۳۰ آبان ۱۳۹۴
خاطرات شفاهی رادیو (8)/ موسیقی در دهه شصت (۲)
در مطلب قبل گفتم زمانی که مدیر رادیو تلویزیون شیراز بودم و به تهران ، برای مدیریت رادیو نیامده بودم، قرار بود موسیقی کلا از رادیو حذف شود و ماجرا را منتسب می کردند به نظر امام. ماجرا را به شورای سرپرستی وقت منتقل کردم و از آن جلوگیری شد. بعد از استقرار در رادیو، اولا تصمیم گرفتیم که تکلیف سرودهایی که با طبل و سنج ضبط شده و قرار بود که فقط آنها از رادیو پخش شوند را روشن کنیم. تصمیم گرفتیم آنها را فقط در روزهای عزا پخش کنیم.. دوستان گروه موسیقی رادیو تلاش کرده بودند وتمام سرودهای رادیو را با طبل وسنج ضبط کرده بودند ونباید زحماتشان هدر می رفت. . اگر چه می شد حدس زد که آنها هم به وقت تولید، به خاطر آن که می دانستند قرار است موسیقی از رادیو حذف شود، چقدر دلخور بوده اند. فشارهایی بعد از آن روی صدا و سیما از سوی نیروهای سنتی وارد شد که موسیقی حذف شود، زیاد شد. باز هم تذکر می دهم موسیقی ای که برای حذفش فشار آورده می شد، فقط سرودهای تولید شده پس از انقلاب بود که با آلات موسیقی نواخته شده بود. مضامینش هم همه در مورد جنگ و یا مفاهیم انقلابی بود و خوانندگانش هم عمدتا آقایان گلریز و مهرداد کاظمی و قره باغی و دوستان پیشکسوتی که صدای مجاز داشتند. موسیقی خارج از رادیو هم در آن فضا واقعا جرم تلفی می شد. خودم شاهد بودم که اتومبیلی را وقتی گشت های کمیته انقلاب اسلامی متوقف کرد، و صاحب آن در داخل ماشین در حال شنیدن شجریان بود، نوار کاستش به عنوان آلت جرم از راننده گرفته شد. فضای بعد انقلاب بود که به خصوص در مساله موسیقی یک سردر گمی عجیبی بود. نسل امروز حتما این نوشته ها را با تعجب می خوانند. توقع خیلی ها از جامعه انقلابی و متدین آن روز این بود که موسیقی کلا حذف شود. دوستان فبل از من هم کار خلاف عرفی نمی خواستند انجام دهند. یک بار تازه در گروه موسیقی رادیو سرود کجایید ای شهیدان خدایی با اجرای جدید و متفاوتی تولید کرد. فکر کنم با صدای مهرداد کاظمی بود و تا سالها پیش در تلویزیون هم با تصویر موج های دریا پخش می شد. ایام جنگ بود وهمه اخبار می شنییدند تا از اوضاع جبهه ها مطلع شوند، برای تشویق دوستانی که این کار را تولید کرده بودند، کلی پز دادیم و پنج دقیقه به خبر ساعت ۱۴ آن را پخش کردیم که شنونده بیشتری داشته باشد. وسط های خبر بود که تلفن سیاسی زنگ زد. تلفن سیاسی مخصوص مسئولان بود که مستفیم خودشان زنگ می زدند . جواب دادم. یکی از اعضای شورای سرپرستی بود که قرابتی هم با دفتر حضرت امام داشت. خیلی دلسوزانه گفت، در مورد موسیقی خیلی تندش کردید. حداقل این سرود را با این موسیقی ( که کمی متفاوت با روند موسیقی های دیگر بود) نزدیک اخبار که همه مسئولان و متدینین گوش می کنند نباید پخش می کردید. ما مقاومت می کردیم. تا اینکه از قول آقای حاج محمود لولاچیان که از اخیار بازار بود و ما هم رابطه خانوادگی با ایشان از سالهای دور داشتیم، معروف شد فتوایی از امام مبنی بر حرمت کلی موسیقی گرفته است. با ایشان تماس گرفتم و دیدار کردیم. آقای لولاچیان که یک مدتی رئیس سازمان حج هم شدند، گفتند به مناسبتی خدمت امام رفته بودند. نوشته‌ای از بازاریان متدین که بر سر موسیقی خیلی حساس بودند را خدمت امام بردند و توضیح دادند که موسیقی چنین و چنان است و نظرایشان را درباره موسیقی پرسیده بودند. در آن ایام به یاد بود شهادت مرحوم مطهری سرودی ساخته شده بود بنام ای شهید مطهر. آن هم نسبت به سرودهای آن دوران کمی متفاوت بود. مضمونش البته در مورد شهید مطهری بود. آقای لولاچیان روی این سرود هم تاکید داشت که به عنوان نمونه و مصداق یا در نامه نوشته بود و یا به امام گفته بود. امام نیز بنا به ادعای آقای لولاچیان همانجا نوشته بودند: موسیقی به صورت کلی حرام است. و سرود مرحوم مطهری را هم به عنوان مصداق موسیقی حرام ذکر کرده بودند. این ادعای آقای لولاچیان بود. گفت که احمدآقا مطلع شده بود که چنین چیزی از امام گرفته‌ایم و دم درب آمد و کاغذ را از ما گرفت و ادعا داشت که نظر امام این بوده است. این البته یک ادعا بود. از سوی دیگر ما می دیدیم که در تلویزیون موسیقی پخش می شود و امام که مرتب رادیوشان روشن بود، ممانعتی نمی کنند. خبر ادعای آقای لولاچیان خیلی در سطح متدینین پخش شد و فشار روی رادیو تلویزیون زیاد شد. برای حل این مشکل دفتر امام تصمیم گرفت این مساله را به نحو عملی پاسخ گوید. در آن ایام امام ملاقات های عمومی زیادی نداشت. هفته ای یکبار فقط خانواده شهدا به دیدارشان می رفتند و فقط آقای کروبی به عنوان رییس بنیاد شهید شرکت کنندگان را معرفی می کرد. امام هم بلند می شدند و دست تکان می دادند. در اخبار هم فقط تصویر نشان می دادند و اسامی خانواده شهدا را گوینده خبر می خواند و از صحبت های آقای کروبی با صدای خودش چیزی پخش نمی کردند. در اردیبهشت آن سال ایام شهادت مرحوم مطهری، آقای محمدعلی انصاری از دفتر امام زنگ زد که فردا امام دیدار دارند و برای رفع شبهه از امام اجازه گرفتیم که سرود مرحوم مطهری را نوازندگان با آلات موسیقی اش جلو امام بنوازند. ما دست به کار اعزام گروه بودیم که حفاظت امام اعلام کرد امکان بازرسی وسایل را در آن فرصت کم در آن شرایط سخت تروریستی داخل کشور نداریم. آقای انصاری از من خواست فردا به حسینیه جماران بروم . تا امام روی جایگاهشان نشستند، قبل از صحبت آقای کروبی، از بلندگوی حسینیه با نوار سرود ای شهید مطهر به طور کامل پخش شد. بعد هم آقای کروبی به جای اینکه فقط خانواده شهدا را معرفی کند، خطاب به امام در این مضامین مطلبی گفت که: ای امام همین سرود شهید مطهری را که شما آن را شنیدید و شنیدن آن را اشکال نمی کنید، از سوی یک عده مرتجع و متحجر اعلام شده که حرام است. شب هم بر عکس همیشه این بخش صحبت آقای کروبی را تلویزیون در خبر پخش کرد که راه بر هر شبهه ای بسته شود و این کار در آن شرایط گام بزرگی بود برای باز شدن فضای موسیقی. این واقعیت های ان دوران است. به همین دلیل اگر در آن فضا واقعا نطرات راهگشای امام خمینی نبود و از رادیو وتلویزیون و پخش موسیقی های حلالش حمایت نمی کردند معلوم نبود که متحجران چه بر سر موسیقی می آوردند. خاطرات موسیقایی ادامه دارد...

۲۲ آبان ۱۳۹۴
خاطرات شفاهی رادیو (7)/ موسیقی (۱)
در گفتگوهای خاطرات شفاهی در مورد رادیو دهه ۶۰ که من مدیر آن بودم، به خاطرات موسقیایی می رسیم. آقای رجبلو از دوستان قدیمی رادیو در ابتدای این گفتگو، توضیح داد: من جزو اولین کسانی بودم که به رادیو رفته بودم، به یاد دارم معضلی که از همان روز 22 بهمن شروع می‌شد و طبعا زمانی که شما آمدید، 4، 5 سال بود که ما در پخش بودیم و همچنان با آن معضل روبرو بودیم، بحث موسیقی بود و همیشه گرفتار بودیم که چه موسیقی پخش شود و چه موسیقی پخش نشود. هرچه هم که پخش می‌کردیم همیشه از جاهای مختلف تماس گرفته می‌شد و بعضا به ما تذکر داده می‌شد. انگار آنقدر خط قرمز موسیقی شدید بود که ورود به هر کدام از بخش‌های موسیقی برایمان دردسرآفرین می‌شد. از این جهت می‌خواستم این بحث را مطرح کنم که شنوندگان عزیز ما بدانند زمانی که آقای ابطحی آمدند یکمرتبه یک فضای باز موسیقی خاصی را در رادیو شاهد بودیم. بحث‌هایی مربوط به برنامه‌های زنده‌ای که در زمان شما بسیار هم پرسروصدا شروع شد؛ مثل «سلام صبح بخیر»، «صبح جمعه با شما» و برنامه‌های دیگر که وارد آن فاز هم خواهیم شد اما شما از بحث موسیقی شروع کنید. آیا با جایی هماهنگ کردید مثلا با بیت حضرت امام یا با خود آقای هاشمی‌رفسنجانی؟ یا رویکرد رسانه آن موقع اینگونه بود یا اینکه سلیقه خود شخص شما و جسارت‌های فردی‌تان بود؟ من در پاسخ به این سوال وخاطره آقای رجبلو، مساله موسیقی را با خاطره ای شروع کردم. خاطره مربوط به دورانی بود که من مدیر رادیوتلویزیون شیراز بودم، همه مدیران مراکز شهرستانها را برای جلسه ای ‌در همین پخش استودیوی 8 دعوت کرده بودند و ماهم شرکت کرده بودیم. جلسه توجیهی از سوی آقایان ارگانی مدیر رادیو و نبوی مدیر تولید رادیو و یاسینی مدیر پخش رادیو در ارتباط با موسیقی برگزار کردند. این جلسه احتمالا حدود اواخر بهار 62 و چند ماه قبل از جابجایی من بود. در آن جلسه، سخنرانی که فکر می‌کنم آقای ارگانی یا آقای یاسینی انجام دادند این بود که ما مطلع شدیم حضرت امام با کل موسیقی مخالفند و به این دلیل ما الان تمام سرودهایی که بعد از انقلاب با موزیک ساخته را با طبل و سنج ضبط می‌کنیم یعنی همان کلام را به جای موسیقی با طبل و سنج می‌گذاشتیم. و در شهرستان‌ها هم حرفمان این است که شما نباید موسیقی پخش کنید و این قانون کلی رادیوست. احتمالا به دلیل اینکه آنها آقای محمد هاشمی را قبول نداشتند و خودشان را هم مجموعه‌ای قدرتمند سیاسی در کشور می‌دانستند و شاید با آن مراکز هماهنگی کرده بودند من نمیدانستم بدون اطلاع رییس و شورای سرپرستی به ما در شهرستانها بخشنامه ابلاغ کرده اند و من هم تنها آخوند جلسه بودم و از نظر سنی هم مثل بقیه مدیران سن کمی داشتم. تنها آدمی بودم که اعتراض کردم و گفتم این چه مبنایی است؟ گفتند که این مبنا نظر حضرت امام است. من با همان جسارت‌های شخصی‌ام که داشتم با اینکه به من ربطی نداشت نزد دکتر روحانی رییس شورای سرپرستی رفتم. آقای محمد هاشمی تهران نبود. آقای گرجی رئیس‌دفترشان بود. آقای علی جنتی عضو نماینده قوه قضاییه در شورای سرپرستی هم در جلسه بود. آن زمان فکر می‌کردم این یک مصوبه رادیوتلویزیون و قطعی است. من به عنوان اعتراض نزد آنها رفتم که این چه کاری است و کجا فتوای امام است؟ یادم است آقای علی جنتی همین حریت‌هایی را که الان که وزیر ارشاد است دارد آن همان‌موقع هم داشت و گفت که این سیاستگذاری است و ربطی به مدیر عامل ندارد. از آقای هاشمی هم بپرسید من اینگونه در ذهنم است که بچه‌های رادیو برای حذف موسیقی با محمدآقای هاشمی هماهنگ کرده بودند البته اگر اشتباه نکنم. به عنوان یک وظیفه الهی که سروصدا نکنیم و به خاطر خدا وقتی نظر امام این است ما هم قیامت‌مان را نفروشیم و این حرف‌ها... در ذهنم است که هماهنگ کرده بودند و به این دلیل نزد شورای سرپرستی رفتم. آن زمان بحث این بود که آقای محمد هاشمی شورای سرپرستی را در کارهای اجرایی راه نمی‌داد و معتقد بود سیاستگذاری با شورای سرپرستی است. آقای جنتی استدلال کرد که این سیاستگذاری است و مسئله حذف موسیقی را چه کسی گفته است؟ اصل این بی خبری شورا و عملکرد جزیره ای یک بخش از صدا وسیما در این امر مهم برای من جالب توجه بود. بسیاری از مشکلات اول انقلاب بر همین اساس شکل گرفت که آدم ها اجتهاد فردی می کردند و در بهترین صورت برای کسب ثواب شخصی دست به اقداماتی می زدند که نه شرع آن را تاکید کرده بود و نه قانون آن را قبول داشت. اما واقعیت این بود که شور انقلابی این مرزها را در خیلی جاها می شکست. یادم نیست که کجا اما گفتند آقای لولاچیان از امام یک استفتایی کردند و براساس آن استفتا این کار را می‌کنیم. یادم است زمانی که بچه بودیم و با پدرم به تهران می‌آمدیم به منزل آقای لولاچیان می‌رفتیم و با آنها آشنایی خانوادگی داشتیم. در فصل بعدی به مساله این استفتا و خاطرات جنبی آن خواهم پرداخت. من به شورای سرپرستی رفتم و بحث جلسه و حذف کلی موسیقی از رادیو را مطرح کردم. نکته جالب قضیه هم این بود که دوستان رادیو می گفتند این تصمیم در رادیو فقط اجرا می شود و نه در تلویزیون. چون آنان نپذیرفته اند که موسیقی را حذف کنند. صرفا انگیزه شرعی، بدون توجه به واقعیت تاریخی و شرعی وایرانی موسیقی در این حوزه. متوجه شدم که شورای سرپرستی از این سیاست که ما را به خاطر حذف موسیقی دعوت کردند، اطلاع نداشتند. بچه های رادیو بر اساس اینکه دوست داشتند بدون سروصدا درحقیقت یک کار الهی انجام دهند و در ذهنشان این بود که این نظر امام است و فتوایشان این است که موسیقی حرام است. به شیراز برگشتم...

۱۸ آبان ۱۳۹۴
خاطرات شفاهی رادیو (6)/ میدان ارک
یکبار پارسال برای ضبط خاطرات شفاهی رادیو به محوطه رادیوی میدان ارک (پانزده خرداد) رفتم. همان برنامه ای که منجر به ضبط این خاطرات شد. پس از سالها. برنامه خوبی بود که خاطرات مدیران رادیوئی را ضبط می کردند تا اینکه بعد از آمدن آقای سرفراز، خانمی مدیر رادیو شدند و خبر دادند که امر فرموده اند از ماها خاطرات ضبط نکنند. بالاخره احتیاط شرط نگهداری پست است، حتی به قیمت حذف و تغییر تاریخ.. وقتی پس از سالها به رادیو رفتم، هنوز شیرینی آن روزها، با آمدن و دید و بازدید قدیمی های رادیو خیلی به دل می نشست. بسیار شادی آور بود برای من به عنوان تنها مدیر روحانی رادیو، که مورد لطف و محبت همکاران قرار دارد. آقای رجبلو، دوست فاضل و اندیشمند قدیمی ام که مدیریت برنامه خاطرات شفاهی را داشت. در ابتدای آن قسمت گفت: امروز یکشنبه است، هفتم دی‌ماه 1393 ساعت یک و 30 دقیقه بعدازظهر که در خدمت آقای ابطحی در استودیوی شماره 20 ساختمان تولید رادیو در میدان پانزده خرداد و این نکته را هم بگویم که خیلی از خانم‌ها و آقایانی که امروز شنیده بودند جناب آقای ابطحی تشریف آوردند مرتب به اینجا می‌آمدند و یک فضای نوستالژیکی پدید آمد که آقای ابطحی را سرحال آورد. یعنی معمولا مهمانانمان خسته می‌شوند ولی فکر می‌کنند آقای ابطحی الان سرحال شده‌اند. درست است؟ من پاسخ دادم: بله چون ایام رادیو واقعا خاطرات خوبی برای من بود. دوران خوب زندگی من بود و جاهای مختلفی را در مدیریت‌های مختلف تجربه کردم ولی هیچ شیرینی مثل دوران رادیو هنوز برایم تجدید نشده است. آقای رجبلو پرسید: چون شنونده‌های ما می‌خواهند مختصری راجع به شما بدانند و با توجه به اینکه فرمودید فرازهای مختلفی را تجربه کردید، تیتروار بفرمایید که چه مسئولیت‌هایی و در کجا و با چه قابلیت‌هایی در حد 2 دقیقه فقط توضیح دهید که شنوندگان ما بدانند پازل رادیو در کجای کار شما قرار می‌گرفت؟ من جواب دادم: من مشهد بودم، دوران مبارزه 17، 18 ساله بودم و در مبارزه آدم شلوغی بودم و کمی هم علائق آماتوری دوربین سوپر8 را قبل از انقلاب داشتم و فضاهای اینگونه بودم. بعد از انقلاب، بلافاصله در مشهد مدیر برنامه‌های رادیوتلویزیون مشهد شدم و چند ماهی آنجا بودم و دوباره به قم برگشتم که درس‌هایم را بخوانم. تعطیلات تابستان شد و آقای محمد هاشمی به تلویزیون آمده بودند و مرا به عنوان مدیر راه‌اندازی تلویزیون بوشهر به بوشهر فرستاد و دو، سه ماهی آنجا بودم. بعد از آن مدیریت رادیوتلویزیون شیراز را هم اضافه بر آن به من سپردند. بعد از آنجا اتفاقاتی که قبلا توضیح دادم در مدیریت رادیو و تلویزیون در تهران افتاد که به تهران آمدم و مدیر رادیوی ایران شدم و بعد از 5 سالی که در رادیو بودم، چند ماهی معاون برون‌مرزی صداوسیما شدم و چون چندان به آنجا علاقه نداشتم به وزارت ارشاد منتقل شدم که دوران وزارت آقای خاتمی بود. در وزارت ارشاد، معاونت بین‌الملل را برعهده داشتم تا روزی که آقای خاتمی استعفاء دادند و به دنبالشان من نیز استعفاء دادم و آقای لاریجانی تشریف آوردند و چون کارمند رادیوتلویزیون بودم به رادیوتلویزیون برگشتم و مشاور رئیس رادیو تلویزیون شدم و یکسالی هم آنجا بودم و دوباره آقای لاریجانی به رادیوتلویزیون بازگشتند و ما دنبال هم همدیگر را تعقیب می‌کردیم! من مشاور ایشان شدم و در آن فاصله به عنوان رئیس‌دفتر رادیوتلویزیون به لبنان منتقل شدم و سه سال آنجا بودم و اوایل سال 76 به ایران آمدم و رئیس‌دفتر رئیس‌جمهور شدم. بعد معاون حقوقی پارلمانی رئیس‌جمهور و بعد هم بازنشسته شدم و بقیه راه را هم در یک موسسه خصوصی به عنوان موسسه گفتگوی ادیان فعالیت دارم. محوطه رادیو و میدان ارک هنوز هم برای همه ایران نوستالژیک است. اصلا آن منطقه، 30 سال پیش خیلی فرق داشت ولی باز هم مثل همیشه منطقه اصلی شهر بود. از میدان امام خمینی که رد می شدیم، همه با سرعت راه می رفتند. عده ای به سمت دادگستری، عده ای به سمت بازار، عده ای برای خدمات جانبی دادگستری و بازار. منطقه سریعی بود. هیچ تناسبی با رادیو که کار فکری و هنری بود نداشت.تنها کار فرهنگی آن اطراف، ماشین نویسهایی بودند که روی پله های دادگستری می نشستند و عریضه نویسی می کردند. خیلی کار جالبی بود. فقط کافی بود بگویی موضوع دادخواهیت چیست، به سرعت برق تایپ می کردند بی آنکه کپی پیستی داشته باشند. مسجد ارک هم فعالیت فرهنگی دیگر اطراف ما بود. رادیو سابقه زیادی در تاریخ داشت. استودیوهای آن، فرهنگ و موسیقی و هنر ایران را در تاریخ نگه داشته و همیشه هنرمندان و فرهیختگان در رادیو از این دالان می گذشتند. دالان سرعت، جرم، بازار و بزه. اما علیرغم این داخل ساختمان رادیو فضای شیرینی وجود داشت. در آن ایام از در که وارد می شدی سمت راست استودیوها بود، سمت چپ آرشیو. در مورد این موارد بعدا صحبت خواهم کرد.

۱۶ آبان ۱۳۹۴
خاطرات شفاهی رادیو (5)/ پخش رادیو
تغییر مدیران حتی بعد از شبه کودتای رادیو تلویزیون و حضور من در رادیویی که مرکز اصلی مشوق این تغییر بود، در برنامه من نبود و اساسا هیچوقت از وقتی که آمدم به فکر عوض کردن نبودم. چنانچه اشاره کردم، در ابتدا یکی، دو بار تلنگری خوردم . این تلنگر عمدتا از طرف آقای محمد هاشمی بود که انذار می کرد مبادا یک مرتبه آنتن در دعواهای رقابت سیاسی بخوابد . طبیعی است که اصلی ترین خط قرمز این است که آنتن و کار از نظر برنامه‌نویسی و برنامه‌سازی نخوابد. اما تا تغییر آقای یاسینی ۵ ماه طول کشید. این نکته در همین جا شایان ذکراست که تفکر اسیب رساندن به انتن، از سوی مدیر پخش و مخالفان سیاسی ،تفکر افراطی و بی دلیل بود اما واقعا آن روزها در ذهن ما این مسایل بود. الان که فکر میکنم باور دارم که اختلاف نظر ها سیاسی بود، نه مبنایی. دفتر من در ساختمان تولید بود در میدان ارک. و ساختمان پخش آن روزه در قسمت جنوبی جام جم. ساختمان حفاظت شده ای که در آن اتاق رژی پخش خبر و تلویزیون و رادیو قرار داشت. تنها معاون سیاسی از میان معاونان در این ساختمان بود که آن روزها آقای زورق معاون سیاسی بود. و مدیر پخش تلویزیون که یادم نیست چه کسی بود. میدانم بخشی از دوران را آقای حسین پاکدل بود و مدیر پخش اخبار که در آن ایام آقای محمدعلی ایزدی بود. طبقه همکف در اختیار پخش رادیوبود. در پخش رادیو همیشه یک تهیه کننده وجود داشت که بیشتر کارش انتخاب موزیک بود.و یک گوینده برای اعلام برنامه.آن روزها در تلویزون و رادیو قبل از هر برنامه گوینده، اعلام برنامه می کرد. و یک نفر مسول هماهنگی که محتوای آنتن به عهده اوبود. اینها کشیک های ۲۴ ساعته بودند که بر اساس کنداکتوری که اقای خزایی مدیر هماهنگی می نوشت در پخش حضور می یافتند و تا پست را به نفر بعدی تحویل نمی دادند، حق ترک پست را نداشتند. و نیز مدیر پخش رادیو در این ساختمان اتاق داشت، که در ابتدای کار من آقای جوادیاسینی بود. من در شهریور 62 به رادیو رفتم و در بهمن 62 آقای مهدی فیروزان را منصوب کردم. یعنی آقای یاسینی 5، 6 ماه مدیر بود و به یاد دارم همان موقع از«پخش» خبر دادند که آقای یاسینی یک روز به اتاق هماهنگی که اتاق بزرگی در ساختمان پخش بود، آمده و اعضای هماهنگی را جمع کرده و گفت که تصمیم گرفته استعفاء دهد و برود. درست همان روزهایی که قرار بود مدیر جدید منصوب کنم. در حقیقت آن دوستان هیچکدام رها نکردند که بروند و احتمالا فضایشان هم این بود که من در نهایت در رادیو کم می‌آورم و آن جا را رها میکنم. نیروها و مراکز قدرت بیرون‌سازمانی را خیلی در این حوزه فعال کرده بودند که چندان دوست ندارم اسامی‌شان را ببرم. مراکز قدرت بیرون خیلی تلاش داشت که با برخی ارتباطات، ترکیب گذشته رادیو را حفظ کنم تا اینکه بالاخره آقای یاسینی رفتند و البته در آن دوران هم خیلی در جلساتی که در تولید داشتیم شرکت نمی‌کردند و «پخش» را هم بچه‌های هماهنگی اداره می‌کردند. حتی من هم کار داشتم، مستقیما با خود آنها حرف می‌زدم و عملاً آن چند ماهه آقای یاسینی خیلی فعال نبودند. آقایان رجبلو، قدیانی، برزگر، مروی، و چند نفر دیگر که اسامی شان یادم نیست، مسولان هماهنگی بودند. آنها در ساختمان پخش بودند و مسول نهایی آنتن بودند. کارشان این بود که کنداکتور پخش بنویسند. فاصله ها را پر کنند و محتوا برای زمانی که برنامه تولیدی نبود، آماده سازند. قدیمی تر و به نوعی نخ تسبیح آنها آقای خزایی بود و عملا چون آقای خزایی مسئول بچه‌های هماهنگی بود، پخش را با آقای خزایی اداره می‌کردم. خودم هم دفترموقتی در طبقه سوم پخش گرفته بودم و هفته‌ای دو، سه روز هم می‌آمدم و در پخش می‌ماندم با اینکه رسم نبود مدیر رادیو در آنجا دفتر داشته باشد ولی می‌آمدم و بخصوص روزهای عملیات که فضای تند وتیزو حساسی بود، می‌ماندم. آقای خزایی انصافاً نیروی سالم فوق‌العاده‌ای بود که از قبل انقلاب سابقه انقلابیگری داشت و بعد انقلاب هم در رادیو محور بود و ثابت‌قدم . با اینکه همه مان خیلی سن و سالی نداشتیم اما او حالت پدری در پخش داشت و او را قبول داشتند. هم صدابرداران و هم تهیه‌کنندگان و هم بچه‌های هماهنگی قبولش داشتند و حالت شیخوخیتی داشت که از زندگی خصوصی کارمندان هم مطلع بود که اگر کسی مشکل یا گرفتاری داشت را حل کند. این حالات باعث شده بود که من پخش را درحقیقت با آقای خزایی اداره کنم. شنیدم که ایشان بعد 35 خدمت در یکم دی‌ماه 93 بازنشسته شد. آقای یاسینی دیگر کم‌کم عملاً در پخش با اینکه مدیر بود اما دیده نمی‌شد و خودش هم نمی‌آمد هرچند آدم فاضل و اهل اطلاع و در عین حال مغروری بود و نسبت به سنش باسواد و اهل مطالعه بود و نباید در حقش بی‌انصافی کرد. البته مبانی‌اش با مبانی که آن روزها در بین ماها مطرح بود، متفاوت بود. ولی یکسری اعتقادات از سر سواد داشت و عملا وقتی ایشان نتوانست در این مجموعه بماند و به نوعی یکسری دوستان ناامید شدند که من وِل کن و برو نیستم، از رادیو رفت. من هم مثل ادبیات آن روزها به شدت در وجودم احساس تکلیف میکردم که بمانم.آدم های تند هم به همین نتیجه رسیدند که من ماندنی هستم. خدا رحمت کند مرحوم محسن میری را که روز اول وقتی گفت تا عصر استعفا میکنی یا مجبور به استعفایت کنیم، فردای روزی که کار را شروع کردم به مکه رفتند و خدا رحمتشان کند بعد از مکه دیگربه رادیو نیامدند. ایشان در دهه ۶۰ بر اساس ابتلا به سرطان درگذشت. در نهایت در بهمن ۶۲ آقای مهدی فیروزان را به مدیریت پخش رادیو منصوب کردم.

۱۶ آبان ۱۳۹۴
خاطرات شفاهی رادیو (4)/ کارمندان طاغوتی و یاقوتی
مهمترین ‪کار در رادیوی سال ۶۲ نزدیک کردن نیروهای قبل و بعد انقلاب بود. این می توانست نقطه قوت من هم باشد. چون نیروهای بعد انقلابی در اختلاف سیاسی آن روزها از آمدن من دلخور بودند. و نیروهای هنری و فنی که از سخت گیری های آن روزها دلگیر بودند، علاقمند به همکاری خود را نشان می دادند. جدا از این که باور من این بود که نباید مرز بین این نیروها زیاد باشد. سابقه کار من در رادیو تلویزیون مشهد و بوشهر و شیراز هم ‍‍‍‍‍‍‍‍‍پشتوانه من بود که چنین کرده بودم. سن کمی داشتم ولی شاید به دلیل ارتباطات سیاسی ام اعتماد به نفس زیادتر از لازمی پیدا کرده بودم.یک کاسه کردن نیروهای بعد و قبل انقلاب و یا حداقل نزدیک کردنشان خیلی مهم بود و برای پیشبرد کار ضروری. اما مرزبندی بین آنان زیاد بود. در اصطلاح آن روزها کارمندان قبل انقلاب طاغوتی وکارمندان پس از انقلاب یاقوتی نام داشتند. این البته اصطلاح رسمی نبود ولی در افواه و به صورت شوخی وجدی مطرح بود.طاغوت یک اصطلاح قرآنی بود که به سمبل طغیان و ستم گفته می شد و در طول مبارزات، شاه را طاغوت می نامیدند. به همین دلیل کارمندانی که از قبل انقلاب در ادارات بودند به شوخی طاغوتی می گفتند. گرچه خیلی از نیروهای جدیدی که وارد ادارات شده بودند، خودشان طاغوتی اداره دیگری بودند که با تغییر محل کار یاقوتی شده بودند. یک کاسه کردن نیروهای طاغوتی و یاقوتی دغدغه اصلی من بود.در امور هنری دستور دادن کار ساز نبود. در خیلی از ادارات با بخشنامه و نظارت می شد سیاست ها را اعمال کرد. اما در حوزه های هنری باید اثر از عمق جان افراد نشات بگیرد. به این دلیل دوگانگی کار سختی بود. بعضی دوستان سردبیر که خودشان کار تهیه یاد گرفته بودند و یا تهیه کنندگانی که خود کار نویسندگی را به عهده داشتند خیلی موفق بودند. من به این اعتماد متقابل خیلی باور داشتم. قبل از تهران وقتی مدیر رادیو تلویزیون شیراز شدم، بعد از دو سه روز مدیر پخش و حراست شیراز در خارج از ساعت اداری به دفترم آمدند و من را برای یک امر محرمانه به داخل رژی پخش بردند.انجا هم دعوای بیان طاغوتی ویاقوتی در اوج بود.تابلویی از تمثال مبارک امام در پخش نصب شده بود. گفتند در پی بالا گرفتن این اختلافات دوجناح قدیمی و جدیدی اخیرا چند بار به تابلو جسارت شده است و آن را شگسته اند. توضیح دادند که ما در این چند روز از پشت این قاب به صورت مخفی سیمی به داخل اتاق مدیر پخش کشیده ایم که تا تابلو ضربه ای بخورد داخل اتاق مدیر پخش زنگی به صدا در آید و در این اتاق دوستان ۲۴ ساعته کشیک می دهند تا بلافاصله بتوانند فرد خاطی را شناسایی کنند. من بر اساس همان روحیه که معتقد بودم باید همه باهم کار کنیم و در یک تصمیم نسبتا متهورانه گفتم سیم را قطع کنند و خودم تعهد می دهم که دیگر این کار تکرار نشود. فردای آن روز کلیه عوامل قدیمی پ‍خش و نیروهای جدید مرتبط را جمع کردم. گفتم ما میخواهیم به هم کمک کنیم. میدانم اتفاقاتی که در این مرکز افتاده از سرعناد به امام و یا انقلاب نبوده. از این پس به هم کمک کنیم و دوست باشیم. با همین رفتار دیگر تصویر مبارک امام آسیبی ندید و اتاق مدیر ‍پخش هم از کشیک ۲۴ ساعته خالی شد. با این تجربه در یک اشل بزرگتر وارد رادیو ایران شده بودم. ورود به رادیوئی که عمده مدیران اصلی و نه بدنه آن، از موضع طلبکارانه، معتقد بودند که دیگران، که کاررادیویی بلد بودند به دلیل اینکه در دوران قبل از انقلاب کارمند رادیو بودند، حق ندارند که آنتن را در اختیار داشته باشند. نزدیک کردن مجموعه تهیه‌کنندگان که کار رادیو را می‌شناختند به مجموعه‌ای که انقلابی بودند کار سختی بود. هر دو طرف ادعاهای جدی داشتند. انقلابیون مدعی بودند که تهیه‌کنندگان رادیوئی حق و یا ظرفیت برنامه‌سازی در تراز روزهای انقلابی سال 62 را که جنگ نیز وجود داشت ، ندارند. تهیه‌کنندگان نیز مدعی بودند که در انقلاب مثل دیگران سهم داشته‌اند و مثل انقلابیون می‌توانند برنامه‌سازی کنند. اما در شرایطی که من به رادیو رفتم، اوج فاصله داشتن این دو جناح بود. سردبیران در ساختمانی که به خیابان خیام نما داشت و با یک راه‌پله به ساختمان رادیو راه داشت، حضور داشتند و تهیه‌کنندگان در ساختمانی در وسط رادیو، که ساختمان هماهنگی نام داشت. این تلاش برای یکی کردن و یا نزدیک کردن این دو مجموعه به یکدیگر را من بزرگترین کاری می‌دانم که در دوره مدیریت رادیو انجام دادم. نتوانستم آنها را یکی کنم ولی در زدودن خشم و یا اهانت‌های متقابل خیلی موفق بودم. بسیاری از کسانی که رادیو را می‌شناسند آن دوران را دوران آرامش رادیو می‌دانند. کارمندان قدیمی رادیو، بخصوص از آن ایام بارها به نیکی یاد می‌کنند. به همین دلیل اتهام نزدیک شدن به طاغوتی‌ها در رادیو، از اولین اتفاقاتی بود که در زندگی کاری‌ام با آن روبرو بودم.

۱۶ آبان ۱۳۹۴
خاطرات شفاهی رادیو (3)/ رویارویی سیاسی برای تغییر مدیران پخش و تولید
دورانی که در رادیو بودم، ایام بسیار خوبی بود، ایام جنگ، ایام سختی‌ها. درود می‌فرستم به همه شهدای رادیو، بخصوص شهدایی که در آن ایامی که من در رادیو بودم به شهادت رسیدند. مرحوم شهید نوری سردبیر بخش اقتصاد را کاملا به یاد دارم که در مراسمش شرکت کردیم و همچنین شهدای دیگر رادیو. من در خدمتتان هستم. هنوز گاهی که وارد محوطه که می شوم، به در و دیوار و مخصوصا به حوض خیلی نگاه می‌کنم. بسیار حالت نوستالژیکی دارد. بخصوص که شرایط سختی هم در رادیو بودیم و در ایام جنگ اینجا پناهگاه بود و گاهی در خیابان‌هایی که برای پخش می‌رفتیم، خلوت بود و روزهای بسیار سختی داشتیم. من بعد از جلسه معارفه آقای محسن نبوی را دیدم. ایشان مدیر تولید بودند. در حقیقت همه کاره رادیو بودند. یعنی درحقیقت مسئولین اصلی رادیو، مدیر پخش و مدیر تولید بودند؛ آقای یاسینی مدیر پخش و آقای نبوی، مدیر تولید و آقای ارگانی هم مدیر رادیو بودند که ایشان به دلیل جایگاه فرهنگی و دور بودن از دسته بندی های سیاسی خیلی در تنش های رادیو موثر نبود. اما بالاخره در جلسه معارفه هیچیک از این سه نفر نبودند. من بسیار نیاز داشتم که اطلاعات اولیه را از آنان بگیرم. من جوان به عنوان تازه از راه‌رسیده نابلد به سیستم رادیوی بزرگ آن سالها و تغییراتی که در چارت آن به وجود آمده بود، کمک مدیران اصلی بسیار لازم بود. اما واقع این است که من تصورم این نبود که به اینجا آمده‌ام که ببینم آیا می‌توانم باشم یا نمی‌توانم باشم. آمده بودم که مدیر رادیو باشم و مشکلات را حل کنم. خللی در اصل ادامه کارم وجود نداشت. یعنی اصلا روحیات اولیه انقلاب اینگونه نبود. روحیه همه مان انقلابی بود و همراه با قاطعیت تمام ‪.‬ طبعا هنوز شکل‌گیری‌های جریانهای سیاسی داخل انقلاب، تازه در حال شکل گرفتن بود. این را هم نمی توانم مخفی کنم. من مستظهر به پشتیبانی به دفتر امام بودم و امام یک اقتدار فوق‌العاده در جامعه داشت و جوری نبود که قابل مناقشه باشد و البته در مقیاس بسیار بالاتری آقای محمد هاشمی مورد حمایت امام و دفتر امام بود. در مجموع ما جزو دوستان دفتر امام تلقی می‌شدیم و این پشتوانه خوبی برای ما بود و دلیل خوبی بود برای اینکه مدیران گذشته کار را رها کنند و بروند. گرچه همکاری برای ادامه کار نکردند. ورود من به رادیو طبیعتا ورود قرص و محکمی برای ماندن بود. درست است روز اول من با تعبیراتی مثل اینکه مرحوم آقای میری می‌گفت؛ «روز اول استعفا می‌دهی و یا مجبور به استعفایت می‌کنیم!» روبه‌رو بودم و یک شوک درونی برایم بود و برایم سخت بود که این فضا چرا اینگونه است؟! تلقی آن زمان این بود که وقتی امام چیزی را اراده می‌کنند همه می‌پذیرند همچنان که شورای سرپرستی هم که آقای روحانی و علی جنتی و دعاگو بودند نیز شدید دلخور بودند ولی پذیرفته بودند و روال کار درحال ادامه یافتن بود. برگردیم به داخل رادیو.کسانی که تند وتیز بودند وباید از مدیریت های رادیو حذف می شدند، آقای ارگانی مدیر رادیو نبود! یعنی آقای ارگانی فرد بسیار سالم و غیروابسته به جناح و با یک رفتار سالمی زندگی می‌کرد. مدیر تولید و مدیر پخش درحقیقت آن فضای تند سیاسی را در رادیو مدیریت می‌کردند. در آن فضای تند سیاسی که با مدیریت آقای نبوی و آقای یاسینی بود، آقای ارگانی طرف ما نبود درحالی که من جای آقای ارگانی آمده بودم. یک اتفاق اینگونه، ماجرا را پیچیده کرده بود. یعنی من طرف یکی، دو نفر دیگر بودم که درحقیقت جای آنها نیامده بودم و طرف کسی بودم که با او اختلاف‌نظری نداشتم من دورا دور آنها را می‌شناختم و معروف هم بودند و خودشان نیز در نوع نگاهشان منکر نبودند. فکر می‌کنم و اگر اشتباه نکنم با توجه به اینکه آمادگی ذهنی ندارم و از آن موقع یادداشت‌برداری نکرده‌ام! براساس حافظه می‌گویم که آقای هاشمی به همین دلیل می‌خواست که حرمت آقای ارگانی حفظ شود. یعنی هم از رادیو برداشته شود، هم حفظ شود و هم در رادیو تغییراتی ایجاد شود و به همین دلیل تصورم این است که آقای ارگانی را به شبکه دو بردند. به شبکه دو رفتند و الان یادم نمی‌آید که اصلا با آقای یاسینی طرف گفتگو شدم یا نشدم؟ یعنی اصلا طرف من آمد یا نیامد. آقای ارگانی هم البته نیامدند. ایشان در شبکه دو مستقر شد. الان یادم نیست ولی بعدها درجلسات همدیگر را می‌دیدیم. یادم نیست در جلسه‌ای آقای ارگانی گفته باشند که رادیو را دارم تحویل می‌دهم و این مسائل و اطلاعاتش است و هیچکدام اینها اتفاق نیفتاد که این جابجایی صورت بگیرد. آقای محسن نبوی مدیر تولید بعد از جلسه معارفه با ماشین ضد گلوله به حیاط رادیو آمدند. نمیدانم خودشان گفتند یا دوستان گفتند که ماشین ضد گلوله آقای مهدوی رییس کمیته ها بود. تلقی من این بود که برای خرد کردن روحیه من این اتفاق افتاد. ما باهمدیگر یکسری ارتباطات قبلی و آشنایی های ‌فامیلی داشتیم. چون ایشان بچه شمال هستند و مادر من نیز شمالی است و شهید هاشمی‌نژاد دایی من است و ایشان بهشهری بودند و از قبل پدر ایشان با پدر من خیلی دوست بود و یک نوع ارتباطات خانوادگی جدای از کار با هم داشتیم و یک رابطه خانوادگی درحقیقت بود. روحیه خود ایشان هم روحیه دشمنی و خصومت نبود. آقای جواد یاسینی برخی دوستان دیگر که در رادیو بودند از لحاظ رفتاری، تیز و تند بودند ولی آقای نبوی اینگونه نبود. همچنان که بعدها در وزارت خارجه جزو سفرای سهمیه اصلاح‌طلبان شد (در دوران ما) و یک نوع تفاوت‌هایی با تصلب‌هایی که آقای یاسینی داشتند، داشت که در مواضع‌شان مانده بودند.

۱۶ آبان ۱۳۹۴
خاطرات شفاهی رادیو (2)/ جلسه معارفه
صبح روز معارفه،هيچ شناختي از كار راديو نداشتم؛ 24 سالم بيشتر نبود و جواني بودم كه از شهرستان به تهران آمده بودم و هنوز خانواده‌ام، همسرم در مشهد بود و به تهران نيامده بود. همه اين‌ها را درنظر بگيريد تا شرايط آن روزگار مرا درك كنيد. شب را در منزل آقاي محمد جواد حجتي كرماني ماندم . مشاور فرهنگی رییس جمهوروقت، ایه الله خامنه ای بود و من هم اردت ویژه ای به او داشتم. صبح با محمد هاشمي،‌مدیر عامل سازمان، به ميدان 15 خرداد كه ساختمان توليد راديو بود رفتيم.. تازه آنجا با واژه «سردبير» آشنا شدم. قبل از انقلاب تهیه کنندگان رادیویی مسول هر برنامه بودند. بعد انقلاب گروهی از انقلابیونکه به رادیو رفته بودند تهیه کنندگان را مسول برنامه سازی شکلی رادیو کرده بودند. انتخاب موزیک، و نظارت بر ضبط و مجری کار آن ها بود. لب کلامشان آن بود که به تهیه کنندگان اعنماد وجود ندارد و یا خوش بینانه اش این که انها اطلاعی از محتوای رادیوی بعد انقلاب ندارند. به همین دلیل رادیو به دو گروه مهم تقسیم شده بود. یکی تهیه کنندگان و عوامل فنی تولید که تنهت تمایزشان با دیگران این بود که از قبل از انقلاب در رادیو بودند. ساختمان آنها هم جدا بود. ساختمان تولید. به اصطلاح رایج آن روزها طاغوتی بودند. گروه دیگرهم انقلابی ها بودند که ترکیبی از نویسندگان و سردبیران بودند. این شغل سردبیر بعد انقلاب به وجود آمده بود. کارشان نویسندگی و نظارت بر محتوای مطالب بود که بعد از آماده شدن تکست ها را به تهیه کنندگان می دادند و آنها باید از نظر شکلی آن را آماده می کردند. بعد از تولید هم واحد نظارتی بود که وابسته به تیم انقلابیون بود که نوارها ی تولید شده را بعد از ضبط باید بازشنوایی میکردند که مبادا توسط تهیه کنندگان شیطنتی به کار برده باشد. طبعا در این شرایط فاصله و اخم و بی اعتمادی و اهانت دیوار بزرگی بین تهیه کنندگان و سردبیران و مدیران انقلابی رادیو ایجاد شده بود. در رادیو به دلیل اینکه نیروهای انقلابی آن روز مرکب از جناح راست آن روز بودند و مذهبی تر و شاید افراطی تر نسبت به تلویزون و خبر بودند این فاصله عمیق بیشتر حس می شد. تغییر مدیر رادیو و مخالفت جناح مدیران بعد انقلابی آن روز با محمد هاشمی، به صورت طبیعی مدیران را دلخور و جناح تهیه کنندگان را وادار می کرد با احتیاط به این حوادث برخورد کنند. به همین مديران گروه قبلي که در راديوبودند، هيچ‌كس حاضر نشده بود كه برنامه معارفه را برگزار كنند. آقاي انصاري نامي كه مسئول هماهنگي در راديو بود، تنها كسي بود كه آقاي هاشمي توانسته بود با ايشان تماس بگيرد و بگويد:« ده صبح روز شنبه به استوديو 8 مي‌آييم براي معارفه». كارمندان راديو اصلا باور نمي‌كردند كه اين كار عملي باشد و به سرعت آقاي هاشمي بتواند مدير راديو را عوض كند و من را جانشين كند. از مديران كسي به جلسه معارفه نيامد، اما كارمندان راديو وبه خصوص بخش تهیه کنندگی و فنی حسابي استقبال كردند و جمعيت زيادي آمد. معارفه من در واقع يك‌جور ضدكودتا بود به ماجراي عزل محمد هاشمي. مراسم هم سريع برگزار شد؛ آقاي هاشمي سخنراني كرد و از اين تعارفات معمول مديران و بعد حتي به طبقه بالا هم نيامد و برگشت ساختمان اصلي جام‌جم. من ماندم و راديو. به دفتر تازه‌ام رفتم و آقاي انصاري گفت كه جلسه‌اي بگذارم با مديران اصلي راديو. آقاي ارگاني كه عنوان رسمي مديريت راديو را داشت، قائم مقامي داشتند به نام محسن نبوي كه گرداننده اصلي راديو بود و نظريه‌پرداز سياسي خط‌مشي راديو، جواد ياسيني مدیر پخش رادیو . انها در جلسه معارفه و جلسه اولیه خودمان نیامدند . سردبیران آمدند.و به خاطر تغييرات ناگهاني و بازگشت آقاي هاشمي و حضور من، فضاي جلسه به شدت متشنج و عصبي بود. من هم جوان، شبيه يك گنجشك ترسيده نشسته بودم توي جلسه با مديراني كه همه از من بزرگ‌تر و البته عصباني‌ از انتخاب من بودند. در اين ميان آقاي محسن ميري كه خدابيامرزدش و يك‌جورايي بزرگ جمع بود، جمله اول را گفت:« آقاي ابطحي، من عصر عازم سفر حج هستم، شما تا عصري استعفا مي‌دهيد، یا شما را مجبور به استعفا كنيم».؟البته تعدادی از سردبیران نیز که در آن دسته بندی ها نبودند، روش معتدل ونسبتا حامیانه ای از من داشتند. در پخش رادیو هم آقای خزایی بود که قایم مقام پخش بود و برخلاف آقای یاسینی گرایشهای سیاسی نداشت و به اعتدال معروف بود و پشتوانه خوبی برای پخش رادیو به حساب می آمد اما علیرغم همه اینها من جوان شهرستاني، ترسيدم و كمي بعد كه فضا آرام‌تر شد، گفتم:« آمده‌ام كه كار كنم و هركسي دوست دارد بماند، بماند». مديران جوان‌تري بودند مثل آقاي فتح‌آبادي كه گروه جنگ، آقاي نوري كه شهيد شد و گروه اقتصاد، آقاي گيلاني‌نژاد، آقاي جعفري جلوه مدير نمايش( كه نسیتا جزو جناح تند و تيز بود)، آقاي علامي كه سخنراني‌هاي ساعت 2 را تنظيم مي‌كرد همه در مجموع در اين جلسه بودند. آقاي انصاري در جلسه مانده بود كه آيا ماندني است يا نه؟ داشت معادلات را بررسي مي‌كرد و در همان فضا گفت:« من ديشب تا صبح فكر كردم و نهايتا به اين نتيجه رسيده‌ام كه بايد از مجموعه جديد حمايت كنم. آنقدر خوشحال شدم كه خوابيدم و نماز صبحم را نخواندم». همين باعث شد تا مديران جلسه، اين جمله را «دست» بگيرند و بگويند:« مدير جديد چپي كه آمده، اين‌ها نماز هم نمي‌خوانند». اين‌ها حرف‌هايي بود كه بعدتر از جلسه بيرون آمد و پشت‌سر گفته مي‌شد. اما قبل از تمام اين‌ها، آْقاي هاشمي به من گفته بودند:« اولين اولويت پخش باشد، چون ممكن است در پخش هربرنامه‌اي كه بخواهند را روي آنتن ببرند و بهتر است كنترل را از پخش شروع كني». جلسه كه تمام شد، تصميم گرفتم مدير پخش را انتخاب كنم، تعدادی از دوستان آقای علی مطهری را معرفی کردند که در پخش رادیو نویسنده بود. شناخت شخصی نداشتم. با آقاي مهدی فيروزان از قبل دوست بودم و زنگ زدم كه بيايد و مدير پخش شود. ايشان وقتی دانشجو بود در مشهد و زماني كه مدير برنامه های راديو و تلويزيون مشهد بودم، در گروه اقتصادي ما مي‌نوشت. قبول كرد و اولين حكمي كه دادم هم همين حكم ايشان بود. آقاي هاشمي هم آقاي فيروزان را مي‌شناخت، آن موقع آقاي زروق مدير مجله «سروش» بودند ونسبتی هم با اقایفیروزان داشت و آقاي فيروزان در مجله سروش هم بود و همه اين ارتباطات باعث شد تا آقاي فيروزان را انتخاب كنم. بعد از آن در همان روز آقاي انصاري، آقاي كدخدازاده و خانم فيروزه اميرمعز، به نمایندگی از تهیه کنندگان و اصحاب فنی آمدند سراغ من كه شما از نظر توليد نگران نباشيد و ما حمايت مي‌كنيم و هستيم. بعد از اين جلسات آقاي انصاري را خواستم و از او تمام «چارت» راديو را پرسيدم تا بدانم كار در راديو چطور اتفاق مي‌افتد و فهرست همه را گرفتم و گذاشتم روي ميز. ديگر كار مديريت راديو شروع شد و اين ورود پرهيجان و سنگين من، در آن مديريت بسيار تاثيرگذار بود و پيامدهاي طوفاني داشت.

۱۶ آبان ۱۳۹۴
خاطرات شفاهی رادیو (1)/ از استعفاي روحاني تا حكم مجدد هاشمي
ماه دقيقش را يادم نيست، اما زمستان ٦٢ بود و بعد از فتح خرمشهر كه به راديو رفتم؛ راديو در آن‌سال‌ها ويژگي‌هاي منحصر به فردي داشت. راديو تنها رسانه‌ كشور بود، چون تلويزيون از ساعت چهار بعدازظهر برنامه داشت تا ١٠ و ١١شب و چون توليدي نداشت، مخاطب چنداني هم نداشت. در اوج جنگ‌هاي شهري و بمباران‌هاي شهري بوديم و همين باعث شده بود كه خيلي از شهرستان‌ها برق نباشد و مردم هم مدام در حال رفت و آمد به شهرهاي مختلف بودند و نمي‌توانستند خبرها را از تلويزيون بشنوند. مطبوعاتي هم نداشتيم؛ دو روزنامه كيهان و اطلاعات كه از قبل مانده بود و جمهوري اسلامي هم تازه راه افتاده بود و مخاطب چنداني نداشت. در چنين شرايطي راديو، مهم‌ترين و فراگيرترين رسانه كشور بود كه حتي باطري‌اش هم در كوپن كالا لحاظ مي‌شد؛ راديو و تلويزيون به دليل رسانه بودن، اهميت زيادي داشت و ابزار قدرت بود. براي همين در آن سال‌ها اتفاق‌هاي پر از فراز و نشيب زيادي براي راديو و تلويزيون افتاد و مديران زيادي در سال‌هاي اول رفت و آمد داشتند. آنقدر اين مديريت دست به دست شد تا مديريت رسانه به آقاي محمد هاشمي رسيد. با رياست ايشان جرياني كه اين روزها به اسم اصلاح‌طلب و اصولگرا مي‌شناسيم، شكل‌گيري‌اش آغاز شد. آقاي هاشمي برادر آقاي رفسنجاني هستند و آن‌زمان هم يك هدف مهم داشت و اينكه موفقيت‌هاي برادرشان آقاي رفسنجاني در مركز توجه قرار بگيرند؛ امام (ره) و احمد آقاي خميني هم رابطه صميمانه‌تري با ايشان داشتند و مشكلي هم وجود نداشت. من از قبل از انقلاب شاگرد مقام معظم رهبري بودم و ايشان در مشهد از دوستان نزديك دايي من، شهيد هاشمي‌نژاد، بودند. ارتباطات خيلي خوب بود و ايشان هم در مقام رياست‌جمهوري خيلي به من لطف داشتند. بيت امام و آقاي هاشمي از جرياني كه آن‌موقع چپ نام داشت و كم كم جريان «خط سه» شد، حمايت مي‌كردند و جريان ديگري كه « راست» نام داشت. در اين فضا و با حضور آقاي هاشمي، راديو و تلويزيون هم به سمت جريان موافق بيت و آقاي رفسنجاني حركت مي‌كرد و به خصوص تلويزيون اين سياست‌ها را دنبال مي‌كرد. اما از آنجايي كه دوستان راست در راديو بودند، راديو زيربار جريان تلويزيون نمي‌رفت. شيوه انتخاب راديو و تلويزيون هم شوراي سرپرستي بود كه مديرعامل انتخاب مي‌كرد. اعضاي اين شورا حسن روحاني، علي جنتي و محسن دعاگو بودند. اما آقاي هاشمي چندان هم زيربار اين شوراي سرپرستي نمي‌رفت و از آن‌طرف هم اهالي راديو با تمام دست‌بستگي‌ها، اما همچنان مركزيت جريان راست را حفظ كرده بود و در سياست تعيين‌كننده بود؛ مثلا در برنامه سخنراني ساعت ١ تا ٢ بعدازظهر، سخنراني‌هاي مشهور و مهمي پخش مي‌شد كه جريان‌ساز بود. در اين شرايط شوراي سرپرستي و آقاي هاشمي به اختلاف برخوردند. محمد هاشمي به حرف آنها گوش نمي‌داد و مدت‌ها باهم كلنجار مي‌رفتند. در ميان اين كلنجارها من مدير راديو و تلويزيون بوشهر بودم، اما در اين فضاها درگير نبودم. اختلاف‌ها آنقدر ادامه پيدا كرد تا بالاخره شوراي سرپرستي تصميم گرفت تا بدون اطلاع آقاي هاشمي و ناگهاني ايشان را عزل كنند و جواد لاريجاني را جايگزين ايشان كنند. بيانيه هم دادند و عصر همان روز بيانيه را در راديو و تلويزيون پخش كردند. بي‌خبر از دفتر امام هم اين اتفاق رخ داد. همه شوكه شدند و تنها جايي كه خوشحال شدند، راديو بود و حتي اهالي راديو شيريني پخش كردند. فرداي اين اتفاق، فكر مي‌كنم جمعه روزي هم بود، دفتر امام به مساله ورود كرد و امام اعلام كردند كه اين حركت غيرقانوني بوده و استدلال كردند؛ اينها نماينده سه قوه هستند و اين سه قوه مخالف تعويض مديرعامل هستند و بيت امام بيانيه داد: « محمد هاشمي همچنان مديرعامل هستند» و شوراي سرپرستي هم در ادامه اين جريان استعفا داد. اين‌بار آقاي هاشمي حكم گرفتند و در نخستين قدم، تصميم گرفت تا در راديو تغيير و تحول ايجاد كند. اين‌طور شد كه قرعه به نام من خورد؛ من نيروي چپي بودم و در ميانه ايستاده بودم. در بوشهر بودم كه آقاي هاشمي با من تماس گرفتند كه عصر تهران باش. پرسيدم چرا. گفتند بيا كه در تهران كار داريم. همان موقع رفتم فرودگاه، بليت گرفتم و رفتم تهران. از همان‌ فرودگاه يك‌راست رفتم جام‌جم، طبقه سيزدهم و آقاي هاشمي حكم آماده شده مديريت راديو را به من نشان داد. ٢٤ سالم بود و سرپربادي از انقلاب هم داشتم، اما خيلي جاخوردم و همه‌چيز براي من عجيب بود. گفتم اجازه دهيد بروم مشهد با خانواده صحبت كنم، گفتند نه فردا بايد بروي سركار. پرسيدم اصلا چرا من؟ گفتند تو هم آشناي بيت امامي، هم آشناي رييس‌جمهور و شما بهترين گزينه هستيد. بعد هم تصميم گرفتند كه فردا صبح برنامه معارفه را برگزار كنند و فردا صبح برنامه معارفه برگزار شد و مدير راديو شدم.

8 4        ۱      3 7
© Copyright 2003-2017, Webneveshteha.com. All rights reserved.