۱۰ آبان ۱۳۸۳
رابطه بين تلفن، دوربين و فحشاء

 

در خبرها ديدم که هيأت رسمي فتواي عربستان سعودي فتوا داده است که استفاده از تلفن هاي دوربين دار حرام و عامل گسترش فحشا و فساد است.

اول که خبر را از صدا و سيما شنيدم، فکر کردم که اغراق کرده اند. به منابع اصلي خبري مراجعه کرديم ديديم، نه درست است، استدلال کرده اند که جوانان شهوت پرست، با به دست گرفتن اين دوربين ها از دختران مردم عکس مي گيرند و باعث رواج فساد مي شوند.

از اينکه هنوز اين فتوا در ايران داده نشده خوشحال شدم و الا اگر سايت من بخش عکس نداشت که خيلي بد بود. حالا از اين بخش شوخي ماجرا که بگذريم، وقتي خبر را مي خواندم خيلي علاقمند بودم که از جامعه شناسي و يا روانشناسي اطلاع علمي داشتم و اين صاحبان فتوا را تحليل مي کردم که چگونه است که همه دنيا و تکنولوژي و فرهنگ و حتي سياست را از نگاه شهواني براي جلوگيري از فحشا مورد توجه قرار مي دهند. تکنولوژي آنقدر پيشرفت کرده و همگاني و راحت در اختيار قرار مي گيرد که تصور اينکه از تلفن دوربين دار و اينترنت مي توان تنها به جستجوي فحشا و منکرات پرداخت، بيش از کمي و تا حدودي تعجب آور است.

به اضافه اينکه تعريف منکر هم براي افراد مختلف  متفاوت است. شايد براي کسي که جواني اش را در 40 ، 50 سال گذشته سپري کرده استفاده از چيزهايي ناروا بوده –و همچنان آن را ناروا مي دانند- که اصلاً براي نسل امروز نارواي عرفي نيست تا منکر تلقي شود.

۰۹ آبان ۱۳۸۳
زنگ خطر براي تفکرات القاعده اي در ايران

 

يکي از خطرات جدي شرايط فعلي سربرآوردن جرياناتي است که صداي پاي خشونتهاي القاعده اي و زنده شدن تفکر قتلهاي زنجيره اي از آن به گوش مي رسد. با اين تفاوت که اين بار اينها به عنوان تئوريسين، بدون وابستگي به حکومت، از موضع ارزشي و انقلابي سخناني را در شرايط حساس فعلي مطرح مي کنند که يقيناً امنيت ملي را هدف قرار داده اند. دستگاههاي اطلاعاتي و امنيتي موازي و غير موازي هم يقيناً اگر از موضع امنيت ملي به اين مسأله توجه کنند حتماً همين عقيده را خواهند داشت.

سخنراني هاي CD شده  يکي از دکترين هاي اين منهج که متاسفانه بخاطر اهانتهاي فراوان به جناح اصلاح طلب و شخص آقاي خاتمي عده اي در کار پخش و نشر آن هستند، نمونه اي از اين ماجراست که دشمنان ايران و انقلاب اسلامي سخت تشنه شنيدن اين حرفها هستند تا ديدگاههاي خود را مستند نمايند.

نمونه اي ديگر: وبلاگي هست به نام انصار اسلام که با اسم و رسم صدها تن از وبلاگنويسان غير سياسي را آدرس داده و آنها را تهديد به قتل کرده است و خود را ارهابيون اسلامي نام داده است. و زير آن نام آنان نوشته است: ناصبي، مرتد، ام الفساد.

گرچه در هر دو مورد، افرادي که چنين مي گويند و چنان مي کنند، خيلي آماتور هستند و کسي آنان را جدي نمي گيرد ولي اگر جوانان احساساتي و پرشور، اين حرفها را جدي گرفتند و به صورت يک فرهنگ در آمد، کم کم به القاعده اي ناخواسته در کشور تبديل خواهد شد که بايد از همين شوخي ها زنگ خطر را به صدا در آوريم.

 

کمترين معناي اين کارها اين است که حکومت در ايران اقتدار ندارد. کشوري که دستگاه قضايي هست، پارلمان هست، دولت هست و نهايتاً ولايت فقيه هست، اين نوع صداها به معناي نفي همه آنهاست.

 و ضد انقلابي ترين و ضد امنيتي ترين کارها تلقي مي گردد.

اين نوع مسائل امنيت ملي را نبايد در چهارچوب مسائل جناحي نگريست. اين مسائل مافوق اين حرفهاست. و اولين مدعيان آنان بايد دستگاه قضايي، و حوزه هاي امنيتي و اطلاعاتي باشند.

من به سهم خود وظيفه ديني و ملي خودم مي دانستم که اين را بنويسم و زنگ خطر را به صدا در آورم. به مسئولين عاليرتبه کشور هم منتقل کرده ام. کشف و شناخت اين ها که تقريباً علني هستند هم براي دستگاه اطلاعاتي و امنيتي و انتظامي کشور بسيار آسان است.

۰۸ آبان ۱۳۸۳
سفارت پاکستان بجاي سفارت ايران

 

وقتي آقاي خاتمي در اجلاس سازمان کنفرانس اسلامي در قطر بود و همه سران کشورهاي اسلامي نيز حضور داشتند، يک شب برنامه رئيس جمهور بود که به سفارت ايران برود و با ايرانيان مقيم ديدار کند.

من کمي در هتل ماندم و ديرتر رفتم. راننده تشريفات ما پاکستاني بود. سوار شديم، پرسيد کجا؟ گفتم که سفارت. اتفاقاً سفارت پاکستان ديوار به ديوار سفارت ايران بود و ژنرال پرويز مشرف نيز مثل آقاي خاتمي با پاکستاني هاي مقيم قطر ديدار داشت. من هم سفارت را بلد نبودم. يک مرتبه ديدم ماشين تشريفات وارد حياط سفارتخانه شد. نظامي هاي ناآشنا دو طرف ايستاده بودند. من هم بي هوا پياده شدم. هنوز نمي دانستم اينجا سفارت پاکستان است. وقتي پايين آمدم، سفير پاکستان به استقبال آمد و مراهم شناخت و سلام و عليک گرمي کرد و مي خواست مرا به سالن سخنراني آقاي مشرف ببرد. خدا کند در چنين موقعيتي گير نکنيد. ورود آقاي مشرف و برگزاري اجلاس کنفرانس اسلامي را تبريک گفتم. ديگر کاملاً فهميده بودم راننده پاکستاني مرا به جاي سفارت ايران به سفارت متبوع خودش برده است. با اين بهانه که مراسم شما شروع شده و فقط مي خواستم حق همسايگي را بر آورم، به سفير محترم تبريک گفتم و سلام رساندم و عذر خواهي کردم. به ماشين برگشتم و به سفارت ايران رفتم. هم سفير گيج شده بود و هم بنده!

۰۷ آبان ۱۳۸۳
دعا

 

من فکر مي کنم که در هر مسلک و مرامي که باشيم، گاهي نيازمنديم با خدا، به عنوان يک قدرت برتر رابطه داشته باشيم. شب و روز جمعه در ماه رمضان بهترين وقت آن است. با ترجمه آزاد چند جمله عاشقانه دعای ابوحمزه را امروز تقديم مي کنم:

من کودکي بيش نبودم، تو ام پروراندي

من را تو سربلند کردي

در ترسها و دلهره هايم توام امنيت بخشيدي

گناهانم را تو پوشاندي و نگذاشتي که ديگران از آن با خبر شوند

در موقع آوارگي و غصه تو پناهم دادي

خدايا

من آنم که در خلوت از تو حيا نکردم و در آشکار نيز مراقب فرمانت نبودم

من آنم که وقتي مژده گناهي را شنيدم شتابان به سوي آن رفتم

تو مهلتم دادي، توجه نکردم

تو پرده پوشي کردي، حيا نکردم با آنکه مي دانستم از همه چيزم خبر داري

احساس کردم از چشم تو افتاده ام، باز هم پروا نکردم

ولي با همه اين حرفها، خدايا با بردباريت مهلتم دادي، و گناهانم را پوشاندي و مرا عقوبت نکردي

گويي که گناهانم را از ياد برده اي و از کيفرم در گذشته اي

از اين بالاتر، گويا تو از من شرم داري

ولي خدا: اين را هم خودت مي داني که وقتي گناه مي کردم، اعتقاد نداشتم که تو خداي من نيستي

مي دانستي قصد لجبازي با تو ندارم. گناه من ناشي از غلبه هوا نفسم بود.

پس خدايا: مرا به حال خودم رها نکن.

چون باز هم با اين همه گناهان، خودت مي داني که دوستت دارم.

۰۶ آبان ۱۳۸۳
انتخابات افغانستان

 

يکي از افغانستان برايم ايميل زده بود که ما هم در اينجا وبنوشت مي خوانيم. براي اولين بار است که در تاريخ افغانستان داريم انتخابات برگزار مي کنيم، چرا از اين واقعه چيزي نمي نويسيد.

با محسن امين زاده –معاون وزير خارجه- که همه در فهيم بودن و قوي بودن او در کار سياست اتفاق نظر دارند تماس گرفتم. او هم مي گفت که اين انتخابات افغانستان بسيار پر اهميت است. اينکه اولين بار است که مردم افغانستان در طول تاريخشان پاي صندوق رأي مي روند، بزرگترين گام مردم زجر ديده آن ديار به سوي آينده روشن همراه با دموکراسي است. کساني که ناظر بر اين انتخابات بوده اند، براي مردم افغانستاني که سالهاست آواره اند و يا در جنگ خانمانسوز داخلي گرفتار بوده اند و يا تحت اشغال اتحاد جماهير شوروي بوده اند، خيلي در اين انتخابات شور و هيجان نشان دادند. بسياري از آنها مي دانستند که شرکت در انتخابات و يا فعاليت براي برگزاري انتخابات در کوهستانهاي سر به فلک کشيده افغانستان چقدر خطر زاست، حتي خطر مرگ. ولي گويا مي خواسته اند براي يکبار هم که شده به جاي صداي غرش توپ و تانک و دود ناشي از انفجار، صداي دلنواز رأي و صندوق انتخابات را بشنوند.

جالب اينجاست که درصد زيادي از مردم افغانستان سواد ندارند.در  بسياري از روستاها بايد با الاغ صندوقها را عبور دهند و افرادي را از دل روستاهايي که حتي شهري را در داخل افغانستان نديده اند به پاي صندوق بياورند. اينکه بعضي رسانه ها ساز تقلب کوک کرده اند، با اين امکانات که البته درصدي از آراء مي تواند تميز نباشد ولي بالاخره همه دنيا، و حتي رقباي آقاي کرزاي هم انتخابات را پذيرفتند.

من به ملت بزرگ و عزيز افغانستان تبريک مي گويم که براي رهايي از چنگال پليد خشونت و تروريست خطرناکي که از پايگاه دين خود را نشان مي داد و نيز براي رهايي از دست سلطه جريان خارجي، خود دست به انتخابات زدند تا آينده را از آن خود کنند. ما از اينکه در افغانستان هم انتخابات آزاد تجربه شد، خوشحاليم و شادمان. به آقاي کرزاي رئيس جمهور منتخب مردم افغانستان هم تبريک مي گويم و براي ايشان و مردم افغانستان آرزوي سربلندي داريم.

۰۵ آبان ۱۳۸۳
فيلم فقر و فساد و فحشاء ده نمکي

 

چند وقت قبل با يک sms من را براي ديدن فيلم فقر و فساد و فحشاء به کارگرداني آقاي ده نمکي در يک نمايش خصوصي دعوت کردند. يکي دو روز بعد هم اعلام کردند که کنسل شده است. بعد از مدتي خود آقاي ده نمکي به همراه يک نامه CD فيلم را فرستادند. من هم آن را ديدم. چند نکته حاشيه اي به نظرم رسيد که درباره اين فيلم بنويسم. طبيعي است که اين فيلم در چهارچوب هنري و فني يک فيلم سينمايي و حتي مستند نبايد مورد بررسي قرار گيرد که احتمالاً خود ده نمکي نيز اين ادعا را ندارد. در اين فيلم، عمدتاً  به وجود فساد و فحشاء در تهران و کمي هم دختران ايراني در دبي پرداخته شده است. اگرچه تأسف آور است و اگرچه اين واقعيتي است که با گذري در دو سه خيابان تهران قابل مشاهده است، ولي انتقال مستند آن به مسئولان کاري قابل تقدير است. گمان من اين است که در محيط بسته مسئولان که حداکثر با خواندن چند جمله نوشتۀ بولتني و يا جزوه اي اين مسائل منتقل مي شود، اين کار مفيد بود. ولي نگاه احساسي به اين مسأله و دادن اين تئوري که پس بايد به کوهها پناه برد و در تهران نماند، (همچنانکه در فيلم آمده است) راه حل نيست. اغراق گويي هم اشکال جدي ديگر فيلم است. مرز بين دختران و خانمهايي که به حجاب توجه نمي کنند با آنان که تن به تن فروشي مي دهند اصلاً مشخص نيست. اين همان مشکل اساسي تفکر حاکم است که هر دختر و زن کم حجاب را تن فروش مي پندارد و تا اين مشکل حل نشود، مسأله فحشاء در ايران حل نخواهد شد. چه بسيار کساني که در تور حملات همه جانبه نيروهاي انتظامي مي افتند که نه تنها جزء تن فروشان نيستند بلکه اين دستگيري ها زمينه چنين رفتارهايي را براي آنان مهيا مي کند. در فيلم ده نمکي اصلاً راه حل علمي براي مبارزه با فحشاء نشان داده نمي شود و حتي در جاهايي چنين وانمود مي شود که آنان حق دارند چنين باشند. شايد از ده نمکي انتظار نمي رود که از چمبره انديشه هاي سياسي بيرون بيايد لذا در اين فيلم به طيف مخالفان سياسي نيز اشاره دارد که اين هم از آفات مبارزه با فحشاء است. اگر باور کنيم که اين نوع مسائل اجتماعي، مشکلات همه کشورهاست و درکشوري که بيش از 60% آن جوان است مشکل جدي تر است، بايد به راه حل هاي علمي مبارزه با فحشاء و نيز جدا کردن مرز فحشاء از روابط عادي دختران و پسران توجه جدي داشت.

اما با عرض معذرت از ده نمکي اينکه اين جريان از ضرب و شتم مخالفان در خيابانها و مجالس و محافل به اين رشد رسيده اند که فيلم بسازند جاي خوشحالي فراوان دارد. حمله کردن به کار ده نمکي نيز مشکلي را حل نمي کند، بايد جدي، علمي و واقع بينانه به مشکلات اجتماعي پرداخت و از تجارب تحصيل کردگان جامعه شناسي و ديگران استفاده کرد.

۰۴ آبان ۱۳۸۳
بامشاد کابينه

 

چندي پيش روزنامه راستگراي يالثارات به من لقب بامشاد کابينه را داده بود. دستگاه قضايي هم مرتب به اين روزنامه و آن روزنامه گير مي داد که به دليل اهانت به مسئولان کشور چنين و چنان شوند. آن موقع من هنوز معاون رئيس جمهور بودم، اول فکر کردم که بنويسيم از ايدز که بهتره ولي منصرف شدم و نامه اي به مقامات قضايي نوشتم که اگر اين تعبير اهانت نيست پس چه اهانت است؟ چند روز بعد خوشبختانه نامه اي آمد که سيستم قضايي دنبال ماجراست و به عنوان مدعي دعوت کرده بود. که البته کار در حال پي گيري است. کپي نامه را هم براي وزارت ارشاد داده بودم. معاون مطبوعات وزارت ارشاد تماس گرفت که نامه را در هيأت نظارت بر مطبوعات خوانده اند و همگي به اتفاق آن را مصداق توهين دانسته اند. سردبير احضار شده و گفته که اين مشي روزنامه ماست. بعد از آن شکايت از سوي هيأت نظارت هم به دادگاه رفته است. همين جا از هيأت نظارت تشکر مي کنم. خبر شکايت هم در خبرگزاري ايسنا آمده بود. تا اينجا روال کار عادي بود. اما بعد از اين ماجرا چند شب پيش يکي به من زنگ زد که تلويزيون مفصل شما را در اخبار نشان داده است. تعجب کردم. وقتي معاون رئيس جمهور بودم از من خبري نبود. آن عزيز ادامه داد که زير عکس شما نوشته: بامشاد دردسر ساز شد. باورم نمي شد. تلويزيون؟ در اخبار؟ حالا که ما کاره اي هم نيستيم دست از سر ما بر نمي دارند ولي معلوم شد واقعيت دارد. فقط عيب من چاقي است؟ خدا کند. البته چندي پيش که عليه کيهان که به من تهمت زده بود و گفته بود من 3 ميليارد تراکم خريده ام هم شکايت کردم. دادگاه کيهان را مجرم شناخت. از آنها هم تشکر مي کنم. من خيلي به دفاع از خودم عادت ندارم ولي اين را نوشتم که بگويم امروز به دلائل سياسي شايد اهانت و تهمت به رئيس جمهور و اطرافيانش مجاز است ولي وقتي اين راه باز شد اين شتر مي تواند در خانه همه بخوابد.

******

ديشب مراسم افطاري آقاي خاتمي به اعضاي کابينه اش بود که هر سال آنها را با خانواده هاشان يک شب دعوت مي کند. مقامات سابق کابينه را هم دعوت کرده بودند. آقاي کابينه هم ماجراي بامشاد را شنيده بود. بعد از آنکه افطاري تمام شد به ايشان گفتم حالا که ما بامشاد شديم، اجازه مي دهيد اينجا يک دهن بي وفا را بخوانيم! خنده اي بر لبان خسته آقاي خاتمي ديدم. خوشحال شدم.

******

حالا در اين وسط به هنرمند عزيز آقاي رضا شفيعي جم که نقش بامشاد را بازي مي کردند خداي نکرده جسارتي نکرده باشم. ايشان از خوبان هنرمندان کشور هستند. من که هميشه از نقشهاي ايشان خوشم مي آمد و مي آيد.

۰۳ آبان ۱۳۸۳
چت شبانه من

 

چند روز پيش ايميلي دريافت کردم با اسم مستعار که دوستي خود را از طرفداران جناح راست معرفي مي کرد و مي گفت ما چت رومي از نيروهاي حزب اللهي داريم و از من دعوت مي کرد که که يک شب در آن روم مهمانشان باشم. قبول کردم. بعد از صحبت کوتاهي در شب اول، رسماً اعلام کردند که شب آينده مهمان روم آنان هستم. براي خودم هم جالب بود هم صحبت شدن با آنها. Voice  روم بود و انصافاً مديريت خوبي داشت. وقت مي داد به افراد و بعد فرصت پاسخ من. از اين تجربه چند نکته مهم توجهم را جلب کرد که مي نويسم، اول آنکه اکثريت آنان را در پي دريافت نظرات مختلف و انتخاب بهترين يافتم. اين مهم بود که دوستان حزب اللهي هر شب در يک روم جمع مي شوند و مسائل مختلف را مورد بحث قرار مي دهند. دوم آنکه شايد خاصيت اينترنت باشد که حتي در اين روم، فضا براي تند روان تنگ بود. يکي از افراد روم که ظاهراً مشتري هر شب است ميکروفون را در اختيار گرفت و با عنوان اينکه مثلث شوم ابطحي، تاجزاده، حجاريان عامل همه جنايتهاي اين هفت ساله بودند و از «شهيد» سعيد امامي ياد مي کرد که آن وقت که او بود، اطلاعات کشور، اطلاعات بود و ما اطلاعات را از هم پکانديم. با لهجه اصفهاني. من وقتي پاسخ دادم که هنوز بزرگترين افتخار دولت آقاي خاتمي را در اين مي دانم که توانست مساله قتلهاي زنجيره اي را شناسايي و اين غده سرطاني را از نيروهاي مخلص اطلاعات  کشور جدا کند، نوشت اينها اصلاً بايد تير باران شوند و انشاءالله بعد از خاتمه دوران آقاي خاتمي اين کارها را از سر مي گيريم. ولي عليرغم اين تيزي سخنان آن آقا، احساسم اين بود که همدلي با وي حتي در محيط هاي حزب اللهي کم مشتري و اندک هستند. اين نکته بسيار مثبتي بود. دو بار هم وقتي خواستم جواب بدهم با يک پيامي که نمي خواهم اينجا آن را بازگو کنم boot شدم و از روم برون افتادم. در اين فاصله آن دوستان تندرو نوشتند که ديديد ترسيد و رفت. ولي خوشبختانه با يک ID ديگر دوباره رفتم و گفتم که چنين بلايي سرم آمده است. فضا متفاوت شد. از همه عجيب تر اعتراضات فراواني بود که به مديريت روم مي شد که چرا چنين فضايي در اختيار من قرار گرفته است تا بتوانم حرفهايم را بزنم. در هر حال اين يادداشت را نوشتم که از اصل اين کارها تقدير کنم. فضاي گفتگو در هر صورت، فضاي با برکتي است که به دست اندرکاران و شرکت کنندگان آن تبريک مي گويم. هرچه گفتگو بيشتر باشد، منطق و استدلال به جاي شعارهاي بي محتوا خواهد نشست.

اين هم از قصه چت شبانه! ما.

۰۲ آبان ۱۳۸۳
براي آزادي دست اندر کاران سايتها

 

دوستان دستگير شده مربوط به سايتها همچنان در زندان زير بازجويي هستند. امروز به هيات نظارت قانون اساسي رفته بودم. آنجا به شکل مستقل عضو هستم. من بحث اين زندانيان را مطرح کردم که به هر منطقي که نگاه مي کنيم، مسائل قضايي اينان خلاف قانون اساسي است. بحث مفصلي شد. هفته گذشته هم نامه اي به آقاي خاتمي نوشتم که اين کار امنيت خانوادگي دست اندرکاران سايتها را بر هم زده است، ضمن آنکه وبلاگ نويسان فقط نام خود را عوض مي کنند و صبح و شب به شکل راديکال تري مطالبشان را مي نويسند. يادتان هست هميشه مي گفتيم که اگر جلوي آزادي هاي اجتماعي و سياسي را بگيريم رفتارهاي آنان زيرزميني خواهد شد. در اينترنت اين اتفاق به برکت تلاشهاي نيروي انتظامي و قوه قضائيه دارد صورت مي پذيرد. و نکته ديگر هم اينکه آنها که وظيفه تشخيص داده اند که با اينترنت مبارزه کنند اصلاً از نظر فني موضوع را نمي شناسند. بايد تصميم گيران قضايي حداقل با کسي که اين مقوله را مي شناسند مشاوره کنند.

آقاي خاتمي هم خيلي از اين اوضاع ناراحت بود. نامه را به آقاي شوشتري ارجاع داد که  از طرف رئيس جمهور پي گير باشد. براي چندمين بار نوشت که ايشان و آقاي شريعت با حضور آقاي جهانگرد که از نظر فني آشنايي دارد، از قوه قضائيه استفسار کنند. اشاره اي هم به اين داشت که در سابق نيز موارد زيادي بودند که گمان مي کردند به نتيجه برسد ولي فقط از سرمايه کشور هزينه شد. البته به سر مقاله معروف کيهان نيز اشارتي داشت. حتي يک نامه خصوصي هم براي مساله دستگيري دست اندرکاران سايتها نوشته است. در حاشيه جلسه نظارت بر قانون اساسي از آقاي شوشتري مجدداً پرسيدم، مي گويد پاسخ نگرفته ام. امروز وقتي آقاي خاتمي را ديدم و اين اطلاعات را از پي گيري هاي ايشان داشتم ديگر رويي پيدا نکردم که دوباره بپرسم. هرچه توانسته کرده، ولي هيچ پاسخي به دست نياورده است. اما هنوز هم بايد تلاش کرد. اين ماجرا هم مثل بسياري از ماجراهاي ديگر که سر و صداي فراواني به همراه داشت، يقيناً آخر معلوم خواهد شد که چيزي نبوده است. از دوستان پي گير ماجراها، آقايان شوشتري، شريعت و نيز آقاي جهانگرد هم به عنوان يک وبلاگ نويس تقاضا مي کنم که اين امر مهم را اولويت بدهند و با جديت بيشتري پي گير باشند. تلفني و حضوري هم از همه شان خواسته ام.

۰۱ آبان ۱۳۸۳
باز هم افطاري گل آقا

 

من اولين يادداشتم را در سايت وب نوشت يک ماه قبل از آغاز به کار رسمي آن با عنوان افطاري گل آقا نوشتم. رسم مرحوم صابري اين بود که هر سال شب جمعه اول ماه رمضان دوستانش را دعوت مي کرد. پارسال، وقتي بعد از افطاري خواست صحبت کند، دامادش را صدا زد و گفت اگر من نبودم، اين افطاري و کار اين موسسه را ادامه دهيد. مصطفي تاجزاده از وسط داد زد، گل آقا قصد مردن داري؟ همه خنديديم. ديشب، قبل از افطار به موسسه گل آقا رفته بودم با آقاي داوري داماد صابري به اطاق کار صابري رفتيم. عکسش روي صندلي بود و عينک و قلم سبز و جاسيگاري اش.

 

 

 صحبت پارسال شد. گفت وقتي صابري در بيمارستان بود، يک روز افطاري پارسال يادش آمد و گفت گويا به من الهام شده بود که ديگر امسال رمضان نخواهم بود که مثل وصيتنامه حرف زدم. دامادش نقل مي کرد وقتي برايش قطعي شد که رفتني است، يکي دو بار توصيه افطار ماه رمضان را کرده بود. خيلي اين افطاري سمبل روح پر متانت و همه جانبه گل آقا بود. شايد در اين سالهاي سخت سياسي کمتر جايي مثل افطار گل آقا، همه جناحها در آن حاضر مي شدند. ديشب هم دوستانش بي وفايي نکردند. تقريباً همه آمده بودند. ولي صابري نبود. بعد از افطار، داماد صابري صحبت کرد که اگرچه جوان هستند اما با همان جواني قصد دارند کارهاي گل آقا را ادامه دهند. آقاي دعايي هم که از ابتدا در روزنامه اطلاعات بهترين مشوق و پشتيبان صابري بود، آنها را خيلي کمک مي کند.

 

 

بعد از صحبتهاي او، مصطفي تاجزاده، که از نزديکترين دوستان صابري بود، برنامه را تنظيم کرد که کساني حرف بزنند. آقاي محمد جواد حجتي کرماني که پارسال هم بعد از صابري حرف زده بود بلند شد صحبت کند. يکي از دوستان که حس طنز پردازي به او دست داده بود گفت سال ديگر که حجتي نيست چه کسي حرف بزند؟ حجتي کرماني هم گفت خدا کند خودت تا سال آينده بميري! حجتي کرماني در مورد تسامح و تساهل حرف زد. وي در زمان رياست جمهوري مقام رهبري مشاور ايشان بوده است. گفت يکبار که علماي کرمان اختلاف داشتند پيش آقاي خامنه اي آمدند. ايشان دست زدند به من که کنارشان بودن و گفتند من با اين آقاي حجتي اختلاف نظرهاي زيادي داريم ولي با هم کار مي کنيم. يا يکبار که اظهار نظرهاي ايشان مورد سر و صدا قرار گرفته و به رئيس جمهور (آقاي خامنه اي) شکوه برده بودند، ايشان گفته بودند مگر مشاور من بايد عين من فکر کند و مگر مشاور من حق ندارد نظر متفاوتي بدهد؟ هادي خانيکي به من نگاه مي کرد که از جمله آخر خوش خوشانم شده، چون بالاخره من هم مشاورم. با همه جوکهايي که مشاور دارد.

ديشب به ياد گل آقا، مير مهدي دوست صميمي وي هم شعري را خواند و رضا رفيع هم شعر طنزي. ديدم عده اي از دوستان با جواد نبوي صحبت مي کنند که با داور (ابراهيم نبوي) صحبت کن بيايد ايران، دلمان براي نوشته هايش تنگ شده است.

مجلس با صفا بود. گرم و پر از دوستان بود ولي گل آقا نبود. همه در هاله اي از حزن بودند و اينکه خدا چه تقديري براي هريک از ما در نظر گرفته است. سال گذشته صابري از آغاجري که محکوم به اعدام بود ياد کرد. امسال هاشم آزاد است و خود صابري رفته است. کار سرنوشت، چه غير قابل پيش بيني است. يادش بخير.

8   4       ۱    ۲    ۳      3 7
© Copyright 2003-2019, Webneveshteha.com. All rights reserved.