاي من در جمعه 18 تير 1378
ساعت 6 صبح، روي تلفن موبايلم، فراهاني از بچه هاي دفتر تحکيم با صدايي برآشفته زنگ زد که از حوادث ديشب خبر داريد؟ گفتم نه. گفت ديشب به کوي دانشگاه، از سوي نيروي انتظامي حمله شده، بچه ها را زده اند و تار و مار کرده اند، به داد برسيد و قطع کرد. نگران شدم. به هادي خانيکي زنگ زدم، خبر را تائيد کرد. به وزارت کشور زنگ زدم، کسي نبود. ساعت 8 صبح به آقاي خاتمي زنگ زدم، گفت خبر را از BBC شنيده ام ولي از ابعاد آن خبر ندارم. با دکتر معين تماس گرفتم، در جريان بود و گفت به دفترش در وزارت علوم مي رود. قرار گذاشتيم نزديک ظهر در دفتر تاجزاده در وزارت کشور جمع شويم. به فرهادي، عباد، خانيکي، رضا خاتمي هم زنگ زدم حوالي ساعت 11 در دفتر تاج زاده در وزارت کشور جمع شديم. موسوي لاري در کرج بود. قرار شد او خودش را برساند. اخبار حکايت از حمله شديد نيروي انتظامي به دانشجويان داشت بر اساس خبري که گرفتيم، ديشب دانشجويان به اعتراض تعطيلي روزنامه سلام تظاهرات کرده بودند و به خيابان هاي اطراف خوابگاه آمده بودند و نيروي انتظامي به آنها حمله کرده بود. اخباري که مي رسيد حکايت از کشته شدن و در گيري شديد مي کرد. بنا به اطلاع دکتر معين، دانشجويان در داخل خوابگاه و نيروي انتظامي در بيرون بودند. با آقاي خاتمي هم مرتب در تماس بوديم. قرار شد همگي به دانشگاه بروند تا از نزديک ضمن همدردي با دانشجويان مسائل را بررسي کنند. جمع فوق از وزارت کشور به طرف دانشگاه رفتند. آقاي موسوي لاري هم که صبح به کرج رفته بود، خود را به انها رساند. براي اينکه در اين شرايط که مسائل مبهم است، دفتر رئيس جمهور طرف اصلي ماجرا نباشد و امکان ارتباط با پليس و نيروي انتظامي باشد، من همراه آنها نرفتم. با موبايل با مصطفي تاج زاده در تماس بودم. تماس ها ناقص و نشان از اوضاع ناهنجار داخل دانشگاه بود. مصطفي تاج زاده با موتور رفته بود تا به عنوان معاون وزير کشور با نيروي انتظامي صحبت کند، زنگ زد و گفت که اين نيروهاي انصار حزب الله فراوانند. دانشجويان نيز مرتب از فرمانده انصار مي پرسند. تمام تلاش ها معطوف به اين بود که دانشجويان از خيابان به داخل کوي باز گردند. دانشجويان مخالف پاکسازي خيابان بودند و مي گفتند: مردم بايد اينها را ببينند و متوجه شوند چه جنايتي در حق دانشجويان شده است. کساني که که در صحنه حاضر بودند خبر دادند يکي از کساني که به سوي دانشجويان تير اندازي مي کرده لباس شخصي داشته و با سلاح کمري شليک مي کرده است. تير اندازي ها منجر به زخمي شدن حداقل سه نفر از مچ پا، شکم و سر شده که حال يکي از آنها وخيم است. هنوز هيچ منبع موثقي خبر از کشته شدن کسي نداده ولي شايعات حکايت از قتل 5 الي 6 نفر مي کند. دانشجويان همچنين از فحاشي و هتاکي انصار به نواميس آنها بسيار ناراحتند. حضور و صحبت هاي معين، تاجزاده، شمس الواعظين و دکتر کوهي، رئيس کوي دانشگاه تهران، نقش موثري در آرام کردن فضا داشته است. البته دانشجويان ابتدا به مسئولان اظهار بي اعتمادي مي کرده اند ولي تداوم حضور آنها و صحبت صميمانه شان با دانشجويان به تدريج جو اعتماد را حاکم کرده است.
از سوي ديگر، با توجه به اينکه دادگاه ويژه به استناد شکايت وزارت اطلاعات روزنامه سلام را توقيف کرده، تلاش کرديم که اطلاعات شکايتش را پس بگيرد. آقاي خاتمي از من خواست که موضوع را به يونسي منتقل کنيم. يونسي خبر داد..... اين را هم گفتم که ارشاد مي خواهد عليه تعطيلي سلام بيانيه بدهد. يونسي قبول کرد که شکايت را پس بگيرد، از وقتي که مشخص شد سلام با شکايت وزارت اطلاعات بسته شده، تمام جناح راست ............................................. . اين نکته را هم گفتم که ارشاد مي خواهد عليه تعطيلي سلام بيانيه بدهد. يونسي قبول کرد که شکايت را پس بگيرد.... بلافاصله به منزل آقاي خاتمي رفتم و ماجرا را گفتم. خوشحال شد. بعد از مدتي يونسي و خسرو تهراني زنگ زدند که در وزارت اطلاعات شايع شده اين حرف ها مال ابطحي است نه خاتمي. من گفتم با خود آقاي خاتمي صحبت کنيد. يونسي با خاتمي تماس گرفت و همه حرف ها را شنيد.... نيم ساعت بعد به منزل يونسي رفتم... بيانيه را گرفتم و به خبرگزاري فرستادم. عده اي از مديران مسئول روزنامه ها (صبح امروز، خرداد، نشاط، عصر آزادگان، آريا، جهان اسلام، آزاد، همشهري، ايران نيوز و ....) هم نامه اي خطاب به رئيس جمهور نوشته اند و از او خواسته اند که به عنوان پاسدار قانون اساسي و آزادي ها شهروندان اقدامات لازم براي رفع توقيف از سلام را انجام دهد.
شب به محل کار آقاي کروبي رفتم. آقاي موسوي خوييني هم بود. ماجراي پس گرفتن شکايت اطلاعات را گفتم. و همانجا بوديم که تلويزيون آن را خواند. آقاي خوييني ها خيلي از اين پشتکار من تعريف کرد. خود را آماده کرد که از پس فردا روزنامه را منتشر نمايد ....

۱۶ تير ۱۳۸۳
تعريف جديد وبلاگ نويسي و وبگردي

 

کيهان در روز 5شنبه 11 تيرماه جاري وبلاگ نويسي را تعريف کرده، جهت توجه جامعه وبلاگ نويسان از اين تعريف جديد از وبلاگ، آن را وب نوشت مي کنم.

 

«در گذشته نه چندان دور به افرادي که در کوچه پس کوچه هاي شهر بدون هيچ هدفي حرکت مي کردند «ولگرد» مي گفتند و اين شهروندان محترم در نگاه اطرافيان به عنوان يک عنصر طرد شده و بي خاصيت شناخته مي شدند. اما در عصر حاضر با نزديک شدن مسافت ها و در دسترس قرار داشتن ابزارهاي مدرن اطلاع رساني، اين افراد به عنوان «وب گرد» شناخته مي شوند، البته با همان خصوصيات بالا.

اين شهروندان ديجيتالي که فقط عنوان ولگردي را با وبگردي عوض کرده اند، تمام اوقات خود را به وبلاگ نويسي، ارسال نامه ها الکترونيکي، گفتگوهاي ديجيتالي، شرکت در جشنواره هاي وبلاگي، سخنراني در همايش های جامعه اطلاعاتي و النهايه نوشتن لايحه آزادي اطلاعات مي گذرانند.

مسئولين محترم IT بدانند رشد جامعه و رسيدن به سطح مطلوب جامعه اطلاعاتي به توليد اطلاعات بستگي دارد آنهم در سطح علمي، فني و دانشگاهي، نه در سطح توليد اطلاعات کوچه بازاري تحت عنوان وبلاگ

لطفاً به عبارت زير توجه کنيد:

-«خوي وبلاگ ها اين است که ملک پدري هيچ کس نيست و همه با هر نوع افکاري مي توانند در آن بنويسند.»(1)

-«وبلاگ نويسي در ايران رشد داشته، تا جايي که مجموعه جريان حاکميت احساس مي کند بايد آن را به رسميت بشناسند و اين يک قدم خير است.»(2)

-« در کشوري که روزنامه ها هر روز در خطر توقيف و خودسانسوري و کنترل اند ويژگي کنترل ناپذيري و ساختار دموکراتيک وبلاگ ها، اين رسانه را به جرياني آزاد براي تبادل افکار و انديشه ها بدل کرده است.» (3)

-« با توقيف بيش از صد روزنامه و نشريه در ايران و محدوديت هاي چاپ کتاب، بسياري از روزنامه نگاران و نويسندگان ايراني به اين رسانه روي آورده اند. زنان آزادي هاي اجتماعي خود را در اين رسانه جستجو مي کنند. آنها مي توانند براي خود بازاريابي کنند! و کانالي براي برطرف کردن نيازهاي اجتماعي آنان است و محدوديت هاي خود را در اين رسانه جبران مي کنند.» (4)

آيا از اين جملات قصار نمي تواند متوجه شد که هدف از ارايه لايحه آزادي اطلاعات چيست؟»

 


1و2- سخنراني آقاي ابطحي معاون حقوقي و پارلماني رئيس جمهور در جشنواره جوانان، وبلاگ ها و جامعه اطلاعاتي در تهران

3و4- سخنراني يک روزنامه نگار ايراني در پنجمين کنفرانس دوسالانه مطالعات ايران در واشنگتن

۱۵ تير ۱۳۸۳
کتابهاي روانشناسي

 

يکي از دوستان خوبم کتابفروشي دارد. چندي پيش مي گفت هنوز در بازار کتاب، فروش کتابهاي روانشناسي حرف اول را مي زند. اين را نشانه آن مي دانست که بنوعي نياز به معنويت و کشف اسرار دروني نياز جامعه است. ولي به اعتقاد من فشارهاي اجتماعي و محدوديت ها و ترس و نااميدي و عدم اعتماد به آينده دليل اصلي فروش کتابهاي روانشناسي است.

در مورد خصوصيات فردي نيز در حوزه روانشناسي کتاب زياد نوشته شده است. اما جالب است که بدانيم در اين مسأله عمدتاً کتابهاي منتشره در مورد خصوصيات مردان است. و اينکه چگونه مي توان مردي را از آن خود کرد يا اينکه چگونه خصوصيات مردان را مي توان شناخت و....

البته اهانت هاي فرهنگي اين گونه به مراتب بدتر از اهانت هاي ديگر است. کاش تلاشگران عرصه حقوق زنان کمي به اين حداقل ها توجه مي کردند که لااقل جلوي اين اهانتها گرفته شود.

۱۴ تير ۱۳۸۳
فوتبال، آقاي خاتمي و من!

به مناسبت فينال جام ملت هاي اروپا

 

سال 1375 آقاي خاتمي به لبنان آمده بود. مي دانستم که ايشان خيلي اهل فوتبال است. ايشان هم مي دانست که من از فوتبال هيچ سر در نمي آورم. مسابقات جام ملت هاي آسيا بود. آقاي خاتمي در منزل ما به همراه دخترم فوتبال مي ديدند. عجيب غرق در تماشا بودند. براي پذيرايي چند بار ناخوآگاه جلوي تلويزيون قرار گرفتم. آقاي خاتمي با تغيير جهت سر سعي مي کرد از زاويه ديگري تلويزيون را ببيند. وقتي اين توجه دقيق آقاي خاتمي را ديدم، گفتم من از فوتبال هيچ سر در نمي آورم. آقاي خاتمي گفت نياز به توضيج نبود. همين که در اين وقت حساس بازي، حرف مي زني معلوم است که از فوتبال سر در نمي آوري!

*****

در پي اين سرخوردگي که مي رفت به افسردگي مزمن!! تبديل شود، در طول اين 7، 8 سال کم کم قواعد فوتبال را ياد گرفتم و به آن علاقمند شدم و به ديدن آن عادت کردم و از تماشاي آن لذت مي برم و اگر هم بازي مهمي را نمي ديدم نتايج آن را مي پرسيدم. يک شب در مسابقه ايران و کره در چند ماه قبل تا اواسط بازي را از راديو گوش دادم، بعد به جلسه اي در حضور آقاي خاتمي رفتم و به دوستانم سپردم که چون در جلسه مهم رسمي نمي شود فوتبال گوش داد، نتيجه را برايم sms کنيد. از قضا اواسط جلسه sms آمد که آتش بازي شده و کره اي ها وسط بازي ميدان را ترک کردند. من هم در جلسه اين خبر را اعلام کردم. آقاي خاتمي خنديد و گفت اين اصلاً از فوتبال سر در نمي آورد و الکي مي گويد. قسم و آيه و تحقيق، معلوم شد درست مي گويم. شايد آقاي خاتمي مي خواست بگويد، نه بابا، بالاخره فوتبال را هم مي فهمد!

*****

يکشنبه گذشته، آقاي خاتمي وقتي به جلسه دولت آمد، چشمانش ورم کرده بود و نشانه هاي خستگي در آن ديده مي شد. ديدم دارد به آقاي مهرعليزاده مي گويد ديشب تا ساعت 2 مسابقه هلند و سوئد طول کشيد و بيدار بودم و به همين دليل خسته ام. من هم رفتم کنارشان، گفتم اتفاقاً من هم مي ديدم. آقاي خاتمي خنديد! گفتم ديديد بالاخره ديشب ايتاليا برد! آقاي مهرعليزاده که از سابقه ماجرا خبر نداشت آمد توضيح بدهد که ايتاليا  در همان دور اول کنار رفته و ديشب مسابقه هلند و سوئد بوده است! آقاي خاتمي خنده اي کرد و گفت ايشان خيلي در فوتبال وارد هستند! بقول طنز نقطه چين: من هم حساس!!!

*****

ولي خدا وکيلي مسابقات جام ملتهاي اروپا را ديدم (حالا درست گفتم؟) خيلي هم قشنگ بود. ايتاليا هم نبرد.

8   4       ۲۰۲    ۲۰۳    ۲۰۴    ۲۰۵    ۲۰۶    ۲۰۷   ۲۰۸    ۲۰۹    ۲۱۰    ۲۱۱    ۲۱۲       3  7
© Copyright 2003-2020, Webneveshteha.com. All rights reserved.