۰۷ شهريور ۱۳۸۸
از تنهائی در آمدیم

 

 

در زندان، برای من، صبح ها که میخواهم از خواب بیدار شم، بدترین اوقات است. آدم وقتی خواب است، یادش می رود که در زندان است و در یک اطاق تنها باید روز را سر کند. معمولا وقتی از خواب بیدار می شوم که درخواب در کنار خانواده و یا دوستان گرم صحبت هستم. در سلول انفرادی که بودم و اطاقم سه در سه بود، ساعت 7.30 صبح از یک پنجره ای که زیر در آهنی بود،  صدای قیژی می آمد و پنجره ای باز می شد و یک بسته نان و پنیر و یک لیوان چای را هل میدادند تو. در آن حالت خوش آزادی در خواب، این صدا من را بیدار می کرد. وقتی می دیدم باز هم در همان اطاق ولو هستم، غم عالم بر دلم می نشست. حالا که به یک جای دیگر منتقل شدم. اطاق بزرگی دارد با تلویزیون و حیاط 100 متری که بدون چشم بند میشود در آن قدم زد. تا پنجشنبه گذشته، که در این محل جدید تنها بودم. صبح ها، اینجا هم که از خواب بیدار می شدم در این اطاق بزرگ بیشتر تنهائی را حس می کردم. بدون قیژ در ورودی باز هم همان غم موقع بیداری وجود دارد. پریروز عصر پنجشنبه رفته بودم اطاق بازجوئی که وبلاگم را بنویسم. آمدم دیدم یک تخت دیگر در اطاقم گذاشته اند. چند دقیقه بعد هم سر و کله ی سعید شریعتی پیدا شد که بار و بندیلش را به دست گرفته و با چشم بند وارد حیاط شد. خیلی خوشحال شدم. بعد از 71 روز غیر از باز جو وتیم قضائی، یک نفر را می دیدم که میخواست با من بماند. موقع افطار هم دیدم که در حیاط با تشریفات ویژه اش باز شد و محمد عطریان هم آمد وافطار را با هم خوردیم ولی بعد افطار بردندش. آی چسبید. همان جا به سختی و به صورت تصادفی فهمیدیم که از همان پنجشنبه خیلی از بچه ها و دوستان زندانی مان در اوین چند نفری با هم شده اند وبه اطاق های عمومی منتقل شده اند. بیشتر خوشحال شدیم. با اینکه زندانی هستیم و رنج تنهائی تا اعماق وجود همه مان وجود دارد، ولی همین اندازه که سه نفری افطار خوردیم کلی لذت بردیم. سعید شریعتی 40 روز بعد از ما دستگیر شده است.کلی اخبار بیرون زندان را در این 40 روزه تعریف کرد. چه اوضاعی بوده است و ما بی خبر بودیم. خیلی سعی کردم از سعید شریعتی بفهمم که با چه هدفی و با چه برنامه ای این کارها صورت گرفته و کجای آن به سود مردم بوده، نفهمیدم. او هم نمی دانست. فقط ماجراها را تعریف می کرد. از حمایتهای با مزه آدمها و طیف های مختلفی که در خارج از کشور لباس سبز پوشیده بودند هم حرف زد. شیر تو شیری بوده خوشمزه. بی خبری هم عجب عالمی است. هر کس ایران امروز را بشناسد می داند که دود آشوبهای خیابانی تنها به چشم مردم و تاریخ وعظمت ایران میرود. واین واقعیت را بیش از دیگران ، آنهائی میدانند که مردم به دفاع از آنان به خیابان ها آمدند. در هر حال ما را چه به سیاست. اینکه  در این چند روزه از تنهائی در آمده ایم، و افطارها غوق نمی کشیم عجالتا خوشحالیم.        

۰۵ شهريور ۱۳۸۸
نوشابه‌ای برای خودم

 

 

امروز تصمیم گرفته‌ام در این ماه رمضانی که آشامیدن حرام است برای خودم نوشابه‌ای باز کنم حسابی. آدم وقتی مدتی تلویزیون ندیده باشد و ییهو تلویزیون‌دار شود، تنها هم باشد چه شوقی برای دیدن تلویزیون جمهوری اسلامی پیدا می‌کند!! پریشب که دادگاه دوستان بود و تلویزیون در کانال‌های مختلف پخش می‌کرد، هم به خاطر موضوع و هم به خاطر بیکاری و هم از سر ذوق تلویزیون دیدن. همه کانال‌های مختلف را به صورت تکراری گوش کردم. لابد شماها هم دیدید. من سه هفته پیش در دادگاه درخواست کردم کمی حرف بزنم. در آن جا به عنوان یک تحلیلگر سیاسی و از موضع اصلاحات که بی‌دلیل قربانی جریانی شد که خودش اعلام می‌کرد اصلاحات را قبول ندارد، نقدهایی از سر استدلال به جریانات بعد ار انتخابات انجام دادم. آن را واقعا شجاعت می‌دانستم. شجاعت گفتن آن چه باور دارم. همان شجاعتی که در موقع انتخابات هم بروز دادم و وقتی همه اصلاح‌طلبان به سراغ مهندس موسوی رفتند که بازی برنده انتخابات خاتمی را به هم ریخته بود، من به اردوگاه کروبی پیوستم که اعتراضم را به آمدن بی دلیل آقای موسوی اعلام کنم. آن موقع هم یادتان هست که چه فشاری تحمل کردم ولی کم نیاوردم. من اعترافی نکرده بودم که زیر فشار باشد. هیچوقت هم اعتراف در زندان را قبول نداشتم و بارها علیه ابن کار مطلب نوشتم. من در دادگاه استدلال‌هائی برای شرایط بعد انتخابات ارائه کرده بودم که باورم بود. گرچه آن استدلال‌ها با بازی بزرگانی که قرار بود همه ما را بازی دهند منافات داشت. خیلی‌ها راجع به من خیلی حرف‌ها زدند. مثل همان فشارهای دوران انتخابات. اما خوشحالم که با همان صداقت همیشگی با شما حرف زدم و آن چه باور داشتم، را گفتم. در جریان محاکمه پریروز هم وقتی در دادگاه دیدم سعید حجاریان و رمضانزاده و صفائی فراهانی و سعید شریعتی و کرمی و آقائی که فرصت حرف زدن پیدا کرده بودند، بعد از سه هفته همان حرف‌ها را زدند بر آن باورم راسخ‌تر شدم که صادقانه باید با شما حرف زد. این همان نوشابه‌ای بود که می‌خواستم برای خودم باز کنم که یادم آمد در زندان نوشابه به ما نمی‌دهند! البته این نوشته درد دل و گفتگو با شمایی است که همیشه دوستتان داشته‌ام. اولین اصل جامعه مدنی و اصلاح‌طلبی داشتن تحمل پذیرش نظرات دیگران است. حالا تنهائی و فشار زندان ظاهرا آن قدر بر من فشار آورده که برای اولین‌بار این قدر بد اخلاق دارم می‌نویسم. آخه شما که دعا نمی‌کنید زودتر آزاد شم. حقتونه که این‌جوری حرف بزنم. ولی باور کنید خیلی بیش از آن که فکر می‌کنید در این تنهائی زندان به یاد تمام خوانندگان وبنوشتم هستم.

 

 

۰۴ شهريور ۱۳۸۸
وبلاگ نویسی از درون زندان


امروز هم رفته بودم اطاق بازجوئی. زندان است و باز جوئی های مکررش. بازجو اطاقش را عوض کرده بود. همان بازجوئی که بارها گفته ام خیلی باهم دوست هستیم. کنار میز اطاقش دو دستگاه کامپیوتر وصل به اینترنت بود. لب تاپ خودم را هم که شب دستگیری از منزل آورده بودند کنارش دیدم. نا خود آگاه آهی کشیدم. بازجو پرسید چرا آه؟ گفتم یاد وب نوشت افتادم. که دو ماه و ده روز است از آن بی خبرم.. یک وقتی سایتم جزئی از خانواده ام بود. بازجو گفت از همین امروز می توانی از همین جا آن را بنویسی و منتشر کنی. برای یک لحظه شوکه شدم. دیدم شوخی نمی کند. فکر کردم این هم تجربه ای است. تجربه ی وبلاگنویسی از داخل زندان. گفتم طبعا زندان شرایط خودش را دارد. باید ملاحظات و کنترل شما را بپذیرم ولی آن چه که می نویسم باید حرف های خودم باشد. شما فقط می توانید بگوئید بعضی چیز ها را ننویس. قبول کرد. توکل بر خدا شروع کردم به نوشتن. نمیدانم آیا هر روز اجازه میدهند یا گاه به گاه. هروقت اجازه دادند می نویسم. عجالتا روز اولی چند نکته را مطرح میکنم.

1- می دانم این دور وبر من و در این اطاق های اطرافم خیلی از دوستانم زندانی اند. جسته گریخته بعضی اسامی را شنیده ام. فکر میکنم همه در سخت بودن زندان شریکیم و از اینجا بودن گیجیم. ولی می توانیم بفهمیم که چرا ما را گرفته اند. وقتی سران اصلی را نمی توانند بگیرند مارا که به زعم آنها می توانستیم سران را پشتیبانی کنیم و حرف بزنیم و بعضی ها که تشکیلات دارند، تشکیلات را به کار بگیرند، گرفته اند تا آشوبی که از توهم تقلب در حال شکل گرفتن بود مهار شود. اما گمان می کنم اکثر اینهائی که زندانند می دانند که نه تقلب تعیین کننده ای صورت گرفته ونه آشوب اجتماعی به نفع مردم ایران بوده ونه کسانی که این آشوبها را آفریدند و تشویق کردند دلشان برای مردم ایران می تپیده. این بحرانی است که به اعتقاد من روح زندانیان سیاسی این ماجرا را اذیت می کند. امیدوارم تصمیم گیران این نکته را درک کنند و این مجموعه را زودتر آزاد کنند تا با آزادی این دیدگاه هایشان را در جامعه مطرح نمایند. همان مطالبی که من  سه هفته پیش وقبل از دیگران در دادگاه اعلام کردم و در روزهای آینده توضیح بیشتری میدهم.

2- ماه رمضان هر ساله تا نزدیک صبح پای کامپیوتر بودم. امسال که تنهائی داخل اطاقم می نشینم وکتاب ودعا و قرآن میخوانم، معنویت ویژه ای به دست آورده ام ولی نمیتوانم انکار کنم که برای تک تک خوانندگان وبنوشت دلم تنگ شده است.شنیده ام اهالی عالم مجازی خیلی ابراز لطف کرده اند. ندیده ام ولی خیلی ممنونم و از همه تون التماس دعا دارم.

3- دلم برای خانواده ام خیلی تنگ شده. در این مدت فاطمه لیسانس گرفت. مبارکش باشدو امیر علی نوه گلم راه افتاده. مبارک فائزه باشد و فریده تابستانش را منتظر من ماند و فهیمه، همسرم بار همه را به دوش کشید. با آنها گاهی تماس تلفنی و چند بار دیدار حضوری داشته ام. خیلی برایم دعا و تلاش کرده اند. شماهم دعا کنید. تنهائی بد جوری دردناکه.

4- مثل همون موقعی که آزاد بودم مخلص همه تون هستم.

  

۲۶ خرداد ۱۳۸۸
دستگیری ابطحی

سید محمد علی ابطحی معاون سابق آقای خاتمی و مشاور مهدی کروبی صبح امروز (سه شنبه) دستگیر شد. به محض آزادی، ایشان  مطلب جدید خود را  بر روی سایت قرار می دهند. ..

۲۵ خرداد ۱۳۸۸
امروز همه آمده بودند

 

امروز در ایران روز حماسه شکوه بود. وقتی نیمی از این جمعیت در خیابان­های تهران شرکت می­کند، مارش می­زنند و آن را جمعیت میلیونی اعلام می­کنند ولی فکر می­کنم اصلاً به جمعیت امروز اشاره­ای نکنند. از صبح آن قدر تهدیدهای جدی فراوانی بود که یک بار آقای موسوی و یک بار آقای خاتمی بیانیه دادند و از مردم تشکر کردند. می­ترسیدند تهدیدها عملی شود و مردم قربانی شوند. کلی بحث شد که امکان اطلاع رسانی به مردم وجود ندارد، مردم می­آیند و وقتی رهبران نروند با مردم خیلی برخورد جدی می­کنند و آن­ها بیشتر آسیب می­بینند. آقای موسوی و آقای کروبی تلفنی صحبت کرده بودند. قرار شده بود اگر راه­ها را هم بسته بودند، و یک نفر هم بود به احترام آن­ها شرکت کنند و حداقل به آن­ها اعلام کنند که مجوز داده نشده و راهپیمایی نکنند. واقعاً همه­مان از مردم عقب­تریم. هیچ کداممان گمان نمی­کردیم که این جمعیت خواهد آمد. رفتم دیدن آقای کروبی. چند تا تلفن شد همان جا که جلوی رفتن آقای کروبی را بگیرند. سه چهار نفر هم از اعضای برجسته حزب اعتماد ملی آمده بودند که جلو رفتن آقای کروبی را بگیرند. کروبی هم همه­ی آن ها را رد کرد و گفت اگر آقایان خاتمی و موسوی هم نمی­رفتند، من می­رفتم. من و کرباسچی همراه آقای کروبی سوار شدیم. آقای مهندس موسوی و آقای خاتمی هم قرار بود از دفترهایشان حرکت کنند و ساعت 5 همه جلو خیابان آذربایجان باشند که سخنرانی کنند. آقای کروبی گفت آن قدر رای ها مهندسی شده بود که اگر ننه جون من هم کاندیدا بود از این بیشتر برایش رای می خواندند. ما از بزرگراه یادگار امام رفتیم. نزدیک خیابان انقلاب معلوم بود خیلی بیشتر از 22 بهمن امده اند. راه بسته بود. پیاده شدیم. به خیابان آزادی رسیدیم. نتوانستیم طرف محل قرار بریم. آقای کروبی یک طرف، آقای کرباسچی یک طرف، من یک طرف رفتیم. من جلوتر بودم. از سر یادگار تا میدان آزادی به عنوان اولین نفری که از این مسیر آمده بودم مورد تشویق عجیبی قرار گرفته بودم. هزاران نفر جمعیت برای من داد می­زدند و حمایت می­کردند. شعار یک درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد و یا شعار ما خار و خاشاک نیستیم و یا این که تا فلانی هست اوضاع همین است، تمام خیابان را فراگرفته بود. آقای موسوی و خاتمی هم نتوانسته بودند یکدیگر را پیدا کنند. آن قدر جمعیت فراوان بود که دیگر به مجوز نیاز نداشت. اصلا قابل مقایسه با جمعیت دیروز نبود. که شبکه رادیو تلویزیون ایران آن همه روی آن کار کرد. دردناک است که این جمعیت کم­نظیر در رسانه ملی ایران دیده نمی­شود. باور نمی­کردند که مردم این قدر با جسارت خواهند آمد. روز حماسی عجیبی بود. همه می­گفتند که تو رو خدا کم نیارید، ما کم نمی­آوریم. خیلی روز بدی شروع شد و تا این جا پایان خوب و ماندگاری داشت. واقعاً آیا ممکن است این همه دیده نشوند؟ در میدان آزادی همه نشستند و من هم سخنرانی کردم. یک بلندگو هم نه برای موسوی و نه برای خاتمی و نه برای کروبی نبود. فرق یک تظاهرات دولتی و مردمی کاملاً مشهود بود. واقعاً مردم خسته نباشند.

 

۲۴ خرداد ۱۳۸۸
دستگیری‌های دیشب، بیانیه‌ها و راهکارها در راه است

 

دیشب خیلی از خیابانهای تهران درگیر تظاهرات و زد و خورد بود. مردم احساس کرده‌اند که به شعورشان توهین شده. دیشب مجمع روحانیون مبارز جلسه فوق‌العاده داشت. در آنجا اخبار متفرقه درگیری‌های خیابانی و زد و خوردها هم مطرح شد. مهمترین دستورش بیانیه‌ای بود که منتشر شد. آقای خاتمی از جلسه‌ای به مجمع آمده بود که در آن آقای مهندس موسوی و تعدادی از بزرگان بودند. این بیانیه مجمع که خواستار تجدید انتخابات است، پس از شنیدن گزارشهای زیادی صادر شد که آقای محتشمی و دیگران ارائه کردند. همچنان که به خوبی می‌شود فهمید وجدان عمومی جامعه این نتیجه را نپذیرفته است. به همین دلیل مهندس موسوی فردا ساعت 4 بعد از ظهر در مسیر میدان انقلاب تا میدان آزادی درخواست مجوز برای راهپیمایی کرده که امیدواریم همه شرکت کنیم. وقتی برمی‌گشتم در چند منطقه جوانان به صورت مدنی ایستاده بودند و شعار می‌دادند موسوی رای مارو پس بگیر. در بین راه متوجه شدم که موبایل‌ها قطع شده است. نگران شدم. در ماجرای 18 تیر هم این اتفاق افتاده بود. در منزل لپ‌تاپم را باز کردم دیدم فیس‌بوک هم مثل ده‌ها سایت دیگر فیلتر شده است. سایت خودم هم کلی مشکل دارد. به هر زوری هست فعلا آن را بالا نگه داشته‌ام. بی‌آنکه بتوانم پرسش و پاسخ‌ها را up کنم. یکی pm داد که محسن میردامادی را گرفته‌اند. باور نکردم. زنگ زدم منزل رضا خاتمی. توضیح داد که محسن و رمضان‌زاده و سعید شریعتی و صفائی‌فراهانی و خانم آغاجری را هم گرفته‌اند. کلی جا خوردم. بعد یکی دیگه از دوستان خبر داد که بهزاد نبوی را هم گرفته‌اند. این بار باز هم به منزل رضا خاتمی زنگ زدم. خانم زهرا اشراقی، همسرش گوشی را برداشت و گفت یک ربع پیش آمده‌اند دم منزل و رضا خاتمی را هم برده‌اند. گفت صد نفری در لیست هستند. از ‌خیابان‌ها هم صدای تظاهرات و الله‌اکبر می‌آمد. به آقای کروبی زنگ زدم. بعد از  نیمه شب بود. گفت که سری به منزلش بزنم. رفتم. با شادابی توضیح می‌داد که سر شبی با کرباسچی رفته‌اند در میان شلوغی‌های خیابان ولی‌عصر و در میان تظاهرکنندگان. با آنها حرف زده و مورد تقدیر قرار گرفته است. توضیح داد که بیانیه دومی هم صادر کرده است. در آن گفته آقای احمدی‌نژاد را رئیس‌جمهور نمی‌دانم. ولی به روزنامه‌اش گفته‌اند که نباید بیانیه را چاپ کند و از لغت تقلب هم برای انتخابات استفاده نکنند و از درگیری‌ها هم چیزی ننویسند. امروز هم به جای بیانیه بخشی از صفحه را سفید چاپ کرده‌اند. صبح امروز هم رفتم پیش آقای خاتمی. دوستان نزدیک میرحسین موسوی هم بودند. از مواضع محکم و آشتی‌ناپذیر موسوی صحبت می‌کردند که همچنان روی نپذیرفتن نتیجه انتخابات ایستاده است و احتمالا قصد دارد مردم را به یک تجمع و یا راهپیمائی قانونی با هدف تجدید انتخابات دعوت کند. آقای خاتمی هم خیلی تاکید داشت که مهندس موسوی را که چنین با استقامت ایستاده نباید تنها گذاشت و دنبال این بود که همه تاثیرگذاران در کشور همراه این موج عمومی با موسوی برای این شعار تجدید انتخابات همراهی کنند. در همان جلسه بودیم که گفتند رضا خاتمی و عده‌ای از دوستان دیگر آزاد شدند. تلاش و لابی زیادی شده بود. اما مصطفی دوست خیلی خوب و پرصفامان که عضو جلسه هم بود، به اتفاق رمضان‌زاده و احتمالا خیلی‌های دیگر هنوز آزاد نشده‌اند. امیدوارم کارهای مهندس موسوی زودتر اعلام شود تا مردم سریعتر بتوانند بفهمند چه باید بکنند.

 

۲۳ خرداد ۱۳۸۸
گونی‌ای که به جای کلاه بر سرمان رفت

  

دیروز و دیشب خیلی با هم فرق داشت. دیروز ایران شادمان بود که دارد سرنوشت خود را با تغییر شکل می‌دهد. همه هم آمده بودند. دیشب اما شب تلخ شوک‌آوری شد. خبرها، مثل چهار سال پیش با اعلام زودرس خبرگزاری فارس و کیهان شکل گرفت. اول باور کردنی نبود. کم‌کم که خبرها جلو رفت خبرها داشت مثل یک کوه سنگین در  برابر چشم کسانی که دیده بودند واقعیت این نیست، رسمی می‌شد. مهندس موسوی هم همزمان اعلام رسمی کرد که پیروز انتخابات است. اما اطلاعات رسمی بود که همچنان در دنیا مطرح بود و بدجوری روی اعصاب ملت لیز می‌خورد. اینبار مسئله خیلی مهمتر از تقلب بود. خیلی‌ها اسم آن را کودتای سفید می‌گذارند. با ستادهای مختلف در تماس بودم. مگر می‌شد خوابید؟ دوبار رفتم پیش آقای کروبی یکبارش ساعت 2 بامداد بود. با دوستان مختلف در ستاد آقای موسوی صحبت میکردم. همه شوک بودند. هروقت فرصت می‌کردم به فیس بوک و فرند‌های نگران آنجا سر می‌زدم. دوستانی که این بار انتخاب کرده بودند و نتایج را می‌دیدند و داشتند دق‌میکردند، می‌خواستند حرف‌های امیدوارکننده بزنم. من هم از این خبرها نداشتم. شرایط سختی بود. یاوران آقای احمدی‌نژاد علیرغم ممنوعیت تظاهرات، شهر را تسخیر کرده بودند. دوسه ساعتی خوابیدم. صبحی به دفتر آقای خاتمی رفتم. از جلسه‌ای آمده بود و در حال رفتن به جلسه مهم دیگری بود. بیانیه آقای موسوی را دیدم. خیلی صریح بود. بعد از آن به دفتر آقای کروبی رفتم. ایشان هم در حال نوشتن این بیانیه بود. با بی‌بی‌سی فارسی هم گفتگوئی کردم. تحلیل این تقلب واضح را کردم. یکی از دوستان میگفت در خیابان فردی را دیده که گفته این بار به جای کلاه گونی بود که به سرمان رفت، مهندسی این انتخابات خیلی هوشمندانه بود. از یک سو رکورد رای دادن در تاریخ انتخابات شکست. اینکه همیشه می‌گفتند خاتمی در دور دوم بیشتر رای آورد هم باید درهم می‌ریخت و احمدی‌نژاد در این مهندسی باید رای بیشتری از خاتمی به دست می‌آورد. مهندس موسوی و همه کسانی که همراهش بودند را هم می‌خواستند، به پایان خط ببرند. ماجرای رای سیصد هزار نفری آقای کروبی هم بخش مهم این سناریو بود. با اینکه آقای کروبی بیشترین کسی بود که یک مجموعه‌های ثابت رای داشت. اما به دلیل اینکه دیگر کسی از این شعارهای تند و مردم‌محورانه ندهد و اعلام کنند همه مخالفان و ناراضیان در کشور عددی نیستند، سقف سیصد هزار نفری را برایش در نظر گرفتند. این در حالی است که اخبار رسیده از همه صندوقهای شهرستانها حداقل تساوی آقایان موسوی و احمدی‌نژاد بود. این بار اگر دوباره فراموش نکنیم، جریان غیر دولتی و اصلاح‌طلب را باید به این نتیجه رسانده باشد که دیگر از طریق صندوق‌های رای نمی‌شود، به فکر اصلاح بود. انتظار می‌رود کاندیداها و به خصوص مهندس موسوی که خود را کاندیدای پیروز اعلام کرده است و حرف بیجائی هم نزده است، تلاش‌هائی را که آغاز کرده‌اند به نتیجه برسد. ظاهرا می‌خواهند تقاضای تجدید انتخابات کنند. اما نمی‌دانم آیا امکان پذیر هست یا نه؟ در هر حال این شوک و بهت غیر قابل توصیف جامعه ما را گرفته است. نسل جوانی که می‌خواست خودش را در این نظام تعریف کند دچار یاس تلخی شده است. موج مهاجرت در ذهن جوانان دوباره جدی می‌شود و هزاران "چیز" دیگر. اما در عین حال دنیا با این اتفاقات پایان نمی‌پذیرد. سعی کنید زمین نخوریم.

۲۲ خرداد ۱۳۸۸
برای فردای تغییر

 

امروز ایران صحنه­ی کاملاً متفاوتی است. رأی دادن بخشی از کاری است که مردم انجام می­دهند. بیش از آن و پیش از آن دارند اعلام کنند که ایران در آستانه­ی تغییر ایستاده است. نگرانی­ها هم هر لحظه افزایش می­یابد. قطع کردن اس­ام­اس­ها و تعطیلی و توقیف سایت­ها برای امشب که باید رأی­ها شمارش شود، باعث نگرانی خیلی­ها است.  امیدوارم فردا اولین وبلاگم را در دوران تغییر و در تحلیل این تغییر و کارهایی که باید بکنیم بنویسم. یعنی ممکن است؟ تا به حال که خواست مردم از هر اراده­ای برتر بوده است. این بار هم این رأی پرمعنا و پرحجم می­تواند قدرت اراده­ی مردم را در تعیین سرنوشتشان به جهان نشان دهد.

 

۲۱ خرداد ۱۳۸۸
نیم ساعتی که دنیا و تاریخ ایران منتظر آن هستند

 

در زندگی هر انسانی ساعت­هایی هست که سرنوشت ملتی بسته به آن ساعت­ها است. روز جمعه ۲۲ خرداد یکی از مهم­ترین روزهای تاریخ ایران است که اگر نیم ساعت وقت برای رأی دادن بگذاریم، می­توانیم تاریخ و سرنوشت ایران را چنان­چه می­خواهیم رقم بزنیم. نیم ساعت وقتی که برای رأی دادن می­گذاریم، وقتی است که برای خود و نسل آینده ایرانی می­گذاریم. دست هر کس را که می­توانیم بگیریم و به پای صندوق رأی ببریم تا آن قدر رأی­دهنده فراوان باشد که کسی نتواند رأی دیگری غیر از خواست مردم را بر مردم تحمیل کند. در زندگی هر فردی تعداد محدودی نیم ساعت وجود دارد که تاریخ و سرنوشت می­سازد. ما می­توانیم ۲۲ خرداد را یک حماسه­ی ماندگار نمائیم. هم­چنان که ۲ خرداد را حماسه کردیم. اگر در انتخابات شرکت نکنیم، افسوس و عذاب وجدان همیشه در زندگی همراهمان خواهد بود. به هرکس که می­خواهید رأی بدهید ولی آن قدر رأی دهید تا آن­ها را که می­شناسید و می­دانید که چه می­خواهند بکنند از رو ببرید قبل از آن که "آنها" روی ما را کم کنند.

 

۲۰ خرداد ۱۳۸۸
جمعه فقط روز اعلام رسمی تغییر است


این روزها هر کسی که در ایران باشد می‌فهمد که تغییر در ایران انجام شدنی است. فقط روز جمعه در انتخابات آغاز این تغییر باید  اعلام رسمی شود. این روزها خبرنگاران فراوانی به ایران آمده‌اند. در این هفته هر روز چند تا مصاحبه داشته‌ام. آنها هم شاهد این پیروزی زودرس هستند. اتفاقات این روزها واقعاً بی‌نظیر است. دیروز از شمال تهران رفتم تا پارک شهر. در جنوب تهران اجتماع بزرگی از هواداران آقای کروبی بودند که خیلی از آن‌ها را دانشجویان وابسته به تحکیم وحدت تشکیل می‌دادند. آقای کروبی هم آمده بود. مجلس جشنی بود. شعارها خیلی جدی بود. در میان آنها شعار «کروبی با غیرت برس به داد ملت» خیلی شعار فراگیری بود. عکس افراد نامداری مثل دکتر سروش، عطاا... مهاجرانی، کرباسچی، دکتر نجفی، عماد باقی، جمیله کدیور و سایر افرادی که از آقای کروبی حمایت کرده‌اند دست مردم بود. فضای هواداران آقای کروبی فضای رای دادن به کسی بود که به دلائل شعارهایش او را انتخاب کرده‌اند. مجموعه صوفی‌ها که در این سالها بی‌دلیل مورد تهاجم و فشار قرار گرفته‌اند به دلیل آنکه از کاندیداتوری آقای کروبی حمایت کرده‌اند، در جلسه همایش دیروز خیلی فعال بودند. در بین راه رفت و برگشت به پارک شهر تهران، کاملاً در سراسر شهر می‌شد فهمید که نهضت تغییر شمال و جنوب تهران نمی‌شناسد. حال و هوای تهران، کاملاً این روزها متفاوت است. شادمانی و انتظار  را برای اینکه جمعه زودتر برسد تا صدای مانده در دلها علنی شود، می‌شود شنید. این روزهاست که از دست دادن قدرت برای مجموعه اجرائی کشور که تقریباً قطعی است. امید همراه با نگرانی و ترس هم در ورای این واقعیت وجود دارد. نامه آقای هاشمی رفسنجانی از یکسو و مقاله تهدید و وحشت‌آفرین کیهان از سوی دیگر نشانه‌هایی بر این نگرانی است که مدیریت اجرائی فعلی کشور دوست ندارد به این راحتی قدرت را تحویل دهد. اگر همه تصمیم بگیریم پای صندوق رای حاضر شویم،  می‌توانیم هم خطر دور دوم ریاست‌جمهوری فعلی را و هم خطرهای روزهای آینده را اندک کنیم.

 

8   4       ۱    ۲   ۳    ۴    ۵    ۶    ۷    ۸    ۹    ۱۰       3  7
© Copyright 2003-2010, Webneveshteha.com. All rights reserved.