۰۴ شهريور ۱۳۹۳
یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی(قسمت اول)
یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی مریم شبانی دو- سه دقیقه مانده به افطار وارد شهرکتاب شد؛ با عبا و عمامه و هیبت رسمی. تعجب کردم! این اواخر هرجا که دیده بودمش عبا و عمامه نپوشیده بود. قاطی سلام و احوالپرسی به شوخی به محمدعلی ابطحی گفتم: با این لباس آمدید که مثلا بترسم و سئوال جدی نپرسم؟ خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:« نه، پوشیدم دیگه...» فکر کردم اگر یک شوخی دیگر هم بکنم، با شناختی که از ابطحی دارم – که اصولا حرفها را جدی میگیرد- جواب خواهم شنید که حالا مشکل شما با لباسِ آخوندی من چیست؟ و من هم باید بگویم: هیچی! صدای اذان که در شهرکتاب پیچید، رفتیم داخل کافه، منویی هم در کار نبود و یک انتخاب بیشتر نداشتیم: بشقاب نان و پنیر، گوجه و خیار و سبزیِ افطار به اضافۀ چای. تا افطارِ مختصر ما آماده شود، دیدم که محمدعلی ابطحی دارد گوشه و کنار کافه را ورانداز میکند. دفعۀ اولش نبود که به این کافه میآمد اما دقتاش در جزئیات اطراف وادارم کرد که بپرسم دنبال چیزی میگردید؟ خیلی سریع گفت:« نه.» و بعد از آرزوی این سالهایش گفت:« دوست دارم یک کافیشاپ برای خودم داشته باشم.» قبلا هم یکبار مفصل از علاقهاش به داشتن کافیشاپ و ایدههایش برای آن گفته بود. پرسیدم پس چرا برای تحقق این آرزو قدمی برنمیدارید؟ ابروهایش درهم رفت و همانطور که داشت روی میز برای بشقابِ افطارش جا باز میکرد با یکجور بیحوصلگی جواب داد: «هم پول میخواهد و هم وقت برای دنبال کار رفتن. راستش این چند سال خیلی تنبل شدم. به اضافه اینکه سه- چهار سال گذشته لذتی از زندگی دریافت کردم که اصلا حاضر نیستم آن را کنار بگذارم و وارد کار جدی و وقتگیر بشوم.» از پاسخاش فهمیدم که ایدۀ کافیشاپ رویایی آقای ابطحی هم احتمالا هیچوقت محقق نخواهد شد. مشغول نان و پنیرِ افطار شدیم و هنوز جملهای که چند ثانیه قبل گفته بود توی ذهنم زنگ میخورد:« لذتی که این چند سال از زندگی چشیدهام...» خب! میدانستم که محمدعلی ابطحی در چهارسال گذشته خیلی چیزها را تجربه کرده و به همهجا سرکی کشیده است؛ کلاس عکاسی رفته، حتی پای درس فیلمنامهنویسی و مستندسازی و اصول سینما هم نشسته . کلاس قصهنویسی هم رفته و به قول خودش از میان همه تجربهها این یکی برایش تجربهای خوش بوده، کلی رمان خوانده و یک رمان هم خودش نوشته است. گفتم از داستانتان چه خبر؟ گفت:« کامل شده و در کشوی میزم خاک میخورد.» اما یک خبر خوب هم داشت:« کتاب الاحقر فداتون همین روزها احتمالا منتشر میشود.» از نام کتاب برمیآید که محتوای طنز داشته باشد. سکوت کردم که خودش دربارۀ کتاب بیشتر بگوید:« وقتی داشتم تمرین نویسندگی میکردم یک کتاب از قصههای خیلی کوتاه خواندم که دوستش داشتم. بعد ذهنم رفت سمت جُکهای خاصی که در محافل آخوندی گفته میشد. سعی کردم این جوکها را زیر دویست کلمه بنویسم.» با خنده و کنجکاوی پرسیدم جُک آخوندی؟ خیلی جدی جواب گرفتم:« جُکهای آخوندی خیلی مهم و مبتنی بر یکسری معلومات و اطلاعاتِ زندگی آخوندی هستند. این جوکها ترکیبی از جملاتی که به اشتباه روی منبرها میخوانند و تجربههای زندگی روزمره است.» و شما با این جُکها چه کردید؟ با پاسخی که داد یک آس هم رو کرد:« مدتی نزد یک آقایی هایکو یاد گرفتم و بعد نشستم و بعضی از طنزهای منبریها را ردیف کردم و تمرین کردم تا زیر دویست کلمه بنویسم و نتیجه این تلاش شد کتاب الاحقر فداتون که قرار بود در نمایشگاه کتاب منتشر شود که نرسید.» با یکجور رضایت و خوشحالیِ خاصی دربارۀ کتاباش صحبت میکرد. گفت که کتاب شامل 50 داستان مینیمال دویستکلمهای است که در دولت قبلی به آن مجوز انتشار ندادند و در دولت فعلی با یکی دو مورد ممیزی توانسته مجوز کتاب را به لطفِ معاون فرهنگی وزارت ارشاد بگیرد.

4رهبران اسلام، داعشی ها اسلام می کشند
یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی(قسمت دوم)3
© Copyright 2003-2018, Webneveshteha.com. All rights reserved.