من وآدم برفی و دریا

<یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی(قسمت اول)
<رهبران اسلام، داعشی ها اسلام می کشند
<روحانی، بدون همراهی وزرایش
<یازدهمین سالگرد روزنامه اعتماد
<تلنگر های هنر و تاتر هلم
<عالیجناب فرنسیس ‪!‬ در غزه آدم می کشند
<فوتبال به مثابه یک دین
<مطبوعات ونقش ملی آنان
<اقتصاد مقاومتی و مذاکرات هسته ای
<جشنواره های فرهنگی و هنری و فراز و فرودها
<روزنامه آسمان و شرایط جدید کشور
<چالشهای مجلس و دولت آقای روحانی
<ماندلا، معلم اخلاق بشریت
<مجمع روحانیون مبارز و دکتر روحانی
<سکته را رد کردم....
<خاتمی، سرمایه ملی
<جوانان اصلاح طلب کی بزرگ می شوند؟
<هفته دولت
<وزارت ارشاد
<ناطق نوری از ۷۶ تا ۹۲

جستجوی
در

۰۶ شهريور ۱۳۹۳

یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی(قسمت دوم)
لقمهای نانِ خالی خورد و همینطور که چایاش را سرمیکشید، به موبایلش که داشت زنگ میخورد نگاهی انداخت و صدای آن را قطع کرد. سکوت را شکستم و پرسیدم که اصلا علاقه به داستان نوشتن در شما چگونه شکل گرفت؟ تصورم این بود که اشارهای به دوران زندان سال 88و رمانهای زیادی که آنجا خوانده میکند که در علاقمند شدنش به نویسندگی بیتاثیر نبودند. اما به جای پنج سال، سیوپنج سال عقب رفت و از دوران جوانیاش گفت:« راستش من در ابتدای انقلاب با اینکه بیست ساله و خیلی جوان بودم به این دلیل که میتوانستم متن بنویسم وارد رادیو شدم. نمیدانم! شاید این ویژگی را از پدرم ارث برده بودم. البته آن زمان خیلی مطالعه میکردم اما سواد زیادی نداشتم.» و بعد داستانی را تعریف کرد تا دستم بیاید که نوشتههای دوران جوانیاش زمین تا آسمان با نوشتههای امروزش فرق دارد:« دوران استعفای مهندس بازرگان بود و لیبرالیسم به عنوان یک امر خیلی بد مطرح میشد. من اصلا معنای لیبرالیسم را نمیدانستم. مجله امت که متعلق به دکتر پیمان بود خیلی علیه لیبرالیسم مینوشت. چندنفر از رفقایم در مشهد هم همین عقیده را داشتند و جزواتی تهیه میکردند و من همه آنها را میخواندم. نتیجه اینکه خیلی با لیبرالیسم بد بودم بدون اینکه اصلا معنای آن را بدانم. اما جالبش اینجاست که روزها به رادیو میرفتم و در متنها مینوشتم که لیبرالها بدانند فلان و لیبرالها بدانند بهمان که این متنها از رادیو خوانده میشد. فقط این را میدانستم که باید به لیبرالیسم حمله کنم. یک آقایی که مسئول خبر بود، یک روز که متنی حماسی نوشته بودم با ترس و لرز به من گفت که لیبرالیسم یک مکتب است و سالها در دنیا سابقه دارد و اینقدر حمله به لیبرالیسم مبنا ندارد. این تلنگر خیلی برایم مهم بود و هیچوقت از یادم نرفت.» ناخودگاه دستش رفت سمت عمامهو کمی عقب و جلویش کرد و خواست چیزی بگوید که پیشدستی کردم و چون هنوز جواب سئوالم را – چرایی علاقهاش به داستان نوشتن- نگرفته بودم دوباره همان را پرسیدم. یک بُرش خیار به لقمهاش اضافه کرد و لقمه را گذاشت کنار بشقاب تا به سئوالم جواب بدهد: «در دوران "توفیق اجباری" و تنهایی ناشی از آن، رمان خوان شدم. قبلا همیشه هرچه کتاب تاریخ و خاطرات تاریخی منتشر میشد را میخواندم. تقریبا همهٔ زندگینامهها و تاریخشفاهیها را خوانده بودم. اما در زندان حسابی رمان خواندم. اولین رمانی هم که در وضعیت انفرادی خواندم دزیره بود. بعد از آن تجربه، دوست داشتم قصهنویسی را تجربه کنم. شاید چون میترسیدم آنچه در ذهنم بود را مستقیم بنویسم به چارچوب قصه روی آوردم. شاید احساس کردم امنیت این عرصه بیشتر است.» لقمه را برداشت و خورد. حواسش جای دیگر بود و من هم از فرصت استفاده کردم و یادِ رمانی افتادم که نوشته و چند دقیقه قبل گفت که مدتی است در کشوی میزش خاک میخورد. میدانستم که محمدعلی ابطحی بعد از آن تجربه، افسرده شده و به جلسات مشاوره و رواندرمانی میرفته است. میخواستم دربارۀ افسردگیاش بپرسم و اینکه پناه بردنش به نوشتن و هر هفته تئاتر و فیلم دیدن در درمان افسردگیاش تاثیری داشته یا نه؟ هنوز داشتم توی ذهنم جملات را کنار هم میچیدم که خودش انگار که ذهنم را خوانده باشد به کمکم آمد و گفت:« زندگی من به قبل از 88 و بعد از 88 تقسیم شده. وقتی آمدم بیرون این حس را داشتم که من برای رفتارهای سیاسی و انتقام سیاسی از همه این سالها آن همه رنج کشیدم ولی در بیرون برای هیچکس مهم نیست. تنها راهی که به فکرم رسید این بود که برای خودم یک سرمایه فکری جدید درست کنم. برای ساختن این سرمایه روی خواندن ادبیات و دیدن فیلم و تئاتر متمرکز شدم.» جرات کردم و پرسیدم که این تصمیم، برای شما داروی مقابله با افسردگی بود؟ سرش را تکان داد که یعنی بله و بعد از رویاروییاش با افسردگی گفت:« افسردگی شدید داشتم. حدود دو سال و نیم، هفتهای یکبار به جلسه مشاوره میرفتم تا بتوانم خودم را حفظ کنم.» و سرانجام؟ « یک روز با آقای ملکیان در حاشیه رودخانه میگون قدم میزدیم. او به من گفت که: مهمترین نقطه اوج آدمی این است که خودش برای خودش از همه دنیا مهمتر باشد تا از رهاورد این شناخت بتواند کارهای خیلی مهمی برای دیگران انجام دهد. این جمله خیلی تاثیرگذار بود. بعد از آن سعی کردم در عینحال که با همه دوست بودم فدوی کسی نباشم.» حس کردم که میخواهد رفتارِ سیاسی خود را نقد میکند، همینطور هم بود:« من دوستانی زیادی داشتم که در مقاطع خاص سیاسی مثل من نبودند.سرشان را پایین انداختند و در حمایت از یک فرد ویا جریان تمام قد و بدون مصلحتاندیشی وارد میدان نشدند. از رفتار آنها نمیخواهم دفاع کنم اما من تمام قد وارد میدان حمایت از جریان اصلاحطلبی به رهبری آقای خاتمی به صورت افراطی شده بودم و هرچه هم پیغام میگرفتم که کمی کوتاه بیا، کله شقانه میگفتم نه.»پرسیدم پشیمانید از رفتار سیاسی خود؟ در کمال تعجب گفت:« نه! اما دیگر شناختهایم تغییر کرده.» محتویات ظرف افطار هم تمام شده بود. خواستیم با فنجانی قهوه انرژی بیشتری بگیریم برای ادامه بحث که فهمیدیم دستگاه قهوهساز کافه خراب شده و چارهای نداریم جز این که دوباره به چای پناه ببریم. با اصرار من که لابد میخواستم مختصر بودن افطار را جبران کنم، کیک هم انتخاب کردیم و برگشتیم به ادامۀ صحبتهایمان. محمدعلی ابطحی از وفادارانِ به فضای مجازی در ایران است. وبلاگش از جمله قدیمیها است و ردپایش در همۀ شبکههای اجتماعی پیداست. کامنتخورش هم زیاد است؛ و عدهای هم همیشه منتظرند تا به هربهانه و پای هر پستی که مینویسند کامنتی به کنایه بگذارند و به او حمله کنند. دربارۀ حساش نسبت به این کامنتها پرسیدم به خصوص اظهارنظرهای کنایهآمیزی که بعد از زندان پای پستهایش میگذارند. انگار خوشش آمد و شاید هم منتظر بود یکجایی دربارۀ این دست واکنشها حرف بزند. اول کامنتها را دستهبندی کرد:« از حق نگذریم بالای ۸۰ در صد کامنتها ابراز محبت و لطف و بحث های منطقی در مورد موضوع استاتوس است. اما خب، خیلی از کامنتها مربوط به مخالفین دین است که من در این باره دو سه خط قرمز برای خودم تعریف کردهام. کامنتهای حاوی اهانت به ائمه و یا مسئولین کشور که اهانت به آنها مشکل حقوقی دارد را بلافاصله حذف میکنم. بعضی کامنتها را هم طرفداران اصولگرایان مینویسند که همیشه بودهاند. از من و امثال من به طور سنتی خوششان نمی آید. اما بعد از زندان و دادگاه یک گروه دیگر هم کامنت مینویسند که جوانانِ نو پای اصلاحطلب هستند که اتفاقا بعضیهاشان خیلی هم تند می نویسند.» چند لحظه سکوت کرد و بعد دربارۀ این کامنتهای گروه آخری گفت:« بدون تعارف برای من تحمل این کامنتها خیلی مشکل است. مثلا برای من مینویسند که باید اول مشخص کنیم که ابطحی جزء اصلاحطلبان هست یا نه. یا میگویند تو چرا مثل فلانی و بهمانی نبودی. هر جوابی که بدهم امکان دارد به دلیل اختلافنظر مبنایی با برخی از دوستان و اتفاقاتی که در زندان افتاده مشکلساز شود. نقد دوستانم را هم درست نمیدانم و برعکس سعی میکنم از خوبیهای آنها بنویسم و تاحالا جملهای که حتی ذرهای ابهام داشته باشد نسبت به چهرههایی که من را با آنها مقایسه میکنند ننوشتم. اما راستش دلم از این میگیرد که موضعگیریهای متفاوت زیادی در جهت همراهی با حاکمیت دربارۀ خیلی از دوستانی که در ذهن مردم سمبل تفکر اصلاحی شدهاند میدانم که کاملا متفاوت با تصوری است که مردم از آنها دارند.» نگاهش کردم و حرفی نزدم تا بیشتر شنونده باشم. گلایه میکرد:« از اینکه برخی آدمها در ذهن این جامعه سمبلِ انسانِ اصلاح طلب و روشناندیش میشوند لجم درمیآید. مثلا آقای فلانی که دوست ما است و من میبینم که چقدر تلاش کرده ارتباطاتش را به هرطریقی با مسولانی که در ظاهر منتقد آنها هستند، حفظ کنند اما در جامعه بعضیها فکر میکنند چقدر بزرگ و متفاوت است. تازه! بعد از روی کار آمدن دولت آقای روحانی، عدهای که قرار بود شغل و پستی داشته باشند به مراتب تندتر از حرفهای من در دادگاه زدند. من سئوال میکنم چطور است که برای خلاص شدن اشکال دارد آن حرفها را زدن اما برای گرفتن کرسی دولتی اشکال ندارد؟ یا مثلا فردی از پنج سال حکمش، چهارسال بیرون بوده و اصلا به روی مردم نمیآورد که بیرون بوده و بعد میبینم که مردم برای من کامنت میگذارند که باید مثل فلانی میبودی. خب اینجور وقتها نمیتوانم چیزی بگویم و فقط دلم میگیرد. » معلوم بود که هنوز گلایههایش تمام نشده. تکهای کیک خورد و قبل از اینکه من حرفی بزنم، ادامۀ سخناش را گرفت:« از شما چه پنهان خیلی تلاش کردم خودم را حفظ کنم و سعی کنم به لجبازی نیفتم با اینکه خیلی زیاد دلم میسوزد.» پرسیدم کامنتها را مردمِ عادی میگذارند، از آنها دوست داشتید انتقام بگیرید؟ سرش را تکان داد که یعنی نه: سکوتی طولانی کرد و بعد گفت:« مشکل اساسی من این است که به دلایلی که حتما در تاریخ پنهان نمیماند تصمیم گرفتم در دادگاه به صورت علنی حاضر شوم و تحلیل بدهم و نمیدانم چرا تحلیل ها به عنوان اعتراف در ذهنها تبلور پیدا کرده است. اگرقرار بود دلایل آن را بگویم که اصلا آن حرفها را نمیزدم.» پرسیدم جدای از این کامنتها آیا شده که در جمعی و یا در خیابان هم یکباره با شما اینطور برخورد بکنند؟ نگاهش روی دیوار روبرو قفل شد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:« بدون اغراق برخوردهای افراد در خیابان با من خیلی محبتآمیز بوده. یادم نمیآید که غریبهای با پرخاش جلو آمده و از من پرسیده باشد که چرا فلان حرف را زدم. فقط دوستان خودمان که با هم اختلاف منافع و اختلاف فکر داشتیم گاهی به من پرخاش کردند.» تا آمدم درخواست کنم که مصداقیتر صحبت کند، من را با خودش برد به فضای دادگاه پنج سال قبل:« اگر زمانی پایم را وسط بگذارم و بگویم از محتوای تحلیلی حرفهایم دفاع میکنم نتیجه خوبی ندارد و من آدمِ تحمیل آن اتفاقات نیستم. و فضای دو قطبی تندی که در جامعه وجود دارد مجال این را نمیدهد که انتقاداتم را طرح کنم.» چند لحظهای سکوت برقرار شد.

© Copyright 2003-2014, Webneveshteha.com. All rights reserved.