۲۰ دی ۱۳۸۶
تب و تاب ثبت نام انتخابات مجلس

 

فردا آخرین روز ثبت­نام مجلس است. خیلی از اصلاح­طلبان از روند انتخابات و رد صلاحیت­ها نگرانند که در این چند روزه نگرانی بیشتری هم پیدا کرده­اند. از صبح دوستان زیادی را دیدم که در حال تماس با شخصیت­های معروفی هستند که زمینه­ی رأی بالایی دارند و هنوز ثبت نام نکرده­اند و خیلی­هاشان هم قصد ثبت­نام ندارند. یکی دو روز پیش هم که برای دیدن آقای خاتمی رفته بودم، از تلاشهایش برای دعوت از افراد گوناگونی که زمینه رأی آوردن دارند و شورای نگهبان سخت­تر میتواند آنان را رد کند حرف می­زد. امروز سری هم به آقای کروبی زدم؛ شاهد همین تلاش وی هم بودم. اما علی­رغم این حرف­ها هنوز خیلی­ها حاضر به ثبت نام نیستند. احساس این که نمی­توانند کاری کنند و یا نداشتن چشم انداز درستی از مسئله­ی رد صلاحیت­ها دلایل اصلی تردیدها است. در مقابل، بودن فضای آماده در جامعه که مردم حداقل اصلاح­طلبان را برای مهار کردن و کم­رنگ نمودن قدرت سیاسی دولت ترجیح می­دهند، نکته­ی مثبتی است که کاندیداها را بر اساس آن می­توان به حضور تشویق کرد. با همین فعالیت­ها – اگر موفق بشوند – سرنوشت کشور در چهار سال آینده می­تواند به شکل متفاوتی رقم بخورد. بحث سرلیست و این­ها هم با آن که خیلی بحث غیراخلاقی است، کم و بیش در دو اردوگاه مطرح است. دیروز سری به ستاد ائتلاف اصلاح طلبان زدم. اینجا هم مثل شهرستان­ها امید فراوانی در بر و بچه ها وجود دارد.  با نشاط کار می­کنند. نگرانی­های جدی با شنیدن خبرها بر آنان مستولی می­شود. اما به رو نمی­آورند. جمعی از وبلاگ نویسان را هم دیدم؛ داشتند برنامه ریزی می­کردند. همه در حال تلاش هستند تا بتوانند از راه صندوق­های رأی باز هم اگر بشود تفکر و سیاست­های متفاوتی با سیاست­های موجود در دولت را بر مجاری تصمیم­گیری امور مسلط نمایند.

 

۱۹ دی ۱۳۸۶
جرم محال

 

آقای حجتی کرمانی یکی از قدیمی­ترین مبارزان این دیار است که ۱۲ سال در زندان شاه بود. در خاطراتی که در مراسم سالگرد مهندس بازرگان نقل می­کرد، می­گفت ما یک گروه جوانی بودیم که رهبرمان آقای کاظم بجنوردی ۲۲ سال داشت. اسممان را گذاشته بودیم حزب ملل اسلامی با نگاه انترناسیونالیستی. وقتی همه دستگیر شدیم، یک وکیل برای ما گرفتند. وکیل در دادگاه به رئیس دادگاه گفت این گروه با رهبر ۲۲ ساله قصد داشته­اند که همه دنیا را مسلمان کنند و همه حکومت­های دنیا را تبدیل به یک جمهوری واحد کنند و این حزب یا رهبر آن هم حاکم آن جمهوری اسلامی جهانی شود. بعد به رئیس دادگاه گفت این کار جرم محال نام دارد و جرم محال مجازات ندارد. تعبیر جرم محال جالب بود. الان هم اگر کسانی باشند که باز بخواهند همه دنیا را بسازند جرم محال می­خواهند انجام دهند؛ اما اگر چه دنیا هم می­داند که این جرم محال انجام شدنی نیست، ولی ملت ایران برای همین جرم­های محال هزینه­های فراوانی داده­اند.

 

۱۸ دی ۱۳۸۶
بادبادک بازان افغانی

 

ماجرای دردها و رنج­های افغانستان، حتی برای ما که در همسایگی آن کشور زندگی می­کنیم و با میلیون­ها نفر از آنان در طول سه دهه­ی گذشته زندگی کرده­ایم، به خوبی روشن نیست. برای دنیا هم تنها بعد از حمله به برج­ها و شناختن طالبان، مردم افغانستان جاذبه­دار شدند و علاقه­مند شدند در موردشان بدانند. هفته­ی گذشته همسرم کتاب بادبادک­باز را که خوانده بود به من داد تا بخوانم. از بس خوش قلم بود، یک ضرب در عرض سه شب خواندمش. کتاب بسیار معروفی در دنیا شده است. یک افغانی مقیم آمریکا این رمان را نوشته؛ و به شکل عجیبی زوایای زندگی و آداب و رسوم و نیز رنج و غم رفته بر آنان در دوران اشغال روس­ها و طالبان و مهاجرت به آمریکا را به تصویر کشانده است. گمان نکنم بر هیچ ملتی مثل مردم افغانستان در طول تاریخ ستم شده باشد. محور این داستان بازی بادبادک است که در میان بچه­ها در افغانستان مرسوم است. در میان این همه ماجرا از افغانستان داستان مردی، عجیب میخ­کوبم کرد. فردی که در دوران پادشاهی مظهر زورگیری و تجاوز به کودکان و فساد بوده و در دوران طالبان یکی از سران آنها شده و در بین دونیمه­ی فوتبال مرد و زنی را رجم می­کند و از فرماندهی قتل عام شیعیان هزاره­ی مزار شریف تعریف می­کند و با این که هنوز هم بچه­های افغانی را برای آزارهای جنسی می­برد اما خود را نزد طالبان یکی از متدینان نشان داده و می­گوید خدا راه این جنایت­ها را برای احیاء دینش به او نشان داده است. نمی­دانم چرا در کنار ذکر آن همه جنایت و بدبختی در افغانستان، این بخش خیلی برای من تکان­دهنده بود. آقای خالد حسینی، نویسنده­ی این کتاب که حالا همه­ی دنیا آن را به خاطر این کتاب میشناسند، سعی کرده است جزئیات زندگی عادی مردم افغانستان را برای خواننده به خوبی و باشفافیت ترسیم کند. شاید در میان رمان­های فارسی جای چنین کتابی که انسان را به صورت طبیعی به درون زندگی و فرهنگ ایرانی ببرد خالی باشد. ماجراهای افغانی­های مقیم آمریکا  و تجمع­ها و همکاری­های غیر سیاسی آنان و نیز توجه ویژه به سنت­های بومی در غربت خیلی شبیه رفتار ایرانی­های مقیم خارج است. جزئیات این اشتراکات فرهنگی  را می­توان در این کتاب خواند. اشتراکات فرهنگی و سنتی مثل شب یلدا و حافظ و نوروز را باید ایرانیان به عنوان مهد این سنت­ها خیلی مهم بدانند و نگذارند که پیوند این کشورها از نظر فرهنگی با ایران قطع شود. نام اصلی این کتاب The kite runner است و کتابی که من خواندم ترجمه­ی آقای مهدی غبرائی است و انتشارات نیلوفر آن را منتشر کرده است.

 

۱۷ دی ۱۳۸۶
مردم در خانه بمانند تا در شهر مشکلی نباشد

 

دیروز و امروز و فردا به­خاطر برف چند ساعته و سرما، نه تنها مدارس که ادارات دولتی پایتخت هم تعطیل شد. می­گویند این تعطیلی غیرمترقبه به خاطر مشکلات احتمالی گاز یا ترافیک و امکان پاک کردن معابر بوده است. این سیاست که مردم در خانه­ها بمانند تا در خیابان­ها مشکلی به وجود نیاید چه راحت و بامزه است. دولت و شهرداری با کفایت یعنی همین دیگه! یک شهردار این شهر رئیس جمهور شده؛ شهردار بعدی هم در کنار رئیس جمهور فعلی در صف انتظار ریاست جمهوری ایستاده. خدا برکت دهد به این ملت. هر دوی آن­ها وقتی در سال­های قبل برف می­بارید و خیابان­ها قفل می­شد، کلی مورد انتقاد قرار می­گرفتند. وقتی راه حلی برای مشکلات برفی پایتخت پیدا نمی­کنند، چه بهتر که شهر را تعطیل کنند تا صورت مسئله­ی انتقادهای برفی هر ساله پاک شود. خسته نباشند. انتخابات ریاست جمهوری هم البته سال آینده می­باشد.

 

۱۶ دی ۱۳۸۶
گزارش موفقیتهای مسئولان حج

 

چند روز پیش یک عکس بامزه در اینترنت دیدم. آقای ری­شهری به عنوان امیرالحاج گزارشی از موفقیت­های حج امسال می­داد. خبرنگاران زیادی دور میز نشسته بودند. سرهای همه تراشیده بود. معلوم بود که همه در مراسم حج امسال شرکت داشته­اند. طبعاً یا سازمان حج مخارج خبرنگاران را می­دهد یا سازمان مربوطه مثل صدا و سیما و یا خبرگزاری. حرف زدن با این مجموعه­ی حج رفته و نمک­گیر شده خیلی منظره­ی متفاوتی را ایجاد کرده بود. احتمالاً همه هم از موفقیت­های مسئولان بعثه­ی حج خیلی خوب می­نویسند. همین جوری دیگه!

 

۱۵ دی ۱۳۸۶
کنگره ی پیرانه ی حزب جوانان

 

این که احزاب سیاسی گاهی کنگره حزبی برگزار می­کنند، کار جالبی است. اگرچه قواعد حزبی در ایران به دلیل جدی نبودن نقش احزاب و مخالفت­های حکومتی به خوبی اجرا نمی­شود، اما این کنگره­ها حداقل در شاداب کردن فضاهای سیاسی می­تواند مفید باشد. دیروز کنگره حزب جوانان اسلامی بود. دبیر کل این حزب آقای مهدی علی­خانی است. جمعی از جوانان بانشاط هم به ایشان کمک می­دهند. البته به خاطر اسم حزب توقع متفاوتی از این حزب می­رود. به گمان من مقدار کمی از ظرفیت این عنوان و اهداف جوانان ایران را دنبال می­کنند. دیروز قرار بود آقای خاتمی شرکت کند که به دلیل مریضی و خانه نشینی اش نیامد و پیام داد. در جلسه آقای علی­خانی گزارشی از وضعیت سیاسی، بین­المللی و اقتصادی کشور با نگاه منتقدانه نسبت به عملکرد دولت ارائه کرد و آقای موسوی لاری، وزیر کشور دولت اصلاحات گزارش جالبی از روند تصویب نظارت در قانون اساسی را گفت. در مشروح جلسه خبرگان قانون اساسی، دلیل نظارت را فقط تظلم­خواهی نسبت به بی­عدالتی­های احتمالی دولت دانسته­اند. قرار بوده که این نظارت به دیوان عالی کشور سپرده شود ولی بعداً به دلیل این که شورای نگهبان حقوق دانان قدرتمندی باید داشته باشد و فقهایی عادل، نظارت را به آن جا سپرده­اند تا هیچ دولتی نتواند ستمی بر کسی روا دارد. حالا این کجا و آن چه امروز به نام نظارت شورای نگهبان در انتخابات انجام می­شود کجا! همه­ی این بحث­ها خوب بود اما در کنگره حزب جوانان می­بایست از مسائل جوانان بیشتر می­گفتند؛ و از نامزدی افراد جوان برای کاندیداتوری حمایت بیشتری می­کردند. فضای جلسه می­بایست جوانانه­تر باشد. خیلی خشک و رسمی بود. اگر مجمع روحانیون مبارز جلسه داشت، این همه وقار خوب بود ولی این که حزب جوانان این همه وقار داشته باشد و همه – حتی دبیر کل آن – این همه رسمی حرف زدند و کسی دستی نزد و شعری نخواند و موزیکی نشنید، خیلی جوانی نبود و معنایش عدم نمایندگی حزب از واقعیت نسل جوان کشور می­توانست تلقی شود؛ اما این به معنای عدم تقدیر از تلاش این جوانان در فضای یخ­زده سیاسی کشور نیست. دستشان درد نکند که هنوز انگیزه­ی سیاسی دارند و حزب تشکیل داده­اند. وب سایت نواندیش را هم راه­اندازی کرده­اند. خدا قوت!

 

۱۴ دی ۱۳۸۶
ماجرای توهم سرقت اتومبیل توسط من و معاون وزیر کشور

 

فکر کنم سال ۱۳۶۴ بود. من مدیر رادیو بودم. پیکانی داشتم و به همراه دوست خوبم آقای محمد شریعتی که آن روزها معاون وزیر کشور بود، عازم دفتر امام بودیم. در سر بالائی خیابان جردن بنزین تمام کردیم. در همان کوچه روبه­رو منزل یکی از دوستانم بود. چون عجله داشتم، رفتم ماشینش را گرفتم و سویچ ماشینم را دادم که بنزین بزند تا ما برگردیم ماشینش را بدهیم و ماشین خودمان را سوار بشیم. خانه­ی دوست ما در طبقات بالای یک مجموعه آپارتمانی بود و پارکینگ داشت. وقتی برگشتیم، خانمش از بالا سویچ را فرستاد. دیدیم پیکان دیگری است. خود صاحبخانه نبود. فکر کردیم با ماشین ما جائی رفته. از پارکینگ که بیرون آمدیم، هنوز از کوچه بیرون نرفته بودیم که یک ماشین پلیس ریخت سرمان. یک آقای عصبانی هم داد می­زد. نفهمیدیم چی شده. پلیس گفت این اتومبیل این آقاست که به سرقت رفته. آقای شریعتی کارت معاونت وزارت کشورش را نشان داد. معلوم شد که دوست ما جلو چشم صاحب ماشین، اتومبیل دیگری را کلید انداخته و اتفاقا روشن هم شده و بنزین هم زده و داخل پارکینگ گذاشته است. صاحب ماشین هم این چند ساعت را داخل این کوچه­ها به همراهی پلیس دنبال ماشین می­گشته که ناگهان ما دو تا آخوند را پشت فرمان ماشین سرقت شده­اش دیده. کلی توضیح دادیم و بالاخره توانستیم موضوع را برای صاحب ماشین و پلیس روشن کنیم. با آن خستگی تازه رفتیم دنبال بنزین زدن ماشینمان. این هم همین جوری! ماجرای سرقت اتومبیل من و آقای شریعتی.

 

۱۳ دی ۱۳۸۶
کاندیداتوری نسل جدید

 

هفته­ی آینده ثبت­نام از کاندیداهای مجلس شورای اسلامی آغاز می­شود. در جبهه­ی اصلاحات ازخیلی­ها که شانس رأی آوردن دارند و رد صلاحیت­شان خیلی سخت است خواسته شده که در انتخابات کاندیدا شوند. بزرگان این جبهه تلاش کرده­اند که آن­ها را به کاندیدا شدن تشویق کنند. نبودن ملاک روشن برای تأیید صلاحیت­ها باعث شده که افراد برای ثبت­نام ترغیب نشوند. اگر ملاک­ها قانونی، و نه سلیقه­ای بود افراد سرشناس زیادی کاندیدا می­شدند و مجلس از بار کارشناسی فراوانی برخوردار می­شد. من اعتقاد شخصی­ام این بود که افرادی شایسته از میان نسل امروز کاندیدا شوند. کسانی از نسل ما که ۷-۲۶ سال پیش کاندیداهای خوبی برای مجلس بودند الزاماً کاندیداهای خوبی برای جامعه­ی امروزی که تفاوت­های فراوانی با نسل ما دارند نیستند؛ اما مسئولان تهیه­ی لیست این حرف را نمی­پذیرند. می­گویند تجربه­ی انتخابات شوراهای اخیر نشان داد که مردم به اسم و رسم دارهای قدیمی بیشتر رأی می­دهند. من اما هم­چنان معتقدم با کمک خود این نسل می­توان فضا را برای نسل جدید فراهم آورد. مهم این است که در این فرصت که شرایط اجتماعی برای رأی دادن بیش از همیشه فراهم است، افراد نسل نو هم ثبت­نام کنند. از نسل ما که در اوایل انقلاب جوانان بیست و چند ساله بودیم، خیلی­ها کاندیدا شدند و به مجلس رفتند.  چه اشکال دارد همین فرصت را برای نسل امروز فراهم آوریم؟

 

۱۲ دی ۱۳۸۶
برف سفید و رقصان

 

هوای تهران برفی است. دانه­های برف زیبا و رقص­کنان از آسمان فرود می­آیند. سفیدی خیره­کننده­اش تا اعماق وجود آدم­هایی که طبیعت را حس می­کنند نفوذ می­کند. می­گویند دنیا دارد گرم می­شود. این خبر نگران­کننده­ای است. یادم هست وقتی بچه بودم آن قدر برف می­آمد که در کوچه­ی خانه­ی ما در مشهد از لای برف تونل می­زدند و هفته­ها از توی تونل برفی عبور می­کردیم. چه صفایی داشت. نمی­دانم شاید چون متولد زمستانم این­قدر برف را دوست دارم یا دیگران هم همین طورند؟! الان دیگر آن برف­ها نمی­آید. تصور کنید دنیای بی­برف را؛ حتی تصور کردنش سخته. اگر چه سهم ما در سطح جهانی گرمایش زمین زیاد نیست ولی بیائیم به خاطر سفیدی برف و رقص زیبایش هم که شده به رعایت قوانین محیط زیست توجه بیشتری کنیم. تو رو خدا. البته در خبرها هست که در نقاطی از کشور گاز قطع شده و سرما خانواده­ها را اذیت می­کند. مواد اولیه مثل نان هم کمیاب شده. این دردناک است. مسئولان دولتی اگر فرصت پیدا کنند باید به مشکلات روزمره خیلی بیشتر توجه نمایند. سفید باشید. امروز چه بامزه شد که وبلاگ کاملاً شخصی نوشتم.

 

۱۱ دی ۱۳۸۶
تاریخچه مرکز گفتگوی تمدن ها و آقای خاتمی

 

يادم هست در دورانی كه آقای خاتمی رئيس ‌جمهور منتخب بود و هنوز رسماً رئيس جمهور نشده بود، يكی دو بار گفته بود راه نجات دنيا از جنگ و خونريزی، گفت‌وگوی تمدن‌هاست . این ولين حرف جديدی بود كه از آقای خاتمی در سطح جهانی مطرح می‌شد. بعد از رياست جمهوری، آقای خاتمی در اولين حضورش در سازمان ملل، اين ايده را مطرح كرد. سازمان ملل آن را جزو مصوبات خود قرار داد و به­صورت رسمی اين ايده را پذيرفت و طراح آن را هم آقای خاتمی اعلام كرد. در ايران هم به دليل آن كه اين ايده در دنيا به طور جدی مطرح شده بود، دفتری زير نظر رئيس جمهور به وجود آمد كه مسئول پيگيری و پيشرفت اين طرح باشد. آقای محمد جواد فريدزاده هم از سوی رئيس جمهور مسئول راه‌اندازی اين مركز شد. خيلی تلاش كرد. كتابخانه بزرگی درست كرد. فريدزاده بعدها استعفا داد و آقای عطاالله مهاجرانی كه از وزارت ارشاد استعفا داده بود مدير اين مركز شد. آقای مهاجرانی هم ارتباطات خوبی برای آن مركز به­وجود آورد. بعد از ايشان آقای محمود بروجردی عملاً رئيس آن مؤسسه شد. در سال آخر رياست جمهوری، آقای خاتمی تصميم گرفت كه اين مركز را از زير نظر رئیس جمهور به وزارت خارجه منتقل كند؛ شايد برای آن كه ديده بود گفت‌وگوی تمدنها در همه دنيا جدی گرفته شده، جز در ايران. شاید هم پیش­بینی آینده را کرده بود. وزارت خارجه به دلايل بودجه‌ای نپذيرفت و آن مؤسسه دولتی به سازمان فرهنگ و ارتباطات منتقل شد و آنها هم در دوران آقای خاتمی كه هنوز پايان نيافته بود، نام آن را مركز گفت‌وگوی اديان و تمدنها گذاشتند و عملاً بخش تمدنها را به­خصوص بعد از آمدن دولت جديد حذف كردند. ماه­ها حتی حقوق کارمندانش را هم ندادند. اين سرنوشت مركز دولتي گفت‌وگوی تمدنها بود كه اخيراً همان مركز دولتي به­جای سازمان فرهنگ و ارتباطات به معاونت گردشگری و میراث فرهنگی رئيس جمهور منتقل شده تا جزئی از پروژه جهانی سازی شود؛ همان که احتمالاً قرار است برای ساختن معنوی دنیا تلاش کند و احتمالاً زمینه­ی ظهور را هم فراهم نماید. اين مسأله هيچ ربطی به تشكيلات غير دولتی گفت‌وگوی تمدنها ندارد. آقای خاتمی در سال ۸۴ سازمانی به نام مؤسسه بين‌المللی گفت‌وگوی تمدنها به صورت غير دولتی تأسيس كرد؛ هم در ايران و هم در ژنو. الان هم هر دو فعال هستند و هيچ­كدام ربطی به دولت ندارند كه در سازمان دولتی ادغام شده باشند. ديدم خيلی‌ها نگران شده‌اند و ايميل و كامنت می­‌زنند؛ جای نگرانی نیست. در دنيا هم هر جا قرار است به مسأله گفت‌وگوی تمدنها توجهی شود، به مركز غير دولتی توجه دارند كه آقای خاتمی رئيس آن است و احتمالاً از دولت كنونی توقعی برای گفت‌وگوی تمدنی ندارند كه بماند، خوشحال خواهند شد اگر رفتارها و اظهارنظرهایشان باعث رشد و افزایش خشونت نشود.

 

8   4       ۱    ۲   ۳       3  7
© Copyright 2003-2022, Webneveshteha.com. All rights reserved.