۲۰ بهمن ۱۳۸۶
نقش نادیده همسران مشاهیر

 

معمولاً وقتی مردان بزرگ و معروف می­میرند از آنان تجلیل­های وسیعی به عمل می­آید. از رنج­ها، مشکلات و موفقیت­های آنان حرف می­زنند؛ اما کسی از همراهی خانواده­های آنان سخنی نمی­گوید. خیلی که هنر کنند، در یک خط کوتاه در میانه­های روزنامه­ای می­نویسند مثلاً همسر فلان آیت الله یا استاد و یا شخصیت ملی درگذشت. هیچ کس نمی­نویسد این همسر چه اثر بزرگی در موفقیت آن شخصیت داشته است. دیروز عمه­ام که همسر دایی­ام، شهید هاشمی نژاد بود درگذشت. پدرم و شهید هاشمی نژاد در یک بده بستان خانوادگی، هر کدام خواهر آن یکی را به همسری انتخاب کرده بودند. وقتی خود آن بزرگوار شهید شد همه رسانه­ها و مردم تجلیل کردند. اما اکنون هیچ کس یاد نکرد که وقتی سال­ها آن شهید در زندان بود، و یا در ایام فراری بودن ایشان، همسرش تنها بود و شرایط به مراتب سخت­تر از خود آن شهید را داشت. بعد از انقلاب هم همسرش تنها بعد از ۳ سال از انقلاب شهید شد و همسر مسئول عالیرتبه­ی کشور هم نتوانست باشد تا از زندگی مرفه بعد از انقلاب استفاده کند. این هم نوعی مردسالاری اجتماعی است که به گونه­ای رفتار می­شود که گویا آدم­های مهم و معروف به تنهایی چنین شده­اند. من دو سالی که دایی از سال ۵۴ در زندان بود، برای تنها نبودن، شب­ها منزل این عمه می­خوابیدم. خیلی دلم سوخت. آمدم مشهد تا در تشییع عمه­ای که نیمی از عظمت شخصیت شهید هاشمی نژاد بود و عمرش را در غربت، ترس، دلهره­ی قبل از انقلاب و تنهایی بعد انقلاب گذرانده بود شرکت کنم و به فرزندانش، اکرم، جواد، منیر، عذرا، مهدی و رضا و همسرانشان تسلیت بگویم. مرگ عزیزان سخت است. تا هستند قدرشان را بدانید.

 

۱۹ بهمن ۱۳۸۶
ارتش رشید جمهوری اسلامی

 

روز نوزده بهمن ۱۳۵۷ جمعی از پرسنل نیروی هوائی در حالی که هنوز رژیم سقوط نکرده بود، با لباس رسمی در حضور امام خمینی حضور پیدا کردند. این کار سمبلیک بود اما دلیل خوبی بود که بعد از انقلاب مثل همه ی انقلابها ارتش منحل نشود. انحلال ارتش اگر صورت می گرفت، و جنگ شروع می شد، حتماً بخش هائی از کشور توسط دشمن مثل همه ی جنگ هایی که در ایران بوده است، در اختیار دشمن قرار می گرفت. حتی در عراق، بعد از سقوط صدام وقتی ارتش مزدور آن کشور منحل شد، بنا به همه ی تحلیل ها عامل بزرگ هرج و مرج در آن کشور شد. امام خمینی بر عکس اصرار گروه های سیاسی بر حفظ ارتش اصرار داشتند. این بهانه ای است که از رشادت های ارتش توانمند جمهوری اسلامی، به خصوص در ایام جنگ تحمیلی تجلیل شود. یاد شهدا و جانبازان و ایثارگران ارتش و خانواده های آنان و حماسه آفرینان ۱۹ بهمن گرامی باد.

 

۱۸ بهمن ۱۳۸۶
رد صلاحیت شدگان و حسن آقای خمینی و انتخابات

 

دیروز در جمع دوستان که بیشترشان از نزدیکان امام و دفتر امام بودند، مسئله­ی رد صلاحیت نوه­ی امام مطرح بود. علی آقا اشراقی نوه­ی دختری امام است که کاندیدای تهران شده و صلاحیتش احراز نشده است. اوائلی که امام بعد از انقلاب در قم سخنرانی می­کرد، تصویر علی آقای اشراقی پشت سر امام، معمولاً در تلویزیون دیده می­شد. بعد هم که درسش را خواند یک مدیر میانی در شهرداری بود. دیشب در جمع دوستان دفتر امامی­ها دیدمش. تعریف می­کرد آمده­اند از همسایه­هایشان برای التزام به اسلامش سؤال کرده­اند. خودش دیروز در مصاحبه با روزنامه­ی کارگزاران که متأسفانه هنوز سایتی ندارد گفته است: «آن­چه جای تأسف دارد، مضمون سؤال­هاست. سؤال‌ها در سطح پايين و كاملاً شخصی بود؛ درباره من از همسایگان می‌پرسيدند: آیا نماز می‌خوانم؟ روزه می‌گيرم؟ همسرم حجاب اسلامی را رعايت می‌كند؟ صورتم را اصلاح می‌كنم؟ سيگار می‌كشم؟ چه ماشينی سوار می‌شوم؟ كت و شلوار می‌پوشم؟ و ...». دیشب که دیدمش یکی دو تا سؤال دیگر را هم می­گفت پرسیده­اند که به خاطر رعایت مسائل سیاسی در مصاحبه نگفته است. آقای سراج از قدیمی­ترین اعضای دفتر امام که در آن بحران­های سال ۶۰ حفاظت امام را بر عهده داشت، و شخصیت بااحترامی برای همه است، می­گفت با این­که خیلی اهل نوشتن نیستم ولی دیروز از شدت ناراحتی یک یادداشت نوشتم. در آن­جا آورده که کرباسچی به حاج حسن آقای خمینی زنگ زده که به علی آقا بگید برود در مورد رد صلاحیتش اعتراض کند؛ حسن آقا آن قدر ناراحت بوده که گفته به علی اشراقی توصیه کرده­ام عطای انتخابات را به لقای مجريان و ناظران واگذارد! با روحیه­ی حسن آقا این حرف سوزناکی است که گفته است. حتماً این روزها در مورد بقیه هواداران واقعی رد صلاحیت شده­ی امام موضع می­گیرد. متن نوشته آقای سراج را در اینجا بخوانید. خواندنی است. دیروز استعفای آقای عارف هم خیلی صدا کرد. البته کاش این جور تصمیم عجولانه نمی­گرفت و در یک بستر تصمیم جمعی اصلاح طلبانه استعفای تأثیرگذارتری می­داد. در فاتحه­ی دیروز بورقانی که می­گفتند تا به حال مسجد نور این جمعیت را به خودش ندیده بود، هر کس را می­دیدی درباره­ی انتخابات حرف می­زد. با استعفای عارف، ادامه­ی حضور برای افرادی مثل مجید انصاری و جهانگیری خیلی سخت شده است. دیشب در جمع دفتر امامی­ها شیخ قدرت علی­خانی گفت آیت الله مکارم هم علیه رد صلاحیت­ها حرف زده است. با این­که ایشان معمولاً محتاطانه اظهار نظر می­کند همه تعجب کردند و باور نمی­کردند. یکی متنش را خواند. اینجا شما هم می­توانید آن را بخوانید. آقای خاتمی و کروبی هم در فاتحه­ی احمد همش داشتند حرف می­زدند. در مورد انتخابات بود لابد. چون آقای خاتمی بعد از جلسه هم باز اتفاقات جدید رد صلاحیت­ها را فاجعه جدید خواند. اینجا بخوانید. وقتی نوه­ی امام در کشور صلاحیتش احراز نمی­شود، تکلیف بقیه که مورد پسند هیأت اجرائی و نظارت افراطی نیستند معلوم است. این­ها همه در سالگرد انقلاب هم ضمناً دارد اتفاق می­افتد؛ همان انقلابی که امام رهبرش بود.

 

۱۷ بهمن ۱۳۸۶
امام، زنان و دهه فجر

 

سر تا سر خیابان ایران پر از زنان محجبه و چادر مشکی بود. عده­ای از زنان به صورت فامیلی با هم می­آمدند و برای این که همدیگر را گم نکنند، چادرهایشان را به هم گره می­زدند و در اثر فشار جمعیت، چادرها به پاهایشان گیر می­کرد و به زمین می­افتادند و شاید روزی چند صد نفر از زنان غش می­کردند؛ لذا ما ناچار شدیم پارکینگ مدرسه­ی علوی و منازل اطراف را به صورت درمانگاه درآوریم و لوازم امدادی هم فراهم کردیم. به محض این که کسی غش می­کرد، او را با برانکارد به درمانگاه می­رساندند. در سرمای زمستان شلنگ آب را روی زنان می­گرفتند. در این میان احتمال می­دادیم که ممکن است کسی زیر چادرش نارنجکی پنهان کند و در موقع ملاقات به سوی امام پرتاب کند؛ چون اصلاً وضعیت قابل کنترل نبود. لذا یک روز خدمت ایشان رفتم؛ دیدم اگر بگویم از نظر امنیتی ملاقات زنان خطرساز است و زنان به ملاقات نیایند، امام گوش نمی­دهد لذا به امام عرض کردم: "خانم­ها که به ملاقات می­آیند در اثر فشار جمعیت غش می­کنند، چادرهایشان می­افتد و دست و سر و گردنشان پیدا می­شود و بی­حجاب می­شوند و دوم این که مردها باید این­ها را بردارند و ببرند، چون ما زنان امدادگر نداریم؛ بنابراین جمع کردن این­ها مشکل است. اگر اجازه بفرمایید ما دیدار خانم­ها را تعطیل کنیم." امام که خیلی هوشیار بود، فهمید که من می­خواهم چه بگویم؛ لذا با قیافه­ای خیلی جدی، جمله­ی جالبی به من فرمود: "شما گمان می­کنید اعلامیه­ی من و شما شاه را بیرون کرده است؟ همین­ها شاه را بیرون کردند." دو مرتبه این جمله را تکرار کردند. خلاصه نقشه­ی ما نگرفت و امام نظرشان این بود که نباید ملاقات خانم­ها تعطیل شود.

برخی اوقات ملاقات که تمام می­شد، امام برای استراحت به طبقه­ی دوم می­رفتند. باز زن­ها جمع می­شدند و شعار می­دادند که "ما منتظر خمینی هستیم" تا امام صدای این­ها را می­شنید، بلند می­شد و پایین می­آمد. یک بار من دیدم ایشان واقعاً خسته شده­اند و گفتم: "آقا خیلی خسته می­شوید و مرتب بالا و پایین می­روید." ایشان فرمود: "وقتی آمدند، باید به آن­ها احترام گذاشت." می­آمدند و دستی تکان می­دادند و به دنبال آن، زن­ها خیلی احساساتی می­شدند و جیغ و داد می­کردند و به این ترتیب هیجان عجیبی به وجود می­آمد.

((از کتاب خاطرت آقای ناطق نوری))

 

۱۶ بهمن ۱۳۸۶
رد صلاحیت های شورای نگهبان؛ بازگشت به سیبری

 

دیشب جلسه­ای بود که در آن اصلاح طلبان و آقای خاتمی بودند. قرار بود جلسه دیروز صبح باشد که به خاطر تشییع جنازه­ی احمد بورقانی که خودش عضو این جلسه بود، به بعد از ظهر منتقل شد. گزارشی از رد صلاحیت­های جدید که این بار توسط هیأت نظارت شورای نگهبان انجام شده، ارائه گردید. بعد از آن همه رد صلاحیت، گفتند که ۱۸۰ نفر دیگر از اصلاح طلبان را شورای نگهبان رد صلاحیت کرده است. دیشب در آن جلسه اعلام کردند ۲۴ کرسی در کشور برای رقابت باقی مانده است. امروز صبح شنیدم که البته این رقم تا ۳۱ کرسی بالا رفته است. یعنی از ۹۰۹ نفر اصلاح طلب شناخته شده­ای که در سراسر کشور ثبت نام کرده­اند، ۱۳۸ نفر اصلاح طلب تا کنون صلاحیت­شان مورد تأیید قرار گرفته که این ۱۳۸ نفر مربوط به ۳۱ کرسی هستند. یعنی در بعضی شهرستان­ها برای آن­که رقابت جدی شود (!) چندین اصلاح طلب را تأیید کرده­اند تا عدد به ۱۳۸ برسد؛ در حالی­که این عدد برای ۳۱ کرسی است. عملاً اعلام کاندیدا برای اصلاح طلبان بلا موضوع شده است. طبعاً بحث­ها خیلی تند و تیز بود. در بسیاری از شهرستان­ها که ستادهای ائتلاف، فردی برای کاندیداتوری نداشتند، نمی­دانند چرا باید بمانند؟ به علاوه کسانی هم که کاندیدا بودند و حتی نام پرآوازه­ای در کشور دارند هم علاقه­مند به ادامه ماندن نیستند. زیرا اگر قرار باشد ستادها فعال نباشند، کسانی که به آنان قرار است رأی بدهند و یا برای تبلیغات آنان فعالیت کنند، وجود نخواهند داشت و آن­ها با همه­ی اسم و رسمشان قربانی می­شوند. طبعاً تصمیم گیری سخت بود. اصلاح طلبان با تمام وجود آمده بودند تا در انتخابات شرکت کنند. در دو مرحله، یکی توسط ستاد اجرائی و دیگری توسط ستاد نظارت این امکان را گرفتند. من چند روز پیش که رد صلاحیت­های هیأت اجرائی اعلام شده بود، نوشته بودم در سیبری روزهای سردی وجود دارد که آدم­ها در آن روزها به مسکو پناه می­برند؛ حالا که آمار رد صلاحیت شدگان شورای نگهبان اعلام شده است، یکی از دوستان با اشاره به این مطلب گفت: باید برگردیم سیبری! در هر حال روزهای آینده شفاف­تر می­توان از تصمیمات اصلاح طلبان خبر داد.

 

۱۵ بهمن ۱۳۸۶
احمد بورقانی را تشییع کردیم

 

امروز تشييع جنازه احمد بورقانی بود. ابتدا در مسجد محله‌شان تشييع مختصری كرده بودند. دولتی‌ترها كه دوست نداشتند به مقابل انجمن صنفی مطبوعات بيايند، آنجا رفته بودند؛ شهردار تهران و نواب رييس مجلس و بعضي از مسئولان ديگر. از پريشب كه احمد مرده بود، اين بحث در منزلش هم بالا گرفته بود كه بعضی دولتی‌ترها موافق تشييع از جلوی منزل بودند، نه انجمن صنفی. بعضی از دوستانش هم می‌گفتند وصيت خود احمد است که از انجمن باشد. امروز از هر دو جا تشييع شد. در مقابل انجمن صنفی مطبوعات هر كسی را كه می‌خواستی می‌توانستی پيدا كنی؛ اما بيشتر از آدم‌ها اشک و آه و ناله و بهت و حيرت بود كه بر خيابان كبكانيان بلوار كشاورز حاكم بود. همه‌مان گمان می‌كرديم كه الان احمد بغل دستمان ايستاده و دارد يواشكي متلک‌ها و شيرين زبانی‌هايش را انجام می‌دهد. من در راه بهشت زهرا در ترافيک ماندم و ديرتر رسيدم. داشتند احمد را دفن می‌كردند. وقتي كه خاک ريختند، سهام الدین و زهرا را ديدم. تقريباً غش كرده بودند. کمال الدین فرزند دیگر احمد هم حال و روز بهتری ندارد. همسر محترمش هم جنازه را رها نمیکرد. خدا به همه شان صبر بدهد. نگاهی به اطرافم انداختم. همه ی چهره‌های آشنای سياست و فرهنگ در حال گريه بودند. كسی برای ادای وظيفه نيامده بود. همه با عشق به احمد آمده بودند. مادر احمد بعد از دفن او در بهشت زهرا پشت میکروفون آمد. با لهجه شيرين و ساده‌اش گفت كه جنازه بچه‌ی اولم که در جبهه شهید شده ماه‌ها مفقود و در فكه مانده بوده است؛ صبر كردم، ولی با همه اين‌ها برای از دست دادن احمد بيشتر ناراحت شدم. اين حرف مادرش صدای گريه‌ها را خيلی بلندتر كرد. بعد از مراسم كه جمع شده بوديم، باز هم به خاطر اين كه احمد هميشه در حال گفت‌وگو و بحث سياسی بود، صحبت‌های درگوشی انتخابات بود. خيلی‌ها قبلاً رد صلاحيت شده بودند و خيلی از معاريف را چنانچه پيش‌بينی می‌شد كه از ديروز شورای نگهبان آن ها را رد صلاحيت كرده است. اخبار رد و بدل می‌كردند. خیلی از رد صلاحیت شده ها بودند. همه هم از احمد درباره رد صلاحيت‌ها كد می‌آورند و از طنزهايش. امشب قرار است اصلاح‌طلبان تصميمات مهمی بگيرند برای انتخابات.

خدا رحمتش كند. باور نمی‌توان كرد كه احمد رفته. برای هزارمين بار هم اگر اسم احمد بيايد باز هم باور كردنی نيست.

۱۴ بهمن ۱۳۸۶
احمد بورقانی بی خش ترین آدمی که شناختم

 

دیشب بی­هوا یک اس­ام­اس آمد که احمد بورقانی درگذشت. پشت فرمان بودم. دخترم فریده هم کنارم بود. چنان با صدای بلندی اِ گفتم که دخترم از جا کنده شد. مگر می­شود احمد به همین راحتی بمیرد؟! این هفته­ها به­خاطر انتخابات و جوشی که برای وضع فعلی می­زد، زیاد با هم، هم­جلسه بودیم. قلم بسیار روانی داشت و هوش فوق­العاده­ای؛ اما این­ها را خیلی­ها دارند. دل و روح زلالی داشت که آن را کمتر کسی دارد. احمد بورقانی را از سال­هایی که در ستاد تبلیغات جنگ کار می­کرد و خبر می­نوشت و بعد که به خبرگزاری جمهوری اسلامی رفت، می­شناختمش. بعدها که کمال خرازی به نیویورک رفته بود، احمد نماینده خبرگزاری در آن­جا شد. در این فاصله کمتر با او ارتباط داشتم. وقتی بعد از دوم خرداد آقای مهاجرانی وزیر ارشاد شد، معاونت مطبوعاتی که مهم­ترین جای سیاسی آن وزارت­خانه بود کاندیداهای فراوانی داشت. مهاجرانی احمد را انتخاب کرد. همه هم ساکت شدند و هم راضی.

احمد بی­خش­ترین شخصیتی بود که دیده­ام. هیچ­وقت نمی­شد او را عصبانی دید. از هیچ کس کینه در دل نداشت. از ادبیات راحتی استفاده می­کرد که دوستانه­ترین و شیرین­ترین رابطه را با خواننده­اش ایجاد می­نمود. نزدیک به سه دهه در حوزه خبر و اطلاع­رسانی بود. به خاطر روح مردانگی و صفای بی­نظیرش یاور همه مطبوعاتی­ها بود؛ از پی­گیری کارهای شخصی آنان گرفته تا مشکلات روزنامه­ها. بارها دیده بودم تا سردبیری را می­دید او را به گوشه­ای می­کشید و به صورت تخصصی مشکلات نشریه­اش را تشریح می­کرد و راهنمایی می­نمود. در همه جلسه­های مطبوعاتی در رسانه­ها حاضر بود. آن­قدر بر کارش مسلط بود که خاتمی، کروبی، جبهه مشارکت و ائتلاف اصلاحات و بعضی از نمایندگان مجلس با همه اختلاف نظرهایی که دارند، به او برای نوشتن بیانیه­ها و خبرهایشان بیش از همه اطمینان می­کردند و از وجودش بهره می­گرفتند. در مجلس ششم هم که نماینده بود در هیأت رئیسه کارپرداز مطبوعاتی بود. وقتی مجلس تمام شد پرونده اداری­اش را به ریاست جمهوری انتقال داد و مأمور خدمت به کتابخانه ملی شد. وقتی رئیس جدید کتابخانه ملی در زمان دولت جدید آمد، قبل از این که مراسم معارفه تشکیل شود پرونده استخدامی احمد را از آن­جا به ریاست جمهوری فرستادند. جالب این بود که احمد وقتی معاونت مطبوعاتی شده بود و جای رئیس کتابخانه فعلی رفته بود، خیلی اصرار می­کردند که از آن همه مشکلات دوران معاونت مطبوعاتی حرف بزند. با همان مردانگی نظام­آبادی قبول نمی­کرد. فکر کنم اصلاً در زندگی­اش قبول نکرد که علیه فردی حرف بزند.

نازنین و مهربان بود. هر کس از نیروها و افراد از یکدیگر دل­خور می­شدند، احمد با آن که از خیلی دوستان ما جوان­تر بود ولی پدرانه وارد حل و فصل می­شد. عضو جبهه مشارکت نبود اما از اکثر آنان فعال­تر و پرنشاط­تر در جهت اهداف و کارهایشان تلاش و فعالیت می­کرد. عضو اعتماد ملی نبود اما مشاور رسانه­ای آقای کروبی بود. شخصیت بی­خش او محبوبش کرده بود. با آقای خاتمی هم خیلی مأنوس بود. احمد مشکل­گشا بود. دیشب آخر شب با مصطفی تاج­زاده رفتم منزل احمد؛ همه بودند. واقعاً همه­ی شخصیت­های فرهنگی کشور به خصوص اصحاب رسانه در آن­جا بودند. باور کردنی نبود. همه در آن غربت شب منتظر احمد بودند که با لحن طنزپردازانه­اش لبخندی بر لب همه جاری کند؛ ولی نیامد. بهت و غربت و غم جایگزین آن لبخندها شده بود. سهام­الدین بورقانی فرزند روزنامه­نگارش را بغل کردم. نتوانستم گریه نکنم. فکر می­کنم آن همه جمعیت که دیشب تا بعد از نیمه شب در خانه احمد بودند همه خود را مثل خانواده احمد عزادار می­دیدند. احمد هم­چنان بخند و بخندان.

 

۱۳ بهمن ۱۳۸۶
اسلامیت نظام بیش از جمهوریت آن در خطر است

 

از وقتی که مردم در انتخابات دوم خرداد، خودی نشان دادند ارزش و تأثیرگذاری نظر مردم هم در ابعاد فلسفی و هم در ابعاد عملی خیلی مورد توجه قرار گرفت. همه به فکر تصحیح نظر مردم افتادند. بهترین انتقام از آن تأثیرگذاری این بود که نقش مردم از ریشه نادیده گرفته شود. از نظر تئوری رأی مردم تشریفاتی معرفی شد و از نظر عملی در ایام انتخابات باعث شد که خیلی در مورد سلامت انتخابات حرف­هایی بزنند. این­ها همه تحت عنوان حذف جمهوریت نظام بارها توسط افراد دل­سوز مطرح می­شد که معتقد بودند این کارها به بخش جمهوریت نظام آسیب می­رساند. اکنون که بحث رد صلاحیت­ها دوباره به نحو بسیار جدی­تر و بی­سابقه­تری مطرح شده است، خیلی­ها باز از حذف جمهوریت نظام حرف می­زنند. من معتقدم این یک بحث انحرافی است. فقط حرف زدن از حذف جمهوریت چنین می­نماید که گویا اسلام با این بی­عدالتی­ها و با نادیده گرفتن حقوق مردم، موافق است. به عقیده من در این اتفاقات سیاسی که نظر مردم مورد نفی قرار می­گیرد و به حق جامعه و کاندیداها ستم می­شود و زمینه برای رقابت از بین می­رود، بیش از آن که به جمهوریت نظام لطمه وارد شود، به اسلامیت نظام جمهوری اسلامی آسیب می­رسد. جامعه­ای که گمان برد در نظام اسلامی باید چنین اتفاقاتی صورت پذیرد، حتماً از اسلام آن نظام هم دل­زده می­شود. باور کنیم که این روش­ها اگر چه مردم را از اصل اسلام جدا نمی­کند ولی حتماً اسلامیت نظام را بیش از جمهوریت آن خدشه­دار می­کند. عالمان دینی باید به این نکته به عنوان خطر جدی که دین را تهدید می­کند توجه نمایند؛ هر چند چنبره­ی سیاست کار را سخت می­کند.

 

۱۲ بهمن ۱۳۸۶
تلویزیون و مصرف آدمهای کم تجربه

 

تلویزیون برای افرادی که در برنامه­های مختلف آن شرکت می­کنند معمولاً آفت بزرگی می­شود. وقتی کسی به عنوان کارشناس در هر مسئله­ای و به خصوص کارشناسان دینی دعوت می­شود، اگر کمی بهداشتی حرف بزند بلافاصله در همه­ی کانال­ها حضور پیدا می­کند. گاهی در یک زمان در چند کانال یک نفر حرف می­زند. علاوه بر این افرادی که در یک برنامه مشهور می­شوند، بلافاصله در سطح شهر هم فعال شده و اوج می­گیرند و البته با همان سرعت در جامعه و در خود تلویزیون نزول می­کنند و حذف می­شوند. گاهی در برنامه­ی شبکه­ی دو که آقای شهیدی فر، مجری قدرتمند و باسواد آن در چارچوب­های تنگ تلویزیون انصافاً خوب اداره می­کند، روحانی جوانی حضور پیدا می­کرد که نسبت به آن جلسه آرام تلویزیونی خوب حرف می­زد. امسال به دلیل همان گفتگوی عادی صبحگاهی به یک منبری تمام عیار تبدیل شده بود و در جاهای مختلف شهر از ایشان عکس زده بودند که در این­جا و در آن­جا منبر می­رود. طبعاً این کارها باعث می­شود که در سال­های آینده دیگر آن آقا را مثل چهره­های تلویزیونی پارسال­ها کسی نشناسد. این یک نمونه بود و البته در خیلی موارد مشابه دارد. آدم­ها اگر اندازه­ی خود را بدانند عمر اجتماعی طولانی­تری دارند.

 

۱۱ بهمن ۱۳۸۶
بیست و نه سال پیش بود

 

وای؛ واقعاً ۲۹ سال پیش بود؟ چه شور و نشاطی بود. همه بودند. انتظار برای فردا صبح که اعلام کرده بودند امام خواهد آمد باور کردنی نبود. افرادی مثل ما از وقتی خودمان را شناخته بودیم اسم امام را در هاله­ای از ممنوعیت و شجاعت و به عنوان سمبل مخالفت با رژیم پهلوی شنیده بودیم. ماه­های منجر به بهمن ۵۷ پرشکوه­ترین همبستگی ملی تاریخی بود. اضطراب عجیبی بر جامعه حاکم بود. حس این­که امشب و فردا که امام می­آید حادثه­ی مهمی در کشور و یا برای پرواز امام اتفاق بیفتد، حس عجیبی بود. روز دوازدهم من که مشهد بودم و از تلویزیون ورود امام را تماشا می­کردم، اولین بار که تصویر امام را دیدیم، ساعت­ها مبهوت بودم. یعنی این همان امام بود که اسمش را قاچاقی می­شنیدیم و همواره باز به صورت قاچاقی ارادت و احترام زایدالوصفی برایش قائل بودیم و اکنون با این شکوه و انتظار عمومی وارد همین کشور می شود؟! اکنون ۲۹ سال از آن تاریخ گذشته است. امام در میان ما نیست. آن همبستگی و آن مهربانی هم نیست. اما کسی نمی­تواند آن همه یکدلی و عظمت کار امام و مردم را در ۲۹ سال پیش  نفی و یا انکار نماید. همه­ی نسل ما تقریباً در انقلاب بودند. آرمان­های اولیه­ی انقلاب هم استقلال بود و آزادی و جمهوری اسلامی؛ به همین شفافی! در این ۲۹ سال برای سرنوشت انقلاب، اتفاقات مثبت و منفی فراوانی صورت گرفت؛ اما نمی­توان شکوه و عظمت اتفاق ۲۹ سال پیش را نادیده گرفت. در این سال­ها خیلی­ها برای انقلاب و خیلی­ها برای دفاع از ایران و انقلاب در جنگ ناجوانمردانه­ی عراق علیه ایران به شهادت رسیدند. یاد امام و شهدا گرامی باد.

 

8   4       ۱    ۲   ۳       3  7
© Copyright 2003-2017, Webneveshteha.com. All rights reserved.