۱۳ مهر ۱۳۸۴
تحجر دینی تا کجا؟

 

تحجر و واپسگرائی دینی حد و مرز ندارد وچه وحشتناک میشود اگر حکومتی هم از آن تفکر حمایت کند . این خاطره را بخوانید:

آگوست آن سال به عربستان بازگشتيم. هوا سوزان و کشنده بود و عده اي از برادران بن لادن تصميم داشتند به ويلاي خانوادگي خود در منطقه کوهستاني طائف بروند. ما هم همراهاشان رفتيم. از جده تا آن جا دو ساعت راه بود. به ويلا رسيديم، خانه اي بسيار بزرگ که دهه پنجاه يا شصت بنا شده بود، تهي از هرگونه اسباب و وسايل. فقط يک کولر کوچک داشت. ما زن ها در بخشي از خانه که برايمان در نظر گرفته بودند، اطراق کرديم و بچه ها مشغول بازي شدند. نجوا، زن سوري اسامه، تازه فارغ شده بود و نوزادي پسر به نام عبدالله داشت. عبدالله مدام گريه مي کرد و جيغ مي کشيد، تشنه بود و نجوا مرتب تلاش مي کرد با قاشق به او آب بخوراند. ولي نوزاد چند ماهه نمي تواند از قاشق آب بنوشد. او کوچکتر از آن بود که اين کار را ياد بگيرد. دختر من با شيشه و پستانک آب مي خورد. بنابراين شيشه اش را از آب پر کردم و به نجوا پيشنهاد کردم از آن استفاده کند، اما او قبول نکرد و شيشه را نگرفت، در حالي که از ساعت ها گريه متوالي نوزاد به ستوه آمده بود و خودش نيز در حال گريه بود. مرتب مي گفت: «آب نمي خورد. از قاشق آب نمي خورد.»

ام يسلام برايم توضيح داد که اسامه گفته زنش حق ندارد از شيشه براي آب دادن به بچه استفاد کند. به همين سادگي. و نجوا هم هيچ کاري در برابر امر او نمي توانست انجام دهد. زن بيچاره غمگين بود و کاري از دستش بر نمي آمد، دختر کوچک و کم سن و سالي که کودکش را در آغوش مي فشرد و براي ساده ترين نياز او نمي توانست کاري بکند. من تاب ديدن آن صحنه را نداشتم. گرماي هوا کشنده بود. حداقل پنجاه درجه بالاي صفر بود. ممکن بود نوزاد طي چند ساعت گرمازده شود. من نمي توانستم باور کنم يک نفر بتواند اجازه دهد کودکش تا اين حد تحت شکنجه باشد، چون نمي خواهد از عقايد خشک و پوسيده خود درباره يک تکه پلاستيک دست بردارد. نمي توانستم بشينم و نگاه کنم. حتماً يسلام مي توانست کاري براي نوزاد بيچاره انجام دهد. من شخصاً نمي توانستم به بخش مردها داخل شوم. همسران برادرها حق ورود به قسمت مردانه را نداشتند، اما خواهران آن ها مي توانستند اين کار انجام دهند. از يکي از خواهران يسلام خواستم تا او را صدا کند. وقتي يسلام آمد، برايش ماجرا را توضيح دادم و گفتم: «برو به برادرت بگو نوزادش دارد زجر مي کشد. او به شيشه و پستانک نياز دارد.» يسلام رفت و دقيقه اي ديگر بازگشت. سر تکان داد و گفت: «بي فايده است. او اسامه است.»

نمي توانستم باور کنم و تمام راه بازگشت به جده را مثل جن زده ها ساکت بودم و فکر مي کردم. اسامه مي توانست هر کاري دلش خواست با زن و فرزندش بکند، معلوم بود. همسرش جرأت مقابله با دستورهاي اور را نداشت، اين نيز معلوم بود. اما بدترين قسمت قضيه اين بود که هيچ کس نمي توانست در برابر زورگويي او کاري انجام دهد.

«از خاطرات کارمن بن لادن همسر برادر بن لادن»

 

4بازهم اختلاف تقویم ها و ماه رمضان
زبان برره ای3
© Copyright 2003-2019, Webneveshteha.com. All rights reserved.