۲۹ فروردين ۱۳۹۶
رفراندوم، ابزاردموکراتیک دیکتاتوری
در ترکیه رفراندوم برگزار شد. اگر چه با اختلاف کم اما نتیجه اش این شد که رییس جمهور قدرت بیشتری پیدا کند و بتواند مدت طولانی تری در مسند حکمرانی باشد. قبل از تحلیل ماجرای ترکیه، حرف تو حرف کنیم و از باب اینکه چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است، کمی ایرانی این موضوع را پیگیری کنیم تا برسیم به همسایه. در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی که فضای سیاسی کمی باز تر شده بود، هر جا می رفتیم تندرو ترین ها شعار اصلی شان رفراندوم بود. فکر می کردند راه مسالمت آمیز تغییر نظام رفراندوم است. یعنی دوست داشتند نظام مستقر به مردم بگوید، تعارف نکنید ها. اگر احیانا ما را قبول ندارید و یا شک وشبهه ای در مورد نظام وجود دارد، بگویید تا ما رفراندم کنیم. من در آن روزها گفتگوهای زیادی با چهره های معروف رفراندوم خواه داشتم. می گفتم که هیچ نظامی در هیچ جای دنیا تا به حال رفراندوم نکرده است که از مردمش بپرسد ما خوبیم یا بد. و اگر گفتند بَدید بروند. توجه کنید که بحث انتخابات نیست. بحث رفراندوم در مورد خود نظام سیاسی است. میگفتم  حالا به خاطر اینکه علما میگویند فرض محال، محال نیست، فرض کنید رژیم جمهوری اسلامی گفت ما قصد داریم رفراندوم کنیم و از مردم بپرسد که جمهوری اسلامی. آری. یا نه.  قابل پیش بینی است که در آن رفراندوم به چند دلیل جواب  آری پاسخ اکثریت خواهد بود.یکی به خاطر علایق مذهبی است. خیلی ها کم عقیده به مذهب شده اند، میدانم. خیلی ها به خاطر حضور روحانیون در مساند اصلی حکومت گمان می برند که اسلام و دین عامل این مشکلات است، میدانم. اما وقتی در برابر این سئوال قرار بگیرند که جموری اسلامی آری یانه، جواب اکثریت آری است. نظام می ماند و اقتدار بیشتری هم می گیرد. یک بار وقتی در جلسات مختلف در سالهای اصلاحات، عده ای شعار تغییر قانون اساسی را در دانشگاه، پای سخنرانی آقای خاتمی میدادند، آقای خاتمی در دانشگاه گفت شعار نغییر قانون اساسی خیانت است. غوغایی شد. شعارهای و مقالات زیادی علیه آقای خاتمی ایراد شد. توضیح آقای خاتمی این بود که بسم الله، تغییر قانون اساسی . خوب این تغییر باید از راه ساز وکار های قانونی باشد. قرار نیست که انقلاب وشورش شود. در همین قانون اساسی راهکار تغییر قانون اساسی پیش بینی شده است. مجموعه ای از شخصیت های حقوقی  باید برای تغییر قانون اساسی اقدام کنند. اسامی آنها را مرور کنید. ما آن افراد رالیست می کردیم. می دیدم اگر آنها در آن شرایط تشکیل جلسه بدهند و بخواهند قانون اساسی جدید بنویسند، احتمالا تنها بخشی که در قانون اساسی مورد حک واصلاح قرار می گرفت، بخش حقوق مردم خواهد بود. و یااحیانا هر بخش مترقی دیگر قانون اساسی. باید واقع بین بود. آن روزها چه روزگاری بود. کسی اتفاقات بعدی را اباور نمی کرد. من براین باورم که اکثریت جامعه با همه بی مهری ها که دیده اند اگر در مقابل این سئوال  قرار بگیرند که اصل نظام جمهوری اسلامی آری یانه، جوابشان آری است. درست مثل آن که مثلا حرم امام رضا هیچ وقت بی زائر نشده است و یا به ندرت افرادی پیدا می شوند که در موقع ازدواج عقد شرعی نخوانند.خیلی از ناراحتی های موجود به خاطر فشار است. به خاطر این است که دوست ندارند دینداری شان مساوی با اعتقاد و یا حمایت از حکومت تلقی شود.اتفاقا وقتی زور نباشد مردم به عقاید و اعتقادات معنوی و مذهبی رویکرد مثبت تری دارند. من یقین دارم اگر حجاب در کشور اجباری نبود و بالا و پایین رفتن روسری راه نشان دادن مخالفت با حکومت نبود و حجاب به معنای همراهی با گشت ارشاد تلقی نمی شد،داشتن تعداد زنان و دختران محجبه خیلی بیشتر از تعداد زنان و دختران بد حجاب بودند.  برگردیم خانه همسایه. ترکیه و رفراندوم پر سرو صدای آن. یادتان هست قدیم ها سوژه انشا بود که علم بهتر است یا ثروت؟ معلم هامان می گفتند بنویسید علم. در حالی که خودشان می دانستند ثروت بهتر از علم است. پول و قدرت در هر کجا که باشد، معجزه می کند. رای مردم را می سازد. دیدگاه عمومی را شکل می دهد.در ماجرای رفراندوم ترکیه نمونه روشن آن بود. حکومت میخواست مثل خیلی کشورهای دیگر، خودش بماند. تبلیغات چند ماهه کرد. جوهر استدلالش هم این بود که کشور ترکیه اقتدار لازم دارد. مردم ترکیه بعد از گذر از دموکراسی و بعد از اینکه ترکیه در آستانه رسیدن به اتحادیه اروپا بود، رفراندوم ونظر سنجی ملی کردند. موضوع آن هم قدرت بیشتر رییس جمهور و عملا تمدید ریاست جمهوری اردوغان بود. پاسخ اکثریت آری بود.این موضوع را در ادبیات سیاسی رفراندوم برای ایجاد دیکتاتوری می گویند. اما پول  وقدرت وتبلیغات که پشت سر آن قرار می گیرد، رای می آورد. در حقیقت بااستفاده از مدرن ترین ابزار برای تحقق دموکراسی، دیکتاتوری را صلا می دهند. تا بوده چنین بوده. رفراندوم مشکل را در ترکیه زیاد تر کرد.

۲۱ فروردين ۱۳۹۶
احمدی نژادی ها و کلانتری سال ۱۳۴۲
در بین روحانیون قدیمی عده ای بودند که در ماجرای پانزده خرداد ۱۳۴۲ دستگیر شده بودند. تقریبا اکثر آنها درگذشته اند. من از سنین نو جوانی به تناسب رفت وآمد هایی که در خانه پدری مان صورت میگرفت، در حاشیه گعده هایی که بزرگترها داشتند، پای صحبت های خیلی از آنان نشسته بودم.  در آن ایام بعد از قیام امام خمین خیلی از روحانیون در تهران دستگیر شده بودند. اینها مجموعه های متفاوتی بودند. درهم دستگیر کرده بودند. روحانی و روحانی نما.  بعضی از آنها بعدها ادامه دادند و خیلی ها هم به زندگی عادی برگشتند و موقع پیروزی انقلاب آن کارنامه چند ماهه را هی به رخ جامعه میکشاندند و از منافع انقلاب هم بی بهره نماندند و بعضی از همان ها هم بعد انقلاب کارشان به دادگاه آن هم از نوع ویژه روحانیتش افتاد.این موضوع خودجای بحث مستقلی دارد.  به دلیل اینکه نه رژیم خیلی مستحکم بود ونه مبارزه این روحانیون خیلی جدی و نه شناخت حکومت از روحانیت زیادبود ، آنها را درهم گرفته بودند، به دلیل وجود آدم های با مزه و شوخ طبع در میان زندانیان روحانی، محفل گرمی در زندان درست شده بود. هفته گذشته با یکی از باقیماندگان روحانیونی که در جریان پانزده خرداد زندان بودند دیدار داشتم. بسیار خوش مجلس و خوش مزه بود.  تعریف می کرد یکی از روحانیون روستاهای اطراف تهران وقتی شنیده بود که هر کس در ماجرای پانزده خرداد اسم امام خمینی را روی منبر برده است، دستگیر شده، شال  وکلاه کرده بود و آمده بود تهران. به این گمان که الان تمام کلانتری ها اسم و عکس او را دارند و منتظر دستگیری اش هستند. به اولین کلانتری که رسید، رفت جلو و گفت اسم من فلانی است.پاسبان دم در محل نگذاشت. رفت دم در کلانتری دوم، چند بار رد شد، کسی به او نگاه نکرد.  جلوتر رفت. باز پاسبان دم در اعتنایی نکرد. این بار رفت جلو، صدایش را بلند کرد و داد وفریاد کرد. رییس کلانتری که از پشت در ناظر بود، پنجره را باز کرد و به پاسبان گفت آقای روحانی روستایی رابه اتاق او راهنمایی کنند. وقتی وارد اتاق رییس کلانتری شد، گفت من فلانی ام. گفت خوب فرمایش. گفت من. فلانی. اسمش را گفت. باز رییس کلانتری گفت کارتان را بگویید. توضیح داد که من باید زندان باشم. من هم مثل بقیه از حوادث ۱۵ خرداد حمایت کردم. اهل فلان روستا بودم.  یادتان رفته سراغ من بیایید. رییس کلانتری لبخندی زد و گفت خوشبختانه اسم شما تو لیست نیست. این روحانی ساده دل گفت امکان نداره. من را باید زندانی کنید. دوستانم را گرفته اید. آبرویی برای من باقی نمی ماند اگر بدون دستگیری برگردم روستا. رییس کلانتری گفت لابد آنها به اعلیحضرت اهانتی کرده اند، رفته اند زندان.خوشبختانه از شما گزارشی نیامده. شیخ قبول نکرد.  همان جا جلو رییس کلانتری صدایش را بلند کرد و هرچه بد وبیراه و فحش بود نثار اعلیحضرت کرد. گفت حالا قبوله؟ رییس کلانتری پاسبان را صدا زد و گفت حاج آقا را راهنمایی کنید بیرون.دستش را گرفتند تا او را به بیرون هدایتش کنند،  در بین راه اتاق رییس کلانتری و دم در،همچنان به اعلیحضرت بد و بیراه می گفت. به این امید که شاید نظرشان عوض شود و او را به زندان ببرند. آخر هم مجبور شد دست از پا درازتر، سوار اتوبوس شود و به روستا برگردد. اسم این ستون حرف تو حرف است. آدمیزاد است. یاد اتفاقات انتخاباتی اخیر و آقای احمدی نژاد و بقایی و مشایی افتادم.  کارهایشان در این ایام بی تناسب با این ماجرای روحانی روستایی آن سال ها نیست. سه نفری گل کاری می کنند. با رفتارهای ویژه. یکی میگوید من درختم. دیگری ریشه می شود. به گمان اینکه تنیجرها را جذب کنند، بازار دست به دست شدن و لبخند زدن می شود.  به آقای خاتمی نامه می نویسند که اصلاح طلبی مورد نظر ما پیشرفته تر از اصلاح طلبی شما بوده است و خود را از اصولگرایان جدا می کنند. نه اصولگرایان و نه اصلاح طلبان به این امر توجهی نمی کنند.  آقای احمدی نژاد در خوزستان سخنرانی ای می کند که به سختی علیه دکتر روحانی بود و البته از جملاتی استفاده می کند که برداشت شود علیه رهبری صحبت کرده است و بعد خودش توضیح می دهد که منظورم رهبری نبوده است. باز هم توجه کسی جلب نمی شود. می دانید همسایه معروف ما ماهواره دارد.  بی بی سی یا بقول قدیمی ها رادیو لندن اعلام می کرد که اگرچه آقای احمدی نژاد اعلام کرده است که منظورش رهبری نیست و علیه رییس جمهور حرف زده است، اما با توجه به سوابق آقای رییس جمهور سابق  ایشان بدش نمیاد که از جملاتی استفاده کند که جمعی علیه رهبری تلقی کنند. باز هم کسی جدی نمی گیرد.  دست به تهدید می زند که اگر بقایی  رد صلاحیت شودبرنامه هایی داریم، سیستم های امنیتی که در مورد این تهدید ها خیلی حساس هستند، به روی خودشان نمی آورند.  گمان میکنم تا حالا معلوم شده است که نه در بازی مردم ونه در بازی حکومت احمدی نژاد جایی ندارد. خیلی از جلو کلانتری ها رد نشوند. خبری نیست.

۲۰ فروردين ۱۳۹۶
فیلم نیمروز
تاریخ نگاری در سینما کار ساده ای نیست. به خصوص وقتی که تاریخ معاصر گفته می شود و تعداد زیادی از افراد زنده آن تاریخ را زندگی کرده باشند. فیلم نمیروز این کار را کرده است.خود این جسارت بسیار در خور تقدیر است. فیلم نیمروزطبعا ادعا ندارد که تاریخ رویارویی خونین با سازمان را در ابعاد گوناگونش مورد تحلیل قرار داده است. یک برش چند روزه از خرداد تا شهریور ۱۳۶۰ است. هم نسلان من و بزرگتر ها می دانند چه ایام تلخی بود. ایام پس از انقلاب و حوادث آن متاسفانه بیشتر از تاریخ قبل انقلاب مورد جفا قرار گرفته. کسی که به آنها توجه کند، جدای از بعد تاریخی آن که ضروری است، یک ارزش فرهنگی دارد. جامعه امروز  و جوانان ما با یک بحران فرهنگی و تاریخی روبرو هستند. از یک سو متولی اصلی رسانه ای پس از انقلاب صدا و سیماست. صدا وسیما برای رفع تکلیف فیلم می سازد. فقط تعریف و تمجید در دستور کارش هست.کمتر آموزش می دهد. عملا رسانه ای نیست که نسل فعلی به آن اطمینان کند و به آن دل بسپارد.علاوه بر آن که تحلیل تاریخی انجام نمی شود. اگر اشاره ای به  تاریخ بعد انقلاب می کند و یا دوران امام و شخص امام  وحادثه انقلاب اسلامی را تحلیل می کند، فقط نتیجه ای که می خواهد بگیرد این است که ما الان خیلی خوبیم و همیشه انقلاب همین مسیر را داشته است. اشکال فنی مهمتر این است که مدیران برنامه ساز و یا کسانی که برای برنامه سازان مطلب می نویسند، چون خودشان در دوران انقلاب بوده اند و این دوران را زندگی کرده اند، یادشان رفته که چهار دهه از اول انقلاب گذشته. کسانیکه رجایی وباهنر را نشناسند، کم نیستند. کسانی که مسعود رجوی و سازمان متبوع او را نشناسند و واژه نفوذی را نشنیده باشند زیادند. جوانانی که اصلا اسم کمونیست و منش سوسیالیستی به گوششان نخورده فراوانند. رسانه های جایگزین هم که رسانه اصلی نسل فعلی است یا به این مسائل انقلاب توجه نمی کنند و یا آنها نیز از زاویه دیگری تحریف میکنند. به این دلایل من بسیار خوشحالم که یک برش چند روزه فیلم شده است. این را قدم بزرگ رو به جلو میدانم.این را هم میفهمم که همه اتفاق آن سال ها این نبوده است. اتفاقات مثبت ومنفی زیادی هنوز هست که بعضی هاشان را فعلا نمی شود ساخت وبعضی هاشان باید در نوبت ساخت قرار گیرند. مشکل اساسی فیلم سازی از مسایل بعد انقلاب نگاه صفر وصدی است. عده ای هر کاری را مزدوری می نامند و کار سفارشی و عده ای هم نقل واقعی حقایق را آب ریختن به آسیاب دشمن می دانند. ساخت این فیلم ها در ذات خودش یک نوع شجاعت را در بر دارد.در فیلم نیم روز البته حوادث خوب نقل شده بود. به همین دلیل در صدی از تغییر تاریخ که نیاز امکان ساخت بوده را می توان نادیده گرفت.

۰۳ فروردين ۱۳۹۶
چالش های مرحله دوم رای آوری روحانی
دکتر روحانی برای انتخابات ریاست جمهوری راه همواری در پیش ندارد. تا الان که معمولا دوران ریاست جمهوری دو دوره ای بوده است. تنها سه رییس جمهور یک دوره ای شدند. یکی ابوالحسن بنی صدر بود که اولین رییس جمهور تاریخ ایران بعد از دوهزار و پانصد سال پادشاهی بود كه توسط مجلس عدم كفايت گرفت. دومی هم شهيد رجايي بود كه در حادثه انفجار نخست وزيري شهيد شد و سومي آیه الله سید علی خامنه ای که قبل از پایان دوران ریاست جمهوری اش مواجه با درگذشت بنیانگزار جمهوری اسلامی، امام خمینی شد و در سال ۱۳۶۸مقام رهبری نظام جمهوری اسلامی از سوی خبرگان به ایشان محول شد. سایر روسای جمهوری دو دوره ای بودند. در دو دوره ، مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی عملا بدون رقیب، انتخاب شد. افرادی کاندیدا بودند که یا خودشان می گفتند به آقای هاشمی رای می دهند و یا مردم می دانستند که سایر رقبا قدرت و توان رقابت ندارند.گرچه تنها در دوره دوم آقای رفسنجانی یکی از رقبایش - آقای احمد توکلی- کمی جدی شد و توانست در یکی دو استان پیشی بگیرد. قرار بود در دوم خرداد هم به روال گذشته چند نفر کاندیدا شوند تا به اصطلاح آن روزها تنور انتخابات را داغ کنند ودرنهایت آقای ناطق نوری رای بیاورد. اما به تعبیر شیرین خود آقای ناطق در همان ایام، تنور آن قدر داغ شد که نانِ مقرر سوخت و آقای خاتمی به جای آقای ناطق انتخاب شد. آقای خاتمی هم در دور دوم به چالش تعداد زیاد کاندیدا کشیده شد. ۹ نفر آدم جدی در دور دوم رقیب ایشان شدند که دو نفرشان از اعضای کابینه اش بودند. اما رای وی در دور دوم بیشتر شد. آقای احمدی نژاد هم انصافا در رای آوری دور اول مسیر متفاوتی را طی کرد و با داشتن رقبای بسیار جدی توانست در مرحله دوم رای بیاورد. البته این اولین باری بود که انتخاب رییس جمهور به مرحله دوم می رسید. اما در دور دوم آقای احمدی نژاد با رقابت جدی تری روبرو شد. گرچه رایآورد ولی اتفاقات انتخابات ۸۸ زخم ماندگاری بر پیکر جمهوری اسلامی گذاشت که جراحت و خونریزی آن هنوز ادامه دارد. آقای روحانی هم در یک انتخابات سخت شرکت کرد. مشکل آقای روحانی این بود که وابسته و نماینده طبقه و جناح خاصی از حکومت نبود. رقبایش اما وابسته به طیف اصولگرایی بودند. از افراطی ترین آنها مثل دکتر جلیلی تا مدارا جو ترین آنها مثل دکتر ولایتی همه از طیف اصولگرا بودند. تنها دکتر عارف استثنای ماجرا بود. حمایت ناگهانی و از سر اجبار اصلاح طلبان از روحانی در فضای امنیتی سالهای منتهی به ۹۲ و ائتلاف بعدی باعث رای آوری آقای دکتر روحانی شد. اکنون و پس از پایان دور اول ریاست جمهوری، بااینکه تقریبا قطعی است که اگر آقای روحانی کاندیدا و تایید بشود، رییس جمهور آینده ایران است. اما آقای روحانی دشواری های چندی برای رسیدن به صندلی ریاست جمهوری در دور دوم دارد: اولین مشکل و مهمترین آنها این است که آقای روحانی نتوانسته است پشتیبانی اصلاح طلبان را به خصوص در شهرستان ها و استان ها نگه دارد. گمان من بر این است که آقای روحانی می داند در این دور نباید منتظر رای هیچ شاخه ای از جریان طیف اصولگرا باشد. میزان حملات تند و خشن این سالهای اخیر از سوی همه شاخه های اصولگرابسیار فراتر از این بوده که جایی برای توقع رای دادن به روحانی از آن ها بماند. بدنه اصلی رای دهی به دکتر روحانی کسانی هستند که در طیف گسترده اصلاح طلبی شناخته می شوند. آنها هم به دلیل اینکه در استانها، نمایندگان دولت تدبیر و امید بیشتر در خدمت مخالفان دکتر روحانی بودندو نیروهای اصلاح طلب در این چهار ساله گذشته در بیشتر استان ها سخت ترین ایام را داشتند و بیشتر وزیران و استانداران دکتر روحانی و شعارهایش را رها کردند و به فکر دادن سهمیه به مخالفان روحانی واصلاح طلبان شدند. رغبتی به جمع کردن رای برای روحانی ندارند. در انتخابات پیش رو مشکل این نیست که اصلاح طلبان چه کسی را برگزینند. انتخاب آنها انجام شده است. اگر روحانی کاندیدا شود، حتما انتخاب اصلاح طلبان خواهد بود. اما صرف اجماع اصلاح طلبان از بالا نمی تواند رای فراوان ا را تضمین کند. باید حس و دلیلی برای رای دادن در مردم ایجاد شود. رای تکلیفی و سازمانی مقابل روحانی تضمینی است. اما رای روحانی نیاز به کار دارد. اصلاح طلبان در سطح و در کف و بخصوص در استانها از اینکه روحانی به وعده های اصلاح طلبانه اش نتوانسته عمل کند رنجیده اند. فشارها هم برآنها بیشتر شده است. در این چند ماهه باید راهکار اندیشیده شود تا انگیزه مشارکت ایجاد شود و روحانی دردور دوم بتواند با رای خوبی انتخاب شود. یکی از راهکا هایی که میتواند ایجاد انگیزه کند این است که تصمیم گیران و رهبران اصلاح طلب قبل از اعلام حمایت از روحانی، روی چند پست دولتی تاکید کنند که وزیر آن از اصلاح طلبان انتخاب شود. البته اصلاح طلبانی که آماده شرکت در مسابقه نزدیک شدن به جناح مقابل نباشند. این شرط ائتلاف است. واقعیت این است که روحانی اصلاح طلب نیست. خودش هم اعلام نکرده است که اصلاح طلب است. پس اصلاح طلبان به دلیل شرایط شورای نگهبان و اینکه نمی توانند کاندیدای مستقل داشته باشند، می خواهند با روحانی ائتلاف کنند. در همه جای دنیا ائتلاف بده بستان است. اگر قبل کنار رفتن آقای دکتر عارف هم ائتلاف به این معنا شکل می گرفت و پستهایی که در اثر این ائتلاف قرار بود در اختیار اصلاح طلبان باشد، روشن می بود، گله ها و دلسردی های فعلی وجود نداشت. برای آقای روحانی هم بهتر بود که به پشتوانه آن ائتلاف و شرایط ان بتواند از محذورات کمتری برخوردار باشد. روحانی در دور دوم با مشکل کثرت کاندیداها هم مواجه خواهد بود. آنها به قصد انتخاب شدن نمی آیند. اما می توانند به قصد ضربه زدن به روحانی در مناظره های تلویزیونی بیایند. به این دلیل حرف های رقبا و سوار شدن آنها بر عملکرد نه چندان مطلوب دولت روحانی می تواند روحانی را با چالش رای ضعیف مواجه کند. به این دلیل من بر این باورم که اگر روحانی از رقبای اصلاح طلبی دعوت نکند که در کاندیداتوری همراه او باشند ، رایش آسیب می بیند. ضمن اینکه وقتی شورای نگهبان مرحوم هاشمی رفسنجانی را رد صلاحیت کرد، نمیتوان تضمین قطعی داشت که شورای نگهبان روحانی را تایید مسلم خواهد کرد. اما شرکت در انتخابات و بیرون نرفتن کشور از ریل انتخابات مهمترین رسالت ملی برای آرامش کلان در کشور است.

۱۶ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (12) هرچه دارید و ندارید، بپوشید و بخندید
شاید خودمان حواسمان نباشد، برنامه ریزان فرهنگی هم که البته بیشتر حواس شان نیست . ما بعد انقلاب روزهای غم زیادی به تقویم مان اضافه کرده ایم. این روزهای غم هم در قالب روزهای مذهبی بوده است و هم در قالب اتفاقات تلخ و سالگردهای آن. در میان مناسبت های غمگین مذهبی، تا چند سال پیش اصلا مناسبتی به نام محسنیه مطرح نبود. عده ای نشستند و با هدف کوباندن اهل سنت و با این استدلال که اگر برای حضرت محسن ، پسر سقط شده حضرت زهرا سلام الله علیها مناسبت بگیریم و مراسم عزا، حتما عاملان آن حادثه مورد نفرت بیشتر قرار می گیرند و بساط لعن و نفرین بر علیه خلفا و مقدسات اهل سنت بیشتر می شود. ایام شهادت حضرت رقیه مراسم اعلام کردند. با احتسابات ذهنی روز شهادت پیدا کردند. وقتی یکی از علمای بنام اعلام کرد که اصل وجود حضرت رقیه در تاریخ اثبات نشده، رنگ مراسم حضرت رقیه را پر رنگ تر کردند. وفات حضرت معصومه را در تاریخ پیدا کردند و آن راهم فصل غم و عزای جدیدی کردند. اینها تا سه چهار دهه قبل اصلا مطرح نبود. در مناسبت های تلخ تاریخی ایران هم البته مناسبت هایی اضافه شد. ۱۴ و ۱۵ خرداد. سالروز شهادت شهیدان جنگ تحمیلی و ترور. و مرتب در این موارد عزاداری ها فراوان تر شد. اگر عزا در خانه افراد بود، حق هر کسی هست که عزادار باشد اما این عزاها به تلویزیون کشیده شد. یعنی همه مردم مخاطب آن شدند. طبعا در تاریخ مذهبی و ملی ما مناسبت های عزاداری هست و باید پاس داشته شود. افراطی گری در رسانه رسمی مملکت و یا در هر کوی و برزن حرمت عزاداری های واقعی را هم کم می کند و در کل جامعه را ملول می کند. من چند سالی در لبنان زندگی کردم. در آن جا تلویزیون های مذاهب مختلف فعال بود. رسانه های دینی هم زیاد بود. طبعا همه ادیان برنامه های دیگر مذاهب را می دیدند. حتی تعطیلات رسمی دولتی در لبنان بین ادیان و روزهای مقدس شان تقسیم شده است. اوایلی که رفته بودم به دلیل اینکه نماینده صدا وسیما بودم، خیلی این جمله را می شنیدم که چرا در بین ادیان و مذاهبی که در لبنان هست، شیعه بیشتر به عزا گرایش دارد. تلویزیون های شیعی همه در حال پخش عزاداری بودند. البته در آن ایام که صنعت ماهواره جدی نبود، لبنانی ها این گزینه را داشتند که تلویزین های لاییک و یا ادیان دیگر را ببینند. حالا با گسترش صنعت ماهواره و حضور چهره های افراطی تشیع انگلیسی در راس تلویزیون های شیعی که مرتب قمه زنی و خونریزی پخش می کنند، می تواند نظر همه دنیا به شیعه، مثل نظر مردم غیر مسلمان لبنان به شیعه باشد. درمقابل فضای شادی کم شد. وقت های شادمانی مردم یکی یکی از آنها گرفته شد. بعضی خلاف اعتقادات نام گرفت. بعضی سبک تلقی شد. مراسم ملی بزرگی مثل جشن مهرگان که جزو تاریخ ایران بود، از خاطره ها حذف شد. اساسا روزهای ملی کم رنگ دیده شد. روز جهانی کوروش یکی از روزهای شادی بود که هرکس بر ایران حکومت می راند باید به بزرگداشت آن اهتمام کند. آن قدر نادیده گرفته شد که عده ای جو گیر تصور کردند که باید با شعارهای سلطنت طلبی از آن پادشاه تاریخی تجلیل کنند. و یا تجلیل از کوروش که انصافا افتخار تاریخ ایران است، به معنای مقابله با نظام جمهوری اسلامی تلقی شود. حتی در مورد تولد امامان معصوم هم اهتمام ویژه ای نشد. اخیرا در مورد ولادت حضرت موسی این جعفر امام هفتم شیعیان که بنا به قول معروف در ماه صفر اتفاق افتاده، بگو مگوهای علمایی صورت گرفت که نهایتا ماه محرم وصفر یک جا عزاداری شود و در آن میانه کسی لبخندی بنام امام معصومی هم نزند. نتیجه این غمزدگی مفرط در روح و روان جامعه اثرات بدی دارد.متاسفانه روانشناسان و جامعه شناسان کمتر مورد مشورت قرار می گیرند. نتیجه اش این می شود که کمتر جوانی را پیدا می کنیم که به آینده اش امیدوار باشد و یا از وضع موجود راضی. با اینکه خیلی از آنان در موقعیت خوبی هستند، اما نداشتن حداقل حس شادی روح آنان را درگیر می کند. خیلی ها هم هستند که اساسا هیچ مناسبت دینی و ملی ای را توجه نمی کنند و حس هم کیشی با عزاداری های مذهبی و ملی ندارند. در سال ۱۳۶۰ شمسی اتفاقات تروریستی زیادی توسط منافقین صورت گرفت. شخصیت های بزرگی به شهادت رسیدند. رییس جمهور، نخست وزیر، رییس دیوان عالی کشور، ده ها نمایده مجلس، بزرگان سیاسی و نامدار کشور. در مهر ۱۳۶۰ دایی من شهید هاشمی نژاد هم به شهادت رسید. ما در تلویزیون مشهد یک برنامه غم انگیزی در مورد شهادت وی تهیه کردیم. خودم آوردمش تهران. مدیران پخش تلویزیون گفتند که امام دستور داده اند این قدر فضای تلوزیون را غمگین نکنید. این همان چیزی است که منافقین می خواهند. قول دادند ضمن یک برنامه مذهبی در شب جمعه پخش کنند. شادی افزایی یک هنر حکومت است. شادی می تواند قوام جامعه را محکم کند.

۱۵ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (11) وزرای ارشاد و شمشیر های بی سپر
می گویند در جنگ های قدیمی رسم مروت بر این بود که شمشیر را بایست همانجا فرود آورند که طرف مقابل سپر را گرفته است. وقتی جنگ مغلوبه می شد و فشار می آمد ،دشمن شمشیر را می زد به جایی که سپر نبود. بی سپر جان می داد ولی بی مروتی بود. تغییر وزیر ارشاد در همه دولت ها یکی از این بی مروتی ها بود. سپری نداشتند که بی دلیل شمشیر می خوردند. همیشه وقتی جنگ در حوزه هنر و فرهنگ مغلوبه می شد و جامعه به ارزشهای فرهنگی رسمی اعتنایی نمی کردند، شمشیر را به فرق وزیر و وزارت ارشاد می زدند. تنها جایی که در حوزه فرهنگ سپر نداشت. و مهمتر اینکه سهم وامکانات بسیار اندکی از بودجه فرهنگی کشور در اختیار این وزارتخانه بود. بقیه که بودجه اصلی فرهنگی را داشتند، به جای آمار دادن از وضع خودشان، فریاد آی فرهنگ، آی فرهنگ سر می دادند.الان سه دهه است که بزرگان قوم از فرهنگ جاری در جامعه ابراز نگرانی می کنند. ومعمولا مخاطب همیشه وزارت ارشاد بوده است. اتفاقا وزارت ارشاد تنها جایی است که همه سلایق سیاسی و فرهنگی بعد انقلاب مدیریت آن را داشته اند. شما به این لیست نگاه کنید: آقای خاتمی، آقای لاریجانی،آقای میر سلیم، آقای مهاجرانی، آقای مسجد جامعی،آقای صفار هرندی، آقای حسینی و آقای علی جنتی. این اسامی وزرای ارشاد این سه دهه هستند. از چپ ترین تا راست ترین. از اصلاح طلب ترین تا پایداری. از معتدل تا افراطی. همه جریانات سیاسی، یک دوره ای وزیر ارشاد بوده اند و در این وزارت خانه با حضور نماینده شان مدیریت فرهنگی کرده اند. فاصله عطا الله مهاجرانی تا صفار هرندی، کم فاصله ای نیست. اما علیرغم وجود همه این افراد همیشه وضعیت فرهنگ و وزیر ارشاد مورد گلایه عده ای از مسئولان و امامان جمعه و مراکز دینی بوده است. اصلی ترین دلیلش این است که شمشیر را جایی می زنند که سپر در آن جا وجود ندارد. خیلی از ارزش های فرهنگی جوامع به دلیل گذر زمان در همه جای دنیا تغییر پیدا می کند. هیچ جای دنیا هم نتوانسته اند در برابر این تغییرات مقاومت کنند. مهمترین عامل این تغییر در دوران ما مساله ارتباطات به شکل فعلی است. با وجود اینترنت ذایقه فرهنگی همه جوانان دنیا از یک منبع می تواند شکل بگیرد. برای خواندن کتاب، برای شنیدن موسیقی، برای دیدن فیلم، برای پیدا کردن مد، برای خواندن مجله، برای یافتن شکل زندگی، برای تبلیغ ویا پیدا کردن شبهات مذهبی در مورد همه ادیان، برای گرایشات سیاسی. برای برقراری ارتباطات فردی و جمعی، اینترنت وجود دارد و همه، در همه جای دنیا یک جور همه چیز را می بینند ومی فهمند. این موارد البته الزاما منفی نیست. چه بسا مثبت هم باشد. اگر منطق قوی باشد ما هم می توانیم برای انتقال نظرات مان به دنیا و یا جامعه خودمان از این امکانات استفاده مثبت کنیم. اما مهم این است که عوامل فرهنگ ساز دست کسی نیست. نه دیگر خانواده نقش محوری دارد و نه مراجع اجتماعی و دینی. این یک واقعیت است. تلخ یا شیرین. خواه ناخواه در مسایل فرهنگی باید توقعات بر اساس این دنیا تعریف شود تا حداقلی از فرهنگ و ارزشهای دیرین باقی بماند. آخوند و اینترنت یک زمانی بیشترین فاصله را داشتند. من آن زمان که اینترنت آمده بود و آخوند بودم و در آن وبلاگ می نوشتم و خیلی سنگین بود این کار، رایج ترین فحش زمانه که از آن جماعت می شنیدم، معاون وبلاگ باز رییس جمهور بود. یک بار با آقای خاتمی در زمان ریاست جمهوریش رفته بودیم جلسه جامعه مدرسین در قم. رییس جمهور کمی از خطر فراگیر شدن ماهواره ونه اینترنت صحبت کرد. اینترنت هنوز خیلی وسیع نبود. یکی ازبزرگان آن جماعت آقای خاتمی را متهم کرد که به جای جلوگیری از فساد، در مورد ماهواره بزرگ نمایی می کند. سال ۱۳۷۷. اما ماهواره آمد. دوران پسا ماهواره هم با فراگیر شدن اینترنت آمد. این روزها که مدیران حوزه های علمیه خدمت رهبر معظم انقلاب رسیده بودند، با زمان شناسی کم نظیری فرمودند که مسئولان حوزه ها تلاش کنند که روحانیت ومبلغان دینی علاوه بر نویسندگی و سخنوری، آشنایان به فضای مجازی هم تربیت کنند. اگر در این دوران زمان شناسی فراموش شود وهمچنان خواسته های قبل از این دوران ها مطالبه می شود. مبلغان فضای مجازی موفق نخواهند شد. آن خواسته های ارزشی دیرین بد نبود ونیست. اما وقتی قابل اجرا نیست، هر وزیر ارشادی بیاید نمی تواند عملا تغییری در روند فرهنگی جامعه ایجاد کند،‌همچنانکه همه نحله های فکری که وزیر شدند، نتوانستند. مشکل وزرای ارشاد نیستند، مشکل واقعیت هایی است که نمیخواهیم بپذیریم. همان که گفتم، شمشیر را برده اند جایی می زنند که سپر نیست. وزیر پشت وزیر است که ساقط می شود. اگر دکتر روحانی امام جمعه پر نام و آوازه مشهد راهم وزیر ارشاد کند تا وقتی برنامه ریزی ها بر اساس بی توجهی به واقعیت جامعه ارتباطات و نیازهای این جامعه باشد و توقعات تصحیح نگردد ، فرقی در سیر فرهنگی جامعه نمی کند. جامعه و جوانان راه خود را می پیمایند و فاصله خطابه های جمعه و جوانان بیشتر می شود. تغییر وزیر ارشاد زدن شمشیر به جایی است که سپر ندارد. ما مردم قدر ناشناسی نیستیم. از آقای جنتی و کارهایش تقدیر میکنیم.ایشان با سوابق خانوادگیش می توانست جور دیگری رفتار کند و زیر فشار نباشد و باز هم وزیر بماند. اما یک تنه در دولت کم رمق موجود به دفاع از حریم فرهنگ و هنر کمر همت بست.

۱۱ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (10) انقلاب گردی
از اصطلاحات قشنگ ومنحصر به فرد احمد محمود این است که به جای رفتن از لغت کشیدن استفاده می کند. من هم این هفته کشیدم به سمت انقلاب. چنان چه افتد و دانی،‌منظور خیابان انقلاب تهران است ونه خود انقلاب. خیابان عجیبی است. دور میدان انقلاب یک قهوه خانه آذری است که ناشناس و بقول خیلی ها بی لباس. گاهی به آنجا سر زده ام. به آنها که به ماها وقتی لباس آخوندی نداریم،‌میگویند بی لباس، خیلی توضیح داده ام که بی لباسی ما مثل با لباسی شماست، باز هم به آخوند بی لباس آخوندی میگویند بی لباس! در آن قهوه خانه که مخصوص آقایان است و سیگار کشیدن هم ممنوع می باشد، فقط املت و قلیان می دهند. خیلی تمیز و مجلسی. وارد خیابان انقلاب که شدم بیشترین تبلیغ برای نوشتن پایان نامه بود. یکی روپوش زردی تنش بود که روی آن نوشته بود: پایان نامه. مقالات isc و isi ارشد، دکترا. کلی آدم هم بنرهای کوچک به دست گرفته بودند و همین موضوع را تبلیغ می کردند. وضعیت خیلی از بزرگان و پولدارانی که دکتر می شوند با این تبلیغات روشن است. ما بخیل نیستیم هر کی پولدار است دکتر بشود با پایان نامه. اما وضعیت دانشمندان و فرهیختگان نداری که برای این پولداران پایان نامه می نویسند دردناک است. در بساطی های کنار خیابان انقلاب هم بقول معروف از شیر مرغ فرهنگی تا جان آمیزاد پیدا می شود. اکثرا هم با چاپ های نو. از یکی از آنها عکس گرفتم. یک آقای محترم کتابشناسی که مسئول بساط بود، خیلی محترم آمد جلو. قیافه من هم با این ریش و سایر مواد لازم، به امنیتی ها و نظامی ها و اینها می خورد. گفت مامور هستید؟ گفتم نه. گفت خوب از بساط ما عکس نگیرید از نان خوردن میفتیم. نمیشه از بساط ما عکس نگیرید. گفتم چرا. جلو چشمش پاک کردم. اما معنای حرفش را نفهمیدم. بساطی ها که جای مخفی نیستند. کتابهای هدایت و یا کتابهای قدیمی و دوران پهلوی واحیانا کتابهای چاپ خارج در بساطی ها بود. بعضی کتابهای بساطی ها، کتابهایی بود که در کتابفروشی ها هم بود. کتابفروشی ها پشت سر هم قرار داشتند. عناوین نشر ها خیلی زیاد و جالب بود. اما خواننده اندک. موبایل به دستانی که سرشان در تلفن هاشان هست واز جلو کتابفروشی ها رد می شوند، حضور قاتل در کنار جسد مقتول را تداعی می کند. کتاب و روزنامه و مجله و رسانه های کاغذی، قربانی هایی هستند که قاتلشان اسمارت فون ها هستند و دنیای مجازی. این تقابل بی رحمانه عاشقان خواندن و اندیشه را کم ولی متحد کرده است. لذتِ گرفتن کتاب در دست، و خواندن آن هنوز هم جایگزینی ندارد. شاید به همین دلیل در میان رسانه های کاغذی کتاب وضعیت بهتری نسبت به روزنامه و مجله دارد و هنوز صنعت نسبتا سر پایی است. خواندن کتاب از روی تلفن و یا صفحات لپ تاپ مثل خوردن هندوانه ابوجهل به جای هندوانه باغ تره های سبزوار است. از باب حرف تو حرف این را هم بگویم که اتفاقا یک میوه فروشی در همان میدان انقلاب هندوانه ابوجهل هم می فروخت. یکی از ویژگی های سالهای اخیر خیابان انقلاب، ویژگی مشترکی است که در بیشتر خیابانهای اصلی دیده می شود. تعداد فراوان کافی شاپ. با کادر تحصیل کرده و هنرمند. در خیابان انقلاب این کافی شاپ ها خیلی بیشتر است. خدا کند این کثرت کافه ها آسیبی به آنها نزند و زندگی همه شان بگردد. این کافی شاپ ها را خیلی دوست دارم. تقریبا بیشتر کافی شاپ های خیابان انقلاب پاتوق های فرهنگی هستند. حرف می زنند. نوشیدنی های گرم و سرد می خورند. کتاب می خوانند. برنامه های هنری برگزار می کنند. در چندین کتاب فروشی بزرگ کتاب ها را ورق زدم و اندکی هم خریدم. کتابی با نام پارسی بگوییم تازی نخوانیم توجهم را جلب کرد. لغت های فراوانی در زبان فارسی متداول را با معادل فارسی آن بر اساس شاهنامه و کتابهای قدیمی آورده بود. در همان نگاه اول لغت های جایگزین، آن قدر نا مانوس و پر فاصله از زبان فارسی امروز بود که قطعا اگر از آنها استفاده شود نیاز به مترجم خواهیم داشت. تاسف آور است که فارسی در طول تاریخ روی شیب جایگزینی عربی و انگلیسی و فرانسه قرار گرفته است. خود ناشر وقتی می خواست در مورد این کتاب حرف بزند، می گفت در میان نامداران کشور تنها حرف زدن دکتر کزازی به لغات این کتاب نزدیک است. با آقای عزیزی ناشر و شاعر ونویسنده و مدیر نشر روزگار قرار داشتم. نبود. تا بیاید، به کافه ای در روبروی نشر روزگار رفتم. قهوه ترک خوردم. همان جا بودم که آقای حسن صفدری،‌مترجم وشاعر از آن جا می گذشت و به داخل کافه آمد. داغ و تازه کتاب شعرهای شبیه هایکویی اش را که به زبان انگلیسی ترجمه و چاپ کرده بود را داد. اولین هدیه کتابش نصیب من شد. از خوبی های خیابان انقلاب این است که در آن فرهیختگان ادبی را می توانی در این کتاب فروشی ها ببینی. ادونیس شاعر معروف فرانسوی،‌عرب پشت کتاب آقای صفدری نوشته بود که شعرهای وی قطعه ای از نور است. برای همه آدم های فرهنگی قدم زدن در خیابان انقلاب توصیه می شود. صدای تبلیغ کنندگان پایان نامه. چاپ. کتابهای قدیمی. دانشگاهی، حرف های رمز آلود و غیر رمز آلود کافی شاپ ها، ‌موسیقی قشنگی است که فقط در خیابان انقلاب می شود آن را شنید.

۱۰ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (9) بلا نسبت حاج حسن آقای خمینی
بلا نسبت حاج حسن آقای خمینی، من در چهلم حافظ اسد در بندر لاذقیه، دور از شهر دمشق که قبرش در آنجا بود و مراسم رسمی گرفته بودند، سخنرانی کردم. به زبان عربی. دلیل بلا نسبت حسن آقا را بعدا میگویم. حرف تو حرف است دیگر. آنجا در لاذقیه مراسم بزرگی بود که از همه دنیا هیئت رسمی آمده بودند. معروف بود که بشار اسد چون تحصیل کرده خارج بوده ، قرار است که کلی تحولات روز آمد ایجاد کند. نوعی اصلاحات که اگر انجام می شد، این کشورها به بهار عربی و پیامد های آن نیاز نداشتند. اینهمه آدم هم کشته نمی شد. منطقه هم این قدر نا امن نبود. حیف سیاست مداران جلو چشم خودشان را می بینند و دور دست راکمتر نگاه می کنند. تناقضی که بین بدنه حکومت چپ زده و تحت تاثیر اتحاد جماهیر شوروی حافظ اسد و تفکرات بشار آن روز وجود داشت، نگذاشت این مساله تحقق یابد. حافظ اسد ،‌پدر بشار که طولانی ریاست کرده بود،سیاستمدار پیچیده و نسبتا مقبولی بود. نوعی کاریزما در شکل رفتار سیاسی اش بود. برای تشییعش هم از همه جا آمده بودند. بشار هم بر خلاف برادرش که قرار بود بعد از حافظ اسد رییس جمهور شود و یکسال قبل مرگ پدرش در تصادف مرد،خیلی مقبول نبود. برای جبران این کار همان مشاوران توصیه کرده بودند که قبر پدرش را ببرد دور دست در شهر خودشان دفن کنند که شخصیت بشار تحت تاثیر پدرش قرار نگیرد. در آن مراسم من در سخنرانی ام گفتم حافظ اسد سیاستمدار بزرگی بود ولی بشار اسد اضافه بر آن فرزند زمانه خودش هست و این نیاز دنیای جدید است. سال ۲۰۰۰ بود آن موقع. بعد از سخنرانی تنها موردی بود که بشار از جایش بلند شد و گوینده را بغل کرد. واقعا برای خوش آمد بشار نگفتم. ولی چه کنم که خوشش امد. اما بعدها معلوم شد که زیر سایه مدیران حافظ اسد نمی شود فرزند زمان خود ماند. در مثل مناقشه نیست. این جمله را علما زیاد به کار می برند. مفهومش این است که مثال ما از همه جهت مربوط به موضعی که می خواهیم به آن بپردازیم نیست.در اینجا واقعا مصداق دارد. هفته گذشته وقتی دعوت شدم به سمیناری با نام حقوق مردم در حکومت دینی. این سمینار توسط پژوهشکده امام خمینی برگزار می شد و محل آن مرقد امام بود. اسم سمینار را که دیدم و متولی آن را که حاج حسن آقای خمینی بود، فهمیدم حس خوبی به من دست داد.در این شرایط کمتر کسی این نوع نگاه ها را به امام خمینی و حکومت دینی دارد. معمولا در برنامه های مختلف صدا و سیما و یا بلندگوهای رسمی، کمتر کسی به این بخش از خصوصیات حکومت دینی می پردازد. شاید عمدا تلاش می شود امام و حکومت دینی راسمبل خشونت و بد اخمی نشان دهند.در حالی که انقلاب اسلامی بر اساس نگاه مردم محوری شکل گرفت. حکومت دینی هم بر همین اساس بود. موفقیت امام و رهبری هم در توجه به مردم بود. این که بعد از این مدت طولانی موضوعاتی که برای بحث در حوزه رسمی تولیت امام و مرقد ایشان انتخاب می شود، بازگشت به حرفهایی است که هم نیاز جامعه امروزی است و هم شعارهای انقلاب بوده است. مباحث سمینار خیلی مترقی بود. ولی با اینکه در مرقد امام برگزار شده بود، حتی یک خبر کوتاه هم در اخبار رسمی نیامد. البته دبیر علمی این سمینار هم که آقای خاتمی بود امکان حضور پیدا نکرد. من این موضوعات را نشانه این میدانم که حسن آقای خمینی که می پذیرد متولی این مسایل شود، واقعا فرد انقلابی و دانشمندی است که فرزند زمان خودش هست.بی‌آن که بفهمیم در چه زمانی زندگی میکنیم، نمی توانیم به هیچ موفقیتی دست یابیم. ما باید باور کنیم که در عرصه سیاست و فرهنگ وقتی موفقیم که لج بازی و جناح بندی تعیین کننده دیدگاه های ما نباشد.نه لج کردن با حکومت وندیدن کارهای خوب آنها می تواند به سربلندی کشور کمک کند و نه نادیده گرفتن تلاشهای دیگرانی که ممکن است قرائت رسمی را به طور کامل نپذیرند اما کارهایی می کنند که برای نیاز واقعی دین داری مردم مفید است. مراکز علمی حکومتی و اندیشکده ها وصدا وسیما باید فهرستی از سوالات مبنایی واقعی مردم را پیدا کنند و در این دورانی که همه مخاطب همه هستند، برای آنها جواب تهیه کنند. همه اگر تلاش کنیم مخاطبان انقلاب و حکومت را زیاد کنیم،‌هنر کرده ایم. این موضوعات مثل حقوق مردم در حکومت دینی و هرموضوع دیگری که بتواند نشان دهد با اتکا به مردم میشود حکومت کرد به نفع کشور است و به نفع انقلاب و رهبری معظم آن. حیف دلسوزان کم و متملقان زیاد شده اند.

۰۹ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (8) ارزشهای ملی و دینی
سالگرد جنگ تحمیلی است. خیلی ها با گذشت زمان از جنگ و دفاع ایران در مقابل رژیم صدام بی اطلاع هستند. نارضایتی از بعضی رفتارها در داخل و گسترش وسایل ارتباط جمعی و دلخوری ها زمینه ای درست کرده است که جمعی دفاع مقدس را هم در کانتکس مشکلات فعلی ببینند و آن ایام و ایثار رزم آوران آن دوران را هم با نگاه تردید ببینند. اصرار زیادی رسانه های داخلی بر اینکه فقط مبانی ارزشی دینی هم عامل دفاع بود و دور شدن خیلی از مبانی دینی هم بر این آفت افزوده است. اساسا از بعد انقلاب تا کنون رنگ و روغن ارزش دینی زدن به همه چیز، آفت بزرگی برای بسیاری از ارزشهای دینی و غیر دینی شده است. سال های اول انقلاب، موجی که در جامعه وجود داشت، شاید توجیه کننده بود. همه جا شعارهای دینی فقط ارزشی تلقی می شد. در حالی که در جامعه ارزشهای دیگری هم وجود داشت که برای جامعه ارزش بود و منافاتی هم با ارزشهای دینی نداشت. در رقابت های سیاسی و قدرت و در مسابقه حذف رقبا این حربه از همه طرف به کار گرفته می شد. عده ای به نفی کلی ارزشهای دینی برخواستند. جامعه متدین از آنها جدا شدند. از سوی دیگر عده ای به حمله به سایر ارزشهای جامعه حمله کردند. طبعا در سایه این هجمه ها تلاش می شد تا سایر ارزشهای جامعه کم رنگ شود و جامعه زیر فشار تبلیغاتی ارزشهای صرفا دینی قرار گیرد. در حالی که مثلا ایران دوستی ارزش بزرگی بود که می توانست به اهداف رشد و توسعه ایران و دفاع در مقابل مهاجمین کمک بزرگی باشد. ملی بودن ارزش بزرگی بود. مذهبی بودن هم البته ارزش بزرگی بود. حالا که حرف تو حرف است یادم آمد آن زمانی که فشار زیادی به ملی- مذهبی ها وارد شده بود، فکر کنم دکتر ابراهیم یزدی بود که با لحن طنزش همیشه می گفت مشکل ما این خط فاصله است. چون همه میگویند انسان ملی که به ملیتش اهمیت بدهد که خوب است. طبعا در جامعه ما مذهبی بودن هم که خوب است. ولی در بیانیه ها چنان ملی - مذهبی ها بد تلقی می شدند که نگو. پس حتما مشکل همان (-) خط فاصله بین ملی و مذهبی است که ما بد شده ایم. برگردیم به سخن اصلی این نوشته. هر جامعه ای ارزشهای متفاوتی دارد که اینها همه شان برای جامعه مهم هستند. دلسوزان واقعی به همه این ارزشها اهمیت می دهند. در دفاع مقدس هم انگیزه های دینی عده ای را به جبهه می کشاند و هم ارزشهای ملی و دفاع از میهن. خیلی ها بودند یکی از این ارزشها را باور داشتند و خیلی ها هم به هردوی اینها باور داشتند. یک بار من در دیدار با وزیر خارجه امارات که می گفت مگر ما و یا عراقی ها غیر مسلمانیم که شما در دوران جنگ شعار دفاع از اسلام می دادید گفتم، علاوه بر اسلام بسیاری از نیروهای ایرانی که در جبهه ها با عراقی ها می جنگیدند به خاطر ایران می جنگیدند. این تاریخ بزرگ و این سرزمین پهناور و این مردم غیور ایرانی برای حفاطت از سرزمینشان حاضر به دادن جان شدند. فرقی هم نمیکرد اگر از مرزهای شمالی که آن روزها در اختیار اتحاد جماهیر شوروی غیر مسلمان این کشور مورد حمله قرار می گرفت و یا اینکه از مرزهای جنوبی که عراق مسلمان در آن قرار داشت به ایران حمله می شد،‌ایرانی ها با یک میزان از غیرت ملی از ایران دفاع می کردند. بعد خاطره ای را گفتم که ما در رادیو در ایام جنگ بودیم، یک ترانه ملی حماسی از قبل انقلاب داشتیم. بنا به سنت آن روزها ما ترانه ها و سرودهای قبل انقلاب را پخش نمی کردیم. اما در ایام جنگ اجازه گرفتیم که آن ترانه را که برای مردم ایران و از نگاه ملی خیلی جاذبه داشت و بسیج کننده نیروهای ایران دوست بود را پخش کنیم تا نیروهای بیشتری به جبهه ها هجوم بیاورند. کسی که این ارزشها را در مقابل هم قرار دهد در حقیقت نیروهای داخلی را فشل و چند دسته می کند. به همین دلیل هم امروز، ما نه تنها احترام دینی به رزمندگان جبهه های نبرد ایران و عراق داریم، بلکه دفاع ایرانی هم از جنگ ایران و عراق میکنیم و احترام ایرانی برای رزمندگان قائلیم. همچنان که در شرایط فعلی که در تمام کشورهای منطقه نا امنی وجود دارد از کسانیکه جبهه و خط دفاع از امنیت ایران را به هزاران کیلومتر دور تر برده اند دفاع ایرانی میکنیم و برای آنها احترام ایرانی قائلیم. آنهایی که این قدرت بزرگ ملی را نادیده می گیرند در حقیقت به خود و به میهن خود بی احترامی می کنند. ایرانی هم ایرانی است و هم مسلمان و هم به سابقه پر افتخار خودش و هم به دین خودش احترام می گذارد. در سالگرد آغاز حمله بی رحمانه رژیم بعث عراق اگر چه سوالاتی در جزییات آن هست ولی در کل باید به خاطر دفاع از ایران در برابر همه کسانی که در آن جنگ شهید شدند و یا جانباز شدند و یا در اسارت ایام خوش جوانی را گذراندند کلاه از سر برداریم و به آنها احترام کنیم.

۰۴ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (7) مجسمه
مجسمه سازی هم یکی از مشاغل پر ریسک بعد انقلاب بوده.این هفته یک نمایشگاهی درگالری نشر ثالث رفتم. مربوط به مجسمه سازی بود. من از بچگی اسم مجسمه را می شنیدم. اما با این مجسمه سازی ها فرق داشت. میدان اصلی شهر ما مشهد، یک میدان بزرگی بود که اسمش میدان مجسمه بود .شیک ترها به آن میگفتند میدان شاه. اما در زبان عامه به مجسمه معروف بود. وسط میدان یک مجسمه بزرگ بود. من یادم نیست که به آن نگاه کرده باشم. نگاه هم می کردم نمی فهمیدم مجسمه کیست. همه شان شبیه هم بودند. چون بیشتر از قیافه شان جلال و جبروتشان دیده می شد. وجلال و جبروت هم که تابلوی هر اثری باشد، معلوم است که صاحب اثر مهم نیست. اساسا مجسمه سازی به خصوص در مورد شخصیت های سیاسی و یا مذهبی بیشتر یک نوعی ایجاد ابهت و نمایش قدرت بوده است. مجسمه سازی از شخصیت های مذهبی در کلیسا سابقه طولانی دارد. مسیحیت در دوران قدرتش در اروپا،‌از مجسمه برای گشترش هیبت و نفوذ مسیحیت و کلیسا استفاده زیادی کرد. در تمامی کلیساها مجسمه های بزرگ حضرت مسیح و یا چهره معصومانه حضرت مریم دیده می شود. در زیر زمین کلیساهای بزرگ دنیا، همان جا که قدیسان و کشیشان بزرگ را دفن می کنند، پر است از مجسمه های شخصیت های مرحوم. اصولا قدرت به نمایش دادن خود نیاز دارد. مذهب هم بخشی از قدرت جهانی است. در شرق آسیا مجسمه هایی از بودا هست که به خاطر بزرگی آن باید به خضوع و افتادگی روی بیاوری. اصلا جای حرف برای باور بزرگی اش باقی نمی گذارد. در میان ادیان البته مسیحیت در امر مجسمه سازی پر سابقه تر و پر تجربه تر است. در حوزه سیاست هم سیاستمداران به نمایش اقتدار نیاز داشتند. کمونیست ها در سیاست خیلی از این صنعت استفاده کردند. هژمونی القایی با مجسمه برای آنان مهم بود. رهبران کشورهایی مثل ایران قبل انقلاب هم از این صنعت استفاده می کردند. کمتر شهری بی مجسمه بود. مهم هم نبود که مجسمه کدامیک از اعضای خانواده سلطنتی است. مهم این بود که مردم هر شهر بفهمند که یک مجسمه ای مراقب آنان است. وقتی هم انقلاب شروع شد، مهمترین اتفاق سمبلیک این بود که به همان مجسمه که سالها بود مردم را به نمایندگی از شاه مراقبت میکرد، ساقط کنند. در عراق هم روز پایین آمدن مجسمه صدام،‌روز سقوط صدام تلقی شد. در ایام انقلاب، حتی وقتی که تظاهرات آزاد شده بود، به اصطلاح امروزی ها خط قرمز مجسمه ها بود. آدم های زیادی به خاطر حمله به مجسمه کشته شدند. همین موضوع که مجسمه ها سمبل شاه و شاهنشاهی بود باعث شد که بعد انقلاب مجسمه سازی برای ابراز قدرت انجام نشود. اساسا هر قدرتی که به زور خودش را بخواهد وارد جامعه کند،‌قدرت مصنوعی است و به دل ها وارد نمی شود. فرق هنرمندان وسیاستمداران در همین نکته است. البته می خواستم در مورد مجسمه سازی های هنری بنویسم که حرف تو حرف آمد و سر از شوآف قدرت های مذهبی و سیاسی بوسیله مجسمه در آوردیم. هنر مجسمه سازی در هنرهای تجسمی جای والایی دارد. به دلیل همین جایگاه هم بود که قدرتهای مذهبی و سیاسی از این صنعت استفاده می کردند.اما هنرمندانی که به خاطر دلشان و هنرشان مجسمه می ساختند هم دچار مشکل بودند. اسلام از دین هایی بود که به مجسمه سازی خیلی اهمیت نمی داد. درنظر بعضی فقیه ن ساختن مجسمه کامل موجود جان دار ممنوع و حرام بوده است. همین نکته باعث شده بود که خیلی این صنعت مورد تشویق قرار نگیرد. گاهی هم مورد بی مهری قرار گیرد. شاید سرقت های مجسمه ها هم بی نصیب از همین نگاه مذهبی نبود. اما این هنر هم مثل موسیقی راه خودش را پیدا کرد. مجسمه های کامل انسان اگر چه کمتر ساخته شد اما مجسمه های زیادی از شخصیت های هنری و فرهنگی و تاریخی ساختند. این بخش آن حفاظت از تاریخ ایران بود. اما مهمتر از اینها مجسمه هایی بود که صاحب اثر، هنر ذهنی خودش را به مجسمه تبدیل کرده است. اینها پر از استعاره و حرف و سخن است. این نوع آثار خودش شعر است و البته هنر. در همان نمایشگاه نشر ثالث مجسمه های سه نسل را به نمایش گذاشته بودند. هنرمندان نسل امروز در ارایه هنر نهفته پشت اثرها حرف کمتری از گذشتگان نداشتند. مجسمه ساز یا مجسمه هایی که دلش آن را ترسیم می کند،‌خلقت جدیدی می کند. آن را می پرستد و به آن عشق می ورزد. بقول نادر نادر پور پیکر تراش پیر هم که با توشه خیال مجسمه عشقش را می آفریند، وقتی یک شب خشم عشق دیوانه اش کند،‌سایه ها هم می بینند که پیکر تراشیده خودش را هم می شکند. در هر حال مجسمه سازی یکی از هنرهای مظلومی است که از یک سو قدرت های مذهبی و سیاسی و از سوی دیگر موانع گوناگون آن را تهدید کرده است. اما هنرمندان پیکر تراش آن را نسل به نسل به هم انتقال داده اند. آنها که حرف دل مجسمه سازها بوده است و نماینده هنر بر آمده از دلشان بوده، در تاریخ مانده است. حتما این هنر را مردم بر دل بنشانند. حتی اگر حکومت نتواند و یا نخواهد بنشاند.

8 4        ۱   ۲    ۳    ۴    ۵    ۶    ۷    ۸    ۹    ۱۰       3  7
© Copyright 2003-2017, Webneveshteha.com. All rights reserved.