۳۰ آذر ۱۳۸۸
آیه الله منتظری،مرجع تقلید هم به لقاءالله رفت

 

آخرین بار صدای آیه الله العظمی منتظری را بک روز پس از آزادی از زندان شنیدم که شخصا تلفن کردند و آزادی ام را تبریک گفتند. فرصتی نشد که به خدمت ایشان برسم و عرض تشکر کنم. مدتها شاگردی ایشان را کرده بودم. فقیهی عالیقدر بود که اعماق فقه را با سالها تعمق در اسلام ناب و فقه سنتی و با استفاده از محضر آیه الله بروجردی و امام خمینی دریافت کرده بود و شاگردان فراوانی را تربیت کرد که بسیاری از آنان منشا خدمات بزرگی به کشور و مردم شدند. کتابهای فقهی ایشان برای همیشه پشتوانه فقاهت خواهد ماند. آیه الله منتظری در پایه گذاری انقلاب اسلامی نقش مهمی داشت وهمیشه، همگان را به محبت و صلح و دوستی فرا می خواند و آرامش و اتحاد را برای ایران و اسلام میخواستند. فرزند بزرگ ایشان مرحوم محمد منتظری هم عمری را در قبل از انقلاب در در به دری گذراند و بعد از انقلاب نیز در انفجار حزب جمهوری اسلامی به دست منافقین به شهادت رسید. در مشهد که به خاطر سال مادرم آمده ام ، خبر دردناک در گذشت این مرجع بزرگ را شنیدم. امیدوارم تلاش فقهی و اندیشه های تابناک فقاهتی ایشان راه روشنی برای دینداران باشد و مقلدان ایشان بتوانند همان اندیشه را ادامه دهند. سختی ها و رنجهای بی پایان وی در طول عمر از خاطر مردم انقلابی ایران محو نخواهد شد. امیدوارم در فرصت های  بهتر بتوانم از شخصیت این مرد بزرگ بنوبسم. هروقت ایشان را در این سالها میدیدم با آن سن وسال از وبلاگم حرف میزدند و از آن باد میکردند. مصیبت رحلت این مرجع بزرگ تقلید را به مقلدان و خانواده و به خصوص دوستان گرامی ام آقایان احمد و سعید، فرزندان ایشان و نیز دختران و سایر بستگانشان به سهم خودم تسلیت مبگویم.

 

۲۵ آذر ۱۳۸۸
سالگرد مادرم

 

واقعاً باورم نمی‌شود. یک ماه پیش که محاکمه شده‌بودم و در انتظار ابلاغ حکم و دادن وثیقه و آزادی بودم، در آخرین ملاقات در زندان، همسرم برای تسلی دل من گفت انشاء‌الله تا سال مادرت آزاد می‌شوی و با هم به مشهد بر سر مزارش می‌رویم. پرسیدم به این زودی؟ گویا 160 روز از سال را که در زندان بودم از تقویم ذهنی‌ام پاک کرده‌بودم. واقعاً یک سال از رفتن مادرم می‌گذرد. در برابر یک آسمان سختی و ناراحتی و غصه به خاطرمرگ مادرم، اما از اینکه در پنج ماه گذشته نبود ناراحت نبودم. همش فکر می‌کردم که اگر مادرم زنده بود و قیافه من را آن شب در دادگاه از تلویزیون می­دید چه بر سرش می‌آمد. به امید خدا قرار داریم روز جمعه ۲۷ آذر و اول محرم بر سر مزارش در مشهد و در صحن حرم امام رضا مراسم سالگردش را برگزار کنیم. مادرم عاشق امام حسین بود. آنها که مادرشان هستند، قدرشان را بدانند. خدا وجود مادر را بهانه می‌کند تا به آنها مهربانی نماید. مادر سمبل مهربانی خلقت خداست. کاش در جامعه ما اثری از این نشانه‌ی خلقت خدا یافت می‌شد و آدم‌ها مثل مادرها با یکدیگر مهربان بودند و اینقدر خشونت و تندی و بداخلاقی رواج نداشت. مادرم تا بود هر روز صبح برایم زیارت عاشورا می‌خواند. چهره‌ی مهربان و اطمینان بخشش در طول ۱۶۰ روز زندان همواره همراهم بود و مهربانی‌اش جبران سختی زندان را می‌کرد. خدا مادرتان را برایتان نگه دارد. هر روز صورت گرم مادرتان را بوسه باران کنید. اگر هم مادرتان رفته است یادش کنید. پارسال برای اولین بار سه روز به خاطر فوت مادرم وبلاگ ۵ ساله‌ام را تعطیل کردم. گمان نمی‌کردم امسال بیش از ۵ ماه تعطیل باشد. ما نمی‌خواستیم حبس را، اما بود. اگر مادرتان هست اول مادرتان را ببوسید. اگر نیست، اول برایش فاتحه بخوانید و بعد هم اگر خواستید برای مادر من هم در سالگردش فاتحه‌ای بخوانید.

۰۴ آذر ۱۳۸۸
در این شلوغ پلوغی ها وبنوشت 6 ساله شد.

 

 

هرساله وقتی نزدیک سوم آذر می شد، کلی ذوق میکردم و از قبل خودم را آماده میکردم که سالگرد وب نوشت را جشن بگیرم. پارسال پنجمین سالگردش بود. چهار سال هر روز نوشته بودم براتون. هر روز هر روز. امسال اولین سالی بود که بدقولی کرده بودم. ششمین سالگرد وب نوشت در حالی فرا رسیده بود که 160 روزش را نبودم. وچه نبودن سختی. دو سه روزی است که از زندان آمدم. یک پست نوشتم. مضمونش را از داخل زندان در ذهنم آماده کرده بودم. اما در این چند روزه اینقدر دوستان و شخصیت ها، رفت و آمد داشتند که فرصت نشد به وبنوشت بتوانم فکر کنم. یعنی فکر میکردم ولی وقت و حالش نبود. قبل از هر چیز از این که در سال پنجمم نتوانستم هر روز بنویسم من را ببخشید. بخخدا تقصیر من نبود. هنوز هم گمان میکنم حالا حالاها  حال و حوصله هر روز نوشتن ندا شته باشم. خیلی در روزهای اولیه بازجوئی برای جملات وکلمات وبلاگم بازجوئی پس دادم. در کیفرخواستم هم، هم در بند تبلیغ علیه نظام وهم در بند توهین به رئیس جمهور به نوشته های وبلاگم استناد شده است. خیلی در دادگاه من و وکیلم در این مورد حرف زدیم تا ثابت کنیم که جرمی نکرده ام. اما بالاخره در انتظار تجدید نظریم و حکم 6 ساله فعلی هم که صادر شده. خدا کریمه و لطف شماها بی پایانه. در هر حال نمیدانم دوستان وب نوشتی ام چقدر به یادم هستند. چقدر اضافه شده اند و یا چقدر کم شده اند. اما من مثل همیشه همه تون را دوست دارم. در غربت تنهائی سلول و زندان هم خیلی وقتها به یادتان بودم. امسال وارد ششمین سالگرد وبنوشت شدیم. اما سال پنجم را با شلختگی اداره کردم و نتوانستم در سالگردش پز بدهم که هر روز نوشتم. در هر حال در لابلای این همه دید و بازدید فرصتی کردم که خبرتون بدهم ششمین سالگرد وبنوشت از امروز شروع شد. اگه لینک ندادین و یا لینک من را از وبلاگ هاتون و سایت هاتون پاک کردین فدوی فراموش نشود! دعا کنید بتوانم وبنوشتی بمانم. همین. فدای همه تون. و به امید آزادی بقیه دوستانم.

 

۰۳ آذر ۱۳۸۸
آزاد شدم

به نام خدای آزادی

دوران هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

6 روز از بهار و تمام تابستان و 61 روز از پاییز را در زندان گذراندیم. درست 160 روز. چه سخت بود و تلخ. امروز آزاد شدم. از همه کسانی که در این مدت لطف کردند و یادی از من کردند و از همه کسانی که به هر دلیل با من مخالف بودند و بر علیه من حرف زدند و نوشتند و یا از من یاد نکردند ممنونم. از خانواده ی عزیز و مهربانم بیش از همه ممنونم. به خصوص از همسر عزیزم که بار تنهایی و سیاست و خانواده را زینب وار بر دوش کشید. تا فرصتی که بتوانم روزنوشت های دائمم را مثل گذشته شروع کنم، شادی برایتان آرزو دارم؛ و برای آزادی همه دوستانم که هنوز در زندانند دعا می کنم. به خصوص برای رمضان زاده و صفایی فراهانی که امروز با چشم اشک بار از یکدیگر خداحافظی کردیم.

8 4        ۱      3 7
© Copyright 2003-2017, Webneveshteha.com. All rights reserved.