۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۳
معيارهاي دوگانه در مسائل جهاني

 

دوگانگي در برخورد با مسائل جهاني يکي از عوامل کم شدن اعتماد عمومي است. واقعاً باید با منطق يگانه به مسائل سياسي جهاني برخورد کرد.

يکي از جالب ترين اتفاقات تبليغاتي در رسانه هاي رسمي تر، در کشورمان برخورد به شدت دوگانه با سازمانهاي جهاني و ديگر رسانه هاي دنياست.

يک روز که رسانه ها مطلبي عليه خواست ما مي نويسند به شدت آنان عوامل مزدور قدرتهاي جهاني مي شوند، اما اگر همان رسانه مزدور مطلبي بنويسد که در جهت تقويت نظر وديدگاه ما باشد چنان با آب و تاب آن را بصورت خبر مهم نقل مي کنيم که بيا و ببين.

عين همين مسأله در مورد سازمانهاي جهاني هم صادق است. قطعنامه اي از يک سازمان جهاني مثل سازمان ملل و يا مثلاً حقوق بشر مساوي است با به تمسخر گرفتن آن سازمانها. در صورتي که قطعنامه ديگري با آب و تاب و تفصيلات مطرح مي شود و احياناً دنيا را دعوت مي کنند که چرا به نظر سازمان ملل اعتنا نمي کنند؟ شايد البته خيلي از جاهاي دنيا اينگونه باشد. ولي اين رفتار دوگانه در همه جاي دنيا موجب سلب اعتماد عمومي از تبليغات کنندگان مي شود.

به اعتقاد من اگر کسي و يا قدرتي سازمانها بين المللي و يا مطبوعات را قبول ندارد، هميشه قبول نداشته باشد و اگر قبول دارد، هميشه قبول داشته باشد.

در ساير مسائل نيز اين قانون حکم فرماست. حکمفرمايي که با معيارهاي دوگانه با مسائل برخورد کند، آنجا هم که بايد اعتماد مردم را جلب کند نمي تواند.

۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۳
شکلات آهنگ زندگي!

 

اين روزها نمايشگاه کتاب و مطبوعات در تهران يک باشگاه فرهنگي است که همه اهل فرهنگ در آن حضور دارند. من بارها به آن سرزده ام. حرفهاي مختلف شنيده ام، کتابهاي گوناگون ديده ام و در هر موردي هم مي توانم مفصل بنويسم و خواهم نوشت. اما از آنجا که گاهي ذهنم متوجه مسائل کاملاً متفاوت مي شود، در يکي از غرفه هاي مطبوعات که بودم به غرفه مجله اي که تا کنون نديده بودم برخورد کردم. تا اينجا کاملاً عادي بود. احوال پرسي و چاق سلامتي کرديم. وقتي خواستم خداحافظي کنم ظرف شکلات ساده اي در برابرم قرار دادند تا پذيرايي نمايند. شکلات را که برداشتم ديدم با حوصله توصيف ناپذيري روي تک تک شکلات ها کاغذ قشنگي چسبانده بودند و نام مجله شان را که آهنگ زندگي بود بر آن نوشته بودند.

شکلات را برداشتم ولي حيفم آمد آن را بخورم، نگهش داشتم. ازش عکس هم گرفتم.

 

 

احساس يک نوع آهنگ زندگي از آن به مشام مي رسيد. سليقه داشتن و زندگي را بر اساس خوش سليقگي و هنرمندي اداره کردن بهترين آهنگ زندگي است. در اين دوران که ملودي آهنگ زندگي اينقدر صداي خشونت و تلخي و بي سليقگي و نازيبايي را به گوش مي رساند، اين کار کوچک که خود نشانه خوش سليقگي بود، بهانه اي شد تا بتوانم بنويسم، انسان با ذوق و سليقه و هنر که آفرينندگان شادي و شادابي هستند زنده است و نه با هيچ چيز ديگر.

اگر در اين نمايشگاه بزرگ کتاب مطبوعات به اين نکته غير مرتبط گير دادم شرمنده ام ولي خدا وکيلي قشنگ بود.

ايشالا که هميشه بتوانيد دل و وجودتان شيرين باشد. اين را هم بگويم که من تا آن روز نه مجله را ديده بودم و نه تا امروز هيچيک از افراد مجله را مي شناسم فقط از اين لطافت خوشم آمد و بس.

۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۳
کتاب جديد من «تدبير و تحمل»

 

امروز در نمايشگاه کتابي به نام تدبير و تحمل از من به بازار آمده است. اجازه هست که در اين سايت شخصي تبليغات مختصري براي کتابم بکنم؟!

اين کتاب مجموعه مصاحبه ها و گفتگوهاي طولاني من از سال 76 تا بعد از انتخابات مجلس هفتم است که بنوعي تاريخ اين هفت ساله دشوار و سخت را بيان مي کند.

من هم به قول خيلي ها صراحتهايي در مصاحبه هايم داشته ام که به نظرم کمتر مجموعه اي اين چنين با صراحت واقعيت هاي اين 7 ساله را بيان کرده است.

البته اين را هم مي دانم که عطاري پيدا نمي شود که بگويد ماست من ترش است!

اسمش را هم گذاشته ام تدبير و تحمل. دليلش هم اين است که وقتي دنبال اسم بودم، يک روز داشتم حافظ را با صداي گرم شجريان در اتومبيلم مي شنيدم، گفت کار ملک است آن که تدبير و تأمل  بايدش. هر چه آن لحظه فکر کردم ديدم در دوران ما کار ملک بيش از اينکه به تدبير و تأمل نياز داشته باشد، به تدبير و تحمل نياز دارد.

اگر در نمايشگاه کتاب گذرتان به سالن 25B افتاد سري هم به انتشارات لوح فکر، غرفه 100  بزنيد و اين کتاب را بخريد!

 

۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۳
ديد و بازديد عيد

 

روزهاي عيد رسمي، برنامه هاي ما هم رسمي است.

امروز مثل هميشه ابتدا روز عيد به ديدار رهبري رفتيم. در کنار شهردار تهران بصورت تصادفي نشسته بودم. رهبر از توطئه دشمن در مورد عوامل بهم ريختن وحدت در جامعه اسلامي صحبت مي کردند و نفاق افکنان و اختلاف اندازان بين شيعه و سني را مورد نفي و طرد قرار دادند. به آقاي شهردار گفتم در روزي که مي گويند روز قتل خليفه دوم ، عمر بوده و هميشه افراطيون شيعه در اين روز بيشترين اختلاف افکني را عليه سني ها تبليغ مي کردند و آن را عيد الزهرا مي ناميدند، چگونه بطور رسمي در بيلبوردهاي شهرداري تبريک گفته مي شود، آن هم به بهانه اولين روز آغاز ولايت امام زمان! از اين اختلاف افکني بيشتر چه؟ پس با اين حساب لابد به دليل آغاز ولايت اميرالمومنين که شيعه همه چيزش را از ايشان دارد و امام اول است و پدر همه امامان، عصر روز 28 صفر بايد جشن گرفت؟ البته آقاي شهردار مي گفت به اين دليل است که آغاز ولايت امام حيّ است. ولي باز هم معتقدم جريان متحجر که انقلاب اسلامي عليه آن تفکر شکل گرفت، در حال رشد جدي است. صدا و سيما هم در دمیدن به اين آتش فتنه ساز متاسفانه کم نمي گذارد.

بگذريم، روزهاي عيد آقاي خاتمي هم بعد از رهبري ديد و بازديد با مسؤلان دارد. دختر خانم دانشجويي را ديدم که به اتفاق مادرش آمده بود، نمي دانم چگونه. عکسي از آقاي خاتمي همراهش بود. در سال 79 آقاي خاتمي آن را امضا کرده بود. و امسال مي خواست روي همان دوباره امضا کند.

يک بار هم يادم است به آقاي خاتمي در روز عيدي گفتم خدا رحم کرد که شما ريش داريد و الّا اين همه روبوسي کردن با آقايان محترم پر ريش و احياناً کم ريش که سوزش ويژه اي هم ايجاد مي کند و نوعاً مديران فعلي هم بحدي ريش دارند که بي ريش تلقي نشوند، کار سختي است.

در هر حال روزهاي عيد، ما که نمي توانيم کنار خانواده باشيم، انشاالله شماها هميشه در کنار خانواده شاد باشيد.

۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۳
17 ربیع الاول

 

روز تولد پیامبر بزرگ اسلام و امام صادق است. بر همه مبارک باشد.

*****

روزهای شادی برای مردم فرصت خوبی است. ایام عید 17 ربیع الاول، از دو جهت شادی آفرین است. از یک روز تولد پیامبر خداست که مسلمانان آن را گرامی می دارند. و از سوی دیگر تولد امام صادق است که مکتب شیعه بنام او مکتب جعفری نام گرفته است.

*****

دوماهی بود که به خاطر محرم و صفر، صدای بوق اتومبیل عروسی ها شنیده نمی شد. دیشب یکی از مشهد زنگ می زد، می گفت آنقدر ترافیک ماشین عروس در کنار حرم امام رضا زياد است که غیر عروس و دامادها کسي به سختی می تواند عبور کند. تنها صدایی که می شد شنید دیدید دید بود و بس.

۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۳
پيش به سوي اِمام در ليبي

 

ليبي از کشورهايي است که تا قبل از تغيير روش فعلي اش، تمام خيابانهايش پر از تابلوهاي شعارهاي انقلابي بود. بخصوص جملات زيادي از رهبر ليبي در خيابانها با تابلوهاي بزرگ نصب شده بود. يکبار که براي پي گيري مسأله امام موسي صدر به ليبي رفته بودم و از فرودگاه به اتفاق يکي از مقامات عالي رتبه ليبيائي داشتيم به طرف مرکز شهر پيش مي رفتيم، ديدم تابلوي بزرگي زده اند که: «الي الأَمام» يعني مثلاً پيش به جلو. وقتي داشتم تابلو را مي خواندم، آن مقام ليبيائي گفت اين تابلو داستان شيريني دارد. يکبار عبد الحليم خدّام از سوريه به ليبي آمده بود وقتي مي خواستيم از اين خيابان عبور کنيم به طنز گفت من از اين خيابان نمي آيم چون شما نوشته ايد: «الي الاِمام» يعني پيش به سوي اِمام. يعني عمداً اَمام که به معناي جلو است را اِمام خوانده بود و گفته بود اگر از اين خيابان برويد حتماً مي خواهيد مرا هم ببريد پيش اِمام –يعني امام موسي صدر!

اين شوخي هاي ديپلماتيک ضمن آنکه شوخي است از بهترين کانالها براي رساندن پيامها در حوزه سياست نيز به حساب مي آيد.

۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۳
زندانيان سياسي در چرخه دعواي اسم

 

يکي از مباحث جالب حوزه سياست در اين روزها اين شده که اساساً زنداني سياسي داريم يا خير؟ آقاي  خاتمي در ديدار جوانان اعلام کرد که زنداني سياسي داريم! اصلاً کسي فکر نمي کرد که اين مسأله مورد خدشه قرار گيرد ولي در کمال تعجب و در پاسخ به رئيس جمهور که اين خبر مهم!! را اعلام کرد، بخشهايي از قوه قضاييه از نظر حقوقي استدلال کردند که اصلاً زنداني سياسي نداريم. جداي از نگاه حقوقي چند سئوال ناخودآگاه به ذهنم خطور کرد و آن اينکه:

بنا به اصل آرزو بر جوانان عيب نيست کسي بينديشد که اگر قوه قضائيه اي در کشور بود که دست جناح ديگرحاکميت بود و زبانم لال!، الآن آقاي فلاني رئيس فلان روزنامه به جرم سياه نمايي، اهانت به همه مسؤلان «دولتي»،زدن  اتهام گرفتن پول و دهها اتهام واهي ديگر به روشنفکران کشور ، اهانت صريح و تهمت آشکار به نمايندگان مردم در مجلس، روزنامه اش تعطيل شده بود و مدير آن در زندان بود،

 و يا اگر فلان نويسنده جوان با کمک بعضي مراکز دولتي به دليل انتشار کتابش که در آن مثلاً آيت الله موسوي خوئيني ها دادستان زمان امام و مسئول دانشجويان پيرو خط امام را عامل سازمان جاسوسي ک.گ.ب و درس خوانده در مسکو معرفي کرده و يا در همان کتاب دهها يار انقلاب را قاتل قلمداد کرده است، محبوس بود و منتظر محاکمه،

و يا اگر فلان آدم به دليل دست داشتن و يا برنامه ريزي کردن براي کشتن روشنفکران و يا برنامه ريزي براي انداختن اتوبوس  حامل روشنفکران و نويسندگان کشور به قعر دره، امروز در زندان منتظر محاکمه بود،

و يا باز اگر فلان تئوريسين بدليل تئوريزه کردن خشونت و برهم زدن نظم جامعه و تحريک عواطف ديني بعضي از جوانان و بد دفاع کردنش از اسلام در زندان بسر مي برد،

واگر دهها نوع ديگر از اين اگرها اتفاق افتاده بود، کساني که امروز مي گويند زنداني سياسي نداريم و علاقمند بودند براي آزادي آنها تلاش نمايندچه اسمي بر اين زندانيان مي گذاشتند؟

همان اسم را ما امروز بر اين زندانيان سياسي مي گذاريم، چون يقين داريم همين ها از نگاه کساني که امروز قبول ندارند در ايران زنداني سياسي وجود دارد، زنداني سياسي تلقي مي شدند و جايي هيچ تشکيک حقوقي نبود.

۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۳
يک اتوبوس آخوند

 

دوست بزرگوارم جناب آقاي صدوقي که فعلاً امام جمعه يزد است و از نيکان روزگار، فرزند آيت الله شهيد صدوقي است. يکبار تعريف مي کرد که در ابتداي انقلاب که امام به کشور بازگشته بودند روحانيون بزرگ يزد تصميم مي گيرند که دسته جمعي با يک اتوبوس به تهران بيايند و خدمت امام برسند. وقتي يک اتوبوس آخوند آماده آمدن به تهران شد، يکي از روحانيون يزد آمد و گفت من قبل از آخوندي راننده اتوبوس و کاميون بوده ام و گواهينامه  پايه يک دارم، حالا که همه اتوبوس آخوند هستند، من هم رانندگي آن را به عهده مي گيرم. يک اتوبوس روحاني با راننده آخوند، منظره ديدني اي بوده است. به تهران که رسيديم، اين منظره طبعاً توجه ملت را جلب مي کرد. بقاياي روحيه و سابقه راننده اتوبوسي و کاميوني راننده هنوز در وجودش بود. سرچهارراهي در تهران چند تا از بچه تهروني ها متلک پراني کردند. راننده اتوبوس که با لباس روحانيت پشت فرمان نشسته بود و سواد درست و حسابي هم نداشت، نتوانست اين متلک ها را تحمل کند و مدام سرش را از شيشه بيرون مي آورد و به جماعت متلک گو مي گفت که دين از سياست جدا نيست!! هرچه هم مي خواستيم به اين آقاي دوشغلة روحاني و راننده بفهمانيم که اين جمله ربطي به رانندگي ندارد به کتش نمي رفت.

حالا هم هروقت آقاي صدوقي را مي بينم راجع به فلسفه عدم جدايي دين از سياست خيلي بحث مي کنيم!

۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۳
درباره فيلم مارمولک

 

روحانيت تا دوستاني مثل آنها که عليه فيلم مارمولک کارشکني کردند و اين فضا را به وجود آوردند دارد، هيچ نياز به دشمن ندارد.

مارمولک فيلمي است که با زبان طنز و تصوير بهترين همدلي با روحانيت را نتيجه مي دهد. وقتي چندي پيش بازي مسخره اعلام اکران و اعتراض متقابل در مورد مارمولک بلند شد به عنوان يک روحاني بر مظلوميت روحانيت دلم سوخت. تمام فکرم اين بود که جدايي اين تصميم گيران و فاصله آنان با مردم چگونه دوباره به حيثيت آسيب ديده روحانيت آسيب جدي وارد کرده است.

آخر وقتي اکثر سينماروها اساساً اعتقاد دارند روحانيت يعني همان شخصيت واقعي پرستوئي در فيلم مارمولک ، چه دفاعي بهتر از اين فيلم هست که بتواند اعلام کند که آخوند جماعت هم مثل ديگران داراي طيف هاي مختلفي هستند!

و اگر مثلاً چند ديالوگ هم حذف نمي شد، مردم آن ديالوگ ها را نخواهند گفت؟ از آن ديالوگ ها در ادبيات روزانه شان استفاده نمي کنند؟

من شخصاً به عنوان يک روحاني به سازندگان و تهيه کنندگان و نويسندگان اين فيلم تبريک مي گويم. البته عده اي هم که همه چيز را يک بازي حکومتي مي دانند اعتقاد دارند و نوشته اند که اصلاً اين بازي حکومت بوده که فيلم فروش بيشتري کند. گرچه اين اتفاق افتاد و اين فعل و انفعالات در فروش بي نظير مارمولک مؤثر بود ولي باور کنيد که اگر اينقدر امکان هماهنگي در کشور وجود داشت و امکان تنظيم سناريوي اين بازي بود، وضع کشور بهتر از اين مي شد.

مارمولک فيلمي است که بخشي از نجواهاي جامعه را علني کرده و آن را تصحيح نموده است. گرچه بخشي از فيلم متلک به ما آخوندهاست که در همه چيز منجمله فيلم و اينترنت دخالت مي کنيم ولي من به خودم نگرفتم و لذا اينجا از بازي خوب همه بخصوص پرستوئي و سناريو قوي و کارگرداني و تهيه کنندگي و فيلمبرداري و مونتاژ و ادبيات خوب فيلم تقدير مي کنم.

در يک اکران نسبتاً خصوصي که فيلم را ديدم، عده اي از مسئولان هم بودند، تنها آخوندش من بودم. قبل از فيلم هم گفتم که بابا اين فيلم به ما آخوندها مربوط مي شود، شما چرا آمديد. با شوخي گفتند که آمديم عقده مان را خالي کنيم!

اگر هرچيزي که در کادر بسته به جامعه ارائه مي شود، مثل روحانيت، از آن کادر بيرون بيايد و واقعيت  آن براي جامعه مشخص شود، حتماً به سود آن خواهد بود.

حالا اميدوارم با اين تعريف هاي من از فيلم که معتقدم مارمولک به نفع روحانيت است، مشتري فيلم کم نشود و الّا بچه هاي دست اندرکار فيلم حتماً شاکي خواهند شد.

۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۳
صابري را تشييع کرديم

 

امروز سعي کردم ساعت 9 دفتر گل آقا باشم. با کمي تاخير رسيدم، جنازه اش را بيرون آورده بودند. صداي لا اله الّا الله خيابان را پر کرده بود. از نزديکي هاي ميدان آرژانتين خودم را زير جنازه صابري يافتم. چند لحظه دستم را به جنازه اش گرفتم. آنقدر منقلب شدم که نتوانستم ادامه بدهم و کنار آمدم. اشکم را هم نمي توانستم کنترل کنم. در مسير تشييع رسمي نگاهم به ترکيب شرکت کنندگان افتاد. همه بودند. سياسيون از هر دوجناح، ارزشي هاي دوران رجائي، نويسندگان کشور، جوانهاي تازه قلم به دست گرفته. شايد در هيچ جاي ديگر در اين واويلاي درگيريها و کينه ها و تقابل ها، جز در تشييع جنازه صابري چنين منظره اي به وجود نيايد. صابري به همين دليل کاملاً از همه متمايز بود. واقعيت ها را خوب مي فهميد و حلقه اتصال نسلها و فکرها بود.

دلم نيامد بهشت زهرا نروم. تصادفي کنار جنازه و قبر صابري قرار گرفتم. بين پوپک و آقاي داوودي دامادش. براي لحظه اي کفن را از صورتش جدا کردند تا خانمش آخرين وداع را بکند. من هم آرامش ابدي صابري را ديدم و چه بهم ريختم. شايد تازه آنجا فهميدم که واقعاً صابري رفته است. پوپک هم مرتب مي گفت پدر، فرزندانت را ببين. خواستند صورت صابري را ببندند، کسي نبود که گريه نکند. همانجا ايستادم جواد نبوي،برادر داور که جايش خالي بود و محمد دوائي سر جنازه را گرفتند. او را در قبر گذاشتند. تلقين خواندند، بلند گو که گفت اسمع افهم يا کيومرث .... خيلي لحظه سختي بود. لحد را چيدند و خاک را بر آن ريختند. همه را مي ديدم و با چشم ديدم که صابري زير خاک رفت و ديدار به قيامت افتاد. نمي دانم چرا همه اش صداي قهقه هاي مخصوصش در گوشم بود. يک لحظه فکر کردم که صابري با همان الفاظ ويژه خودش از حضور «همه» در سر مزارش آرامش مي گيرد.

صداي زيارت عاشورا در حين ريختن خاک بر صابري معنويتي ويژه به همه داده بود. همه چيز تمام شد. صابري ديگر در قطعه هنرمندان در کنار دهها دوست دیگرش آرمیده بود. به پوپک و خانمش تسليت گفتم و برگشتم.

اما گمان مي برم که: بهترين هديه به روح صابري اين است که هرکه قلمي دارد براي خنداندن و شادکردن مردمي که صابري همواره براي آنها لبخند مي خواست، بنويسند و طنز و طنازي را در جامعه بپراکنند. اين مهمترين آرامش براي صابري است.

8   4       ۱    ۲   ۳    ۴       3  7
© Copyright 2003-2018, Webneveshteha.com. All rights reserved.