۰۴ مهر ۱۳۸۴
همسر علوی تبار و فرزند جلائی پور
بعد از ظهر شنبه گذشته مراسم ختم خانم افسانه بهادری همسر دوست خوبم آقای علوی تبار بود.
سه ماه پیش وی در کنار خیابان نزدیک منزلش با اتومبیلی تصادف کرد و دچار ضربه مغزی شد و از آن موقع در کما بود. فضل و کمال و سیاست ورزی خانم علوی تبار و تعلیم و تعلم در اندیشه های دینی از خصوصیات برجسته اش بود. در مراسم ختم همسر علوی تبار که اندیشمندی است کم نظیر، همه ی قبیله بزرگ اصلاح طلبان در تمامی رنگهای طیف اصلاح طلبی حضور داشتند. بیرون مسجد، سئوال مشترکی رد و بدل می شد: حالا کجا هستی؟ تلفن جدیدت چیست؟ بهمراه آقای عبدالله نوری و عباس عبدی و احمد آقای منتظری، پسر آیه الله العظمی منتظری، که مراتب تسلیت پدر را آورده بود، از مسجد خارج می شدیم که به عزت الله سحابی برخورد کردیم. خیلی شکسته شده بود. عصازنان برای ابراز تسلیت آمده بود.
تصادف عجیب آن روز این بود که بعد از چند ساعت مراسم عروسی پسر جلائی پور بود. اکثر این طیف اصلاح طلبی که در این مجلس ختم حاضر بودند، در آن مراسم نیز دعوت بودند. فاصله نزدیک مرگ و زندگی تداعی می شد.
در فاصله این مراسم تا آن مراسم، از تلویزیون اخبار مربوط به تصویب قطعنامه آژانس اتمی را شنیدم، آینده سختی برای کشور احساس کردم، افسوسِ تلخی هم برای دورانی که از دست رفت خوردم.
در عروسی پسر آقای جلائی پور، با دکتر سروش و آغاجری و سحرخیز درمورد اکبر گنجی حرف زدیم، همه نگرانش بودیم. آقاجری شب قبل رفته بود منزل گنجی و با همسرش صحبت کرده بود. همه در بی خبری مطلق هستند. هیچ کس نمی داند که وضعیت او چگونه است. راهی هم برای پیدا کردن اطلاعات بیشتر نداشتیم. خدا سلامتش بدارد.
حجاریان هم سر همان میز بود. هی لب و دهانش را جمع می کرد که بتواند یک جمله با سروش حرف بزند، نمی توانست صدایش را برساند. خیلی سخت حرف می زند. سروش صندلی اش را برد کنار حجاریان تا بتواند صدای نحیف پس از ترورش را بشنود. دیدن سروش، حجاریان، نوری، اشکوری، تاج زاده، شمس الواعظین، عبدی و خیلی های دیگر خاطرات ویژه ای را زنده می کرد.